ژاله اصفهانی درگذشت

ژاله اصفهانی سلطانی
ژاله اصفهانی در سال 1300 در اصفهان پا به جهان گذاشت پس از به پایان رساندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت در سال 1326 در سن 25 سالگی به همراه همسرش ناگزیر به مهاجرت از ایران شد و به اتحاد جماهیر شوروی رفت در نخستین بخش زندگی خود در مهاجرت دوره 5 ساله ادبیات را در باکو به پایان رساند و با آموختن زبان آذربایجانی بیش از هزار بیت از سروده های سخنوران کلاسیک و معاصر آذربایجان را به شعر فارسی برگرداند سپس درسال 1333 همراه همسر و دو پسر خود برای ادامه تحصیل به مسکو رفت و در سال 1339 با درجه دکترا در رشته ادبیات از دانشکده دولتی لامانوسف مسکو فارغ التحصیل شد با آغاز کار علمی در انستیتوی ادبیات جهان ماکسیم گورکی رساله ای به نام نیما یوشیج پدر شعرنو پارسی به زبان روسی در مسکو منتشر ساخت این کتاب نخستین اثری است که در روسیه درباره نیما به چاپ رسید ژاله در سال 1359 به ایران بازگشت و پس از چند سال به لندن رفت و هم کنون نیز در آنجا زندگی میکند
برگرفته از آوای آزاد
ژاله اصفهانی درگذشت
پرويز جاهد
رادیو زمانه
ژاله اصفهانی شاعر معاصر و از چهرههای سرشناس ادبيات در غربت از جهان رفت.

ژاله اصفهانی
وی در اصفهان به دنيا آمد و نام اصلی وی ژاله سلطانی بود. ژاله شاعری نوپرداز بود ولی غزلها و قصيدههای بسياری نيز سروده است. وی که خود تجربه تلخ مهاجرت را با گوشت و پوست و اندرون خود حس کرده بود، در شعرهايش همواره از درد و رنج ايرانيان مهاجر سخن میگفت.
ژاله شاعری سياسی بود و انديشههای سياسی و اجتماعی اش که متاثر از سوسياليسم بود در شعرهايش منعکس شده است. ژاله شاعر خوشبينی بود و عليرغم رنجها و دربدریهای بیشمار و مشقتباری که کشيد، شعرهايش سرشار از اميد به رهايی و بهروزی مردمان است. به همين دليل او را «شاعر اميد» نام نهادهاند.
از ژاله بيش از 20 جلد شعر منتشر شده و اغلب شعرهای او به زبانهای انگليسی، عربی، روسی، آلمانی و چک ترجمه شده است.
ژاله در سال 1324 در نخستين کنگره شاعران و نويسندگان ايران که به رياست ملک الشعرای بهار تشکیل شد نيز شرکت کرد و شعر خواند. وی همسر سرهنگ بديع از افسران نظامی عضو حزب توده بود که چند سال قبل در لندن درگذشت.
ژاله پس از انقلاب به دلايل سياسی مجبور به مهاجرت از وطن شد و پس از مدتها زندگی در شوروی سابق(تاجيکستان) سرانجام به انگلستان رفت و در لندن سکونت کرد. وی بعد از مهاجرت به شوروی، به تحصيل در مقطع دکتری پرداخت و تز دکتری اش را در باره اشعار ملک اشعرا بهار گذراند.
ژاله محبوبيت و احترام زيادی در ميان ايرانيان مهاجر فارغ از دسته بندیهای سياسی و ايدئولوژيک داشت و در اغلب مراسم و محافل ادبی و فرهنگی حاضر میشد و هر جا از او دعوت به شعرخوانی میکردند با با رويی خوش میپذيرفت.
وی همچنين محبوبيت و نفوذ زيادی در ميان مردم و ادب دوستان تاجيک و ديگر پارسی زبانان داشت و يکی از اشعارش نيز به صورت اپرا درآمد و در تاجيکستان اجرا شد.
مجموعه شعر پرندگان مهاجر آخرين مجموعه شعر ژاله بود که به زبان انگليسی با ترجمه روحی شفيعی در لندن منتشر شده است. شعر پرندگان مهاجر که در اين مجموعه آمده از مشهور ترين اشعار ژاله در غربت است و شعری لبريز از اندوه و بيانگر موقعيت دردبار مهاجران دور از وطن است:
پرندگان مهاجر، در اين غروب خموش،
که ابر تيره تن انداخته به قله کوه
شما شتاب زده راهی کجا هستيد؟
کشيده پر به افق، تک تک و گروه گروه
چه شد که روی نموديد بر ديار دگر؟
چه شد که از چمن آشنا سفر کرديد؟
مگر چه درد و شکنجی در آشيان ديديد،
که عزم دشت و دمنهای دورتر کرديد؟
در اين سفر که خطر داشت بی شمار آيا،
زکاروان شما هيچ کس شهيد شده است؟
در اين سفر که شما را اميد بدرقه کرد،
دلی ز رنج ره دور نا اميد شده است؟
چرا به سردی دی ترک آَشيان کرديد
برای لذت کوتاه گرمی تنتان؟
و يا درون شما را شرارهای میسوخت؟
که بود تشنه خورشيد، جان روشنتان؟
ژاله اصفهانی شب گذشته در سن 86 سالگی در بيمارستان کينگ چارلز لندن ديده از جهان فروبست.
وی مدتها بود که از بيماری سرطان رنج میبرد.
ژاله اصفهانی درگذشت
علیزاده طوسی BBC
ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، دیروز در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دمکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوری مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.
مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.
ژاله اصفهانی را بسیاری از صاحبنظران با عنوان "شاعر امید" معرفی کرده اند، و این در میان عنوانهای دیگری که می تواند مبین جنبه های مختلف شعر او باشد، عنوان بسیار مناسبی است، زیرا که او حتی در شعرهایی که از دردمندیهای انسان روزگار خود سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و می کوشد که برای گلهای به ستم پژمرده باغ بشریت، آفتاب و باران باشد، و رنگ و بوی امید را در آنها زنده کند. ژاله معتقد است که:
شاد بودن هنر است
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی ست،
که دور از ما باد!
ژاله شعر خود را می گوید، و سبک و شیوه کلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اینکه در حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال کرده است، هنوز هم وقتی که شعر تازه ای از او می خوانیم، در آن رنگی و آهنگی از خستگی اندیشه ای و احساسی نمی بینیم. انگار که روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بیدار و تازه نفس مانده است.
شعر او را، بدون اینکه بخواهیم برای شاعر تعهد خاصی قائل باشیم، به راستی می توانیم "شعر متعهد" بخوانیم.
در این تعهد، ژاله زندگی را صحنه هنرمندی خود می داند، و با آگاهی از اینکه هرکسی نغمه خود را می خواند و از این صحنه خارج می شود، نغمه هایی را می پسندد که مردم به یاد می سپارند، و بدیهی است که مردم برای زندگی روحی و معنوی خود چیزی می خواهند که طبیعی باشد، انسانی باشد، زیبا باشد، گیرا باشد، و دریافتنی باشد.
بیشتر شاعران امروز، مخصوصا آنها که جوان ترند، از آنجا که فریب اداهایی با عنوانهای پسامدرنیسم و ساختارشکنی و آشنایی زدایی و معنی زدایی را خورده اند، نه تنها زبان فارسی و فرهنگ انسانی را به مسخرگی گرفته اند، بلکه چیزی برای گفتن ندارند و آنچه می گویند، ارزش یک بار شنیدن هم ندارد. شاید ژاله با نظر به همین واقعیت باشد که در بند پایانی شعر "شاد بودن هنر است"، می گوید:
شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله اصفهانی که که بیشتر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت ننالید، مخصوصاً از غربت به آن معنایی که بسیاری از شاعران غربت زده ایرانی را در شعرهاشان به نالیدن واداشته است، و شاید این از اثرات جهان بینی او بود که در هرجا که زندگی می کرد، خود را اوّل فردی از خانواده بزرگ انسان در روی زمین احساس می کرد و بعد خود را به یک سرزمین معین، یعنی وطنش که ایران بود، وابسته می دانست، و در این وابستگی بود که در صف وطنخواهان واقعی قرار می گرفت.
محمود کیانوش، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در لندن می زیسته است، در کتابی با عنوان "شعر فارسی در غربت" نمونه هایی از شعرهای شاعران ایرانی در غربت را از حیث احساس غربت زدگی بررسی می کند و می گوید: "شاعری مثل ژاله اصفهانی که از آغاز جوانی جبراً در غربت زیسته است، و بعد از انقلاب ۱۹۷۹ مدتی کوتاه به ایران رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، دوران دوری از وطن برایش چنان به درازا کشیده است که در شعر شود آیا می گوید:
یاد تو
قطره قطره می چکد از چشمم
روی تو
رفته رفته می رود از یادم.
او در ادامه سخن خود می گوید: "با اینکه او روی وطن را، چهره طبیعی وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، یاد وطن به صورت "یک آسمان ستاره ابراندود" در آیینه روح او مانده است، و اکنون، بعد از یک شکست تاریخی دیگر، با آرزوی دیرین خود می پرسد:
آیا شود که در افقی روشن
دیدار تو دوباره کند شادم؟
به گفته محمود کیانوش : این افق روشن برای او برقراری یک نظام دموکراتیک در کشور است، امّا در این پرسش باور یا اطمینانی آشکار نیست.
بعد محمود کیانوش با اشاره به شعر خطبه زمستانی نادر نادرپور می گوید که او "از آن بیم دارد که دیگر روی وطن را نبیند و "حماسه" ای را که "برای کوهسار البرز و قلّه اش، دماوند" گفته است، با ناله آرزویی یأس آمیز به پایان می برد:
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
در اینجا محمود کیانوش در مقایسه نادرپور با ژاله اصفهانی می گوید: "تفاوتی که در آرزوی یأس آمیز او و ژاله اصفهانی آشکار است، در جهان بینی آنهاست. نادرپور ناسیونالیست، که هیچ سرزمینی را بهتر از دیار خود نیافته است، و لس آنجلس را "جهنّمی به زیبایی بهشت" می بیند که نه آدمیان، بلکه "آدمی وشان در آن خانه کرده اند"، فقط باز دیدن محض برآمدن آفتاب از قلّه دماوند را آرزو می کند، امّا ژاله اصفهانی که انسانی است با تعهّد و عادت به جهان بینی انترناسیونالیستی، آرزویش آن است که وطنش را دیگر بار در "افقی روشن" ببیند. افق روشن یک استعاره کلّی است و در آن از آفتاب و برآمدنش از قلّه دماوند اشارت نمی رود."
دنیای شعر ژاله اصفهانی آفاق گسترده ای دارد و مضمونهای گوناگون آن تقریباً همه تجربه های فکری و احساسی و عاطفی انسان را در برمی گیرد و به همین دلیل مثل خود انسان ماندگار است. به جاست که این یادبود ژاله اصفهانی را با شعر کوتاهی از او که نه برکه، نه رود عنوان دارد و باز تعبیر و استعاره ای است از جهان بینی انترناسیونالیستی او، به پایان بیاوریم:
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.
*********
نقل از : صداي مردم
ژاله اصفهانی درگذشت
او با وجود این که بیشتر عمر خود را در مهاجرت گذرانده بود در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی سال ها در لندن زندگی کرده بود
بی بی سی: ژاله اصفهانی، شاعر مهاجر ایرانی دیشب در بیمارستانی در لندن درگذشت.
او با وجود این که بیشتر عمر خود را در مهاجرت گذرانده بود در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال 1300 شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد.
نخستین مجموعه شعرهای او با عنوان گل های خودرو در سال 1322 منتشر شد.
او در سال 1325 به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال 1333 در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب.
مجموعه ای از شعرهای او در سال 1344 با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است.
شعر باد بهار ( از ژاله اصفهانی)
نوبهار آمد و از سبزه زمين زيبا شد
بوستان بار دگر دلکش و روح افزا شد
سبزه روييد و چمن سبز شد و غنچه شکفت
باغ يک پارچه آتشکده از گلها شد
بوی گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد
ای عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر اين فصل که از باد صبا گل وا شد
وقت آن است که خاطر شود آزاد زغم
بايد از شادی گل شاد شد و شيدا شد
مرغ دل در قفس سينه نگيرد آرام
تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد
ژاله صبحدم از چشم تر ابر چکيد
گشت همخانه گل، گوهر بی همتا شد.
نقل از : صداي مردم _ 1386-09-09
http://www.sedayemardom.net/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ژاله اصفهانی درگذشت!
ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، دیروز در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.
مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.
ژاله اصفهانی را بسیاری از صاحبنظران با عنوان "شاعر امید" معرفی کرده اند، و این در میان عنوانهای دیگری که می تواند مبین جنبه های مختلف شعر او باشد، عنوان بسیار مناسبی است، زیرا که او حتی در شعرهایی که از دردمندیهای انسان روزگار خود سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و می کوشد که برای گلهای به ستم پژمرده باغ بشریت، آفتاب و باران باشد، و رنگ و بوی امید را در آنها زنده کند. ژاله معتقد است که:
شاد بودن هنر است
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی ست،
که دور از ما باد!
ژاله شعر خود را می گوید، و سبک و شیوه کلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اینکه در حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال کرده است، هنوز هم وقتی که شعر تازه ای از او می خوانیم، در آن رنگی و آهنگی از خستگی اندیشه ای و احساسی نمی بینیم. انگار که روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بیدار و تازه نفس مانده است.
شعر او را، بدون اینکه بخواهیم برای شاعر تعهد خاصی قائل باشیم، به راستی می توانیم "شعر متعهد" بخوانیم.
در این تعهد، ژاله زندگی را صحنه هنرمندی خود می داند، و با آگاهی از اینکه هرکسی نغمه خود را می خواند و از این صحنه خارج می شود، نغمه هایی را می پسندد که مردم به یاد می سپارند، و بدیهی است که مردم برای زندگی روحی و معنوی خود چیزی می خواهند که طبیعی باشد، انسانی باشد، زیبا باشد، گیرا باشد، و دریافتنی باشد.
بیشتر شاعران امروز، مخصوصا آنها که جوان ترند، از آنجا که فریب اداهایی با عنوانهای پسامدرنیسم و ساختارشکنی و آشنایی زدایی و معنی زدایی را خورده اند، نه تنها زبان فارسی و فرهنگ انسانی را به مسخرگی گرفته اند، بلکه چیزی برای گفتن ندارند و آنچه می گویند، ارزش یک بار شنیدن هم ندارد. شاید ژاله با نظر به همین واقعیت باشد که در بند پایانی شعر "شاد بودن هنر است"، می گوید:
شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله اصفهانی که بیشتر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت ننالید، مخصوصاً از غربت به آن معنایی که بسیاری از شاعران غربت زده ایرانی را در شعرهاشان به نالیدن واداشته است، و شاید این از اثرات جهان بینی او بود که در هرجا که زندگی می کرد، خود را اوّل فردی از خانواده بزرگ انسان در روی زمین احساس می کرد و بعد خود را به یک سرزمین معین، یعنی وطنش که ایران بود، وابسته می دانست، و در این وابستگی بود که در صف وطنخواهان واقعی قرار می گرفت.
محمود کیانوش، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در لندن می زیسته است، در کتابی با عنوان "شعر فارسی در غربت" نمونه هایی از شعرهای شاعران ایرانی در غربت را از حیث احساس غربت زدگی بررسی می کند و می گوید: "شاعری مثل ژاله اصفهانی که از آغاز جوانی جبراً در غربت زیسته است، و بعد از انقلاب ۱۹۷۹ مدتی کوتاه به ایران رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، دوران دوری از وطن برایش چنان به درازا کشیده است که در شعر شود آیا می گوید:
یاد تو
قطره قطره می چکد از چشمم
روی تو
رفته رفته می رود از یادم.
او در ادامه سخن خود می گوید: "با اینکه او روی وطن را، چهره طبیعی وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، یاد وطن به صورت "یک آسمان ستاره ابراندود" در آیینه روح او مانده است، و اکنون، بعد از یک شکست تاریخی دیگر، با آرزوی دیرین خود می پرسد:
آیا شود که در افقی روشن
دیدار تو دوباره کند شادم؟
به گفته محمود کیانوش : این افق روشن برای او برقراری یک نظام دموکراتیک در کشور است، امّا در این پرسش باور یا اطمینانی آشکار نیست.
بعد محمود کیانوش با اشاره به شعر خطبه زمستانی نادر نادرپور می گوید که او "از آن بیم دارد که دیگر روی وطن را نبیند و "حماسه" ای را که "برای کوهسار البرز و قلّه اش، دماوند" گفته است، با ناله آرزویی یأس آمیز به پایان می برد:
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
در اینجا محمود کیانوش در مقایسه نادرپور با ژاله اصفهانی می گوید: "تفاوتی که در آرزوی یأس آمیز او و ژاله اصفهانی آشکار است، در جهان بینی آنهاست. نادرپور ناسیونالیست، که هیچ سرزمینی را بهتر از دیار خود نیافته است، و لس آنجلس را "جهنّمی به زیبایی بهشت" می بیند که نه آدمیان، بلکه "آدمی وشان در آن خانه کرده اند"، فقط باز دیدن محض برآمدن آفتاب از قلّه دماوند را آرزو می کند، امّا ژاله اصفهانی که انسانی است با تعهّد و عادت به جهان بینی انترناسیونالیستی، آرزویش آن است که وطنش را دیگر بار در "افقی روشن" ببیند. افق روشن یک استعاره کلّی است و در آن از آفتاب و برآمدنش از قلّه دماوند اشارت نمی رود."
دنیای شعر ژاله اصفهانی آفاق گسترده ای دارد و مضمونهای گوناگون آن تقریباً همه تجربه های فکری و احساسی و عاطفی انسان را در برمی گیرد و به همین دلیل مثل خود انسان ماندگار است. به جاست که این یادبود ژاله اصفهانی را با شعر کوتاهی از او که نه برکه، نه رود عنوان دارد و باز تعبیر و استعاره ای است از جهان بینی انترناسیونالیستی او، به پایان بیاوریم:
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.
نقل از : آذین داد http://www.azindad.net
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزیده ای از اشعار:
از ژاله اصفهانی :
چرا تسلیم تقدیری ؟
چرا چون برگ پائیزی
زبان در کام خشکیده ؟
چرا سرچشمه ی الهام خشکیده ؟
ز یک دریانورد پیر پرسیدند :
پدر را یاد داری در کجا مرده ؟
- در دریا –
و در پیکارها
مُردند دردریا نیاکانم .
- شگفتا !
تو هم جویای مرگی در دل دریا ؟
به آن ها گفت آن شیدای توفان ها ک
پدرهاتان کجا مُردند ؟
- در بستر .
- پدرهای پدرهاتان کجا مُردند ؟
- در بستر .
- دریغا این چه بدبختی است ،
شما هم مرگ می جویید در بستر ؟
کنون این من
من و این بستر خاموش
و آن دریای توفان زای پهناور .
دلم خواهد ترا ای سرنوشت ،
ای دلقک خودسر ،
چو یک تشت بلورین بر زمین کوبم ،
که همچون موج های خورده بر صخره ،
غباری نیلگون گردی .
و در ژرفای دریای خروشان سرنگون گردی .
که جان تشنه ام دیگر نپرسد روز و شب از من :
چرا چون برگ پاییزی
زبان در کام خشکیده /
شراب آرزو در جام خشکیده ؟
چرا تسلیم تقدیری ؟
چرا آغاز خشکیده ؟
چرا انجام خشکیده ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ژاله اصفهانی :
اگر هزار قلم داشتم !
اگر هزار قلم داشتم
هزار خامه که هر یک هزار معجزه داشت
هزار مرتبه هر روز می نوشتم من
حماسه ای و سرودی به نام آزادی .
اگر فرشته ی عصیان و. خشم بودم من
هزار سال پیش از این می ربودم من
سکوت و صبر غم آلوده ی غلامان را .
به کوی برده فروشان ، روانه می گشتم
برای حلقه به گوشان سرود می خواندم
که ضد بردگی و برده وار و برده فروش ،
کنیزکان دل آراء غلام های دلیر ،
به پا کنند هزاران قیام آزادی .
که هیچ کس نشود بنده ی کسی دیگر
که راه و رسم غلامی ، رود ز یادِ بشر
کسی نباشد حتی غلام آزادی .
اگر هزار قلم داشتم - زبان زسا
به هر چه هست زبان در سراسر دنیا
به خلق های گرفتار ظلم می گفتم
به ریشه های اسارت اگر که تیشه زنید
گرفته اید شما ، انتقام آزادی .
به روی سنگ مزارم به شعله بنویسید
که سوخت در طلب ، این تشنه کامِ آزادی
چه عاشقانه به دیدار آفتاب شتافت
که بشکفد سحرِ سرخ فام آزادی.
هزار سال دگر ، گر ز خاک برخیزم
به عصر خویش فرستم سلام آزادی ،
هزار سال دگر ، نسل های انسانی ،
ز یک ستاره ، به سوی ستاره های دیگر
چو می روند به دیدار هم به مهمانی ،
ز موج های بجا مانده ، بشنوید آن ها
ز قرن پر شور ما پیامِ آزادی .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ژاله اصفهانی :
دَه دَر شود گشاده ، اگر بسته شد دری
انگشت ترجمان زبان است لال را
صائب
انگشت ها
انگشت ها چو شاخ درختان اند
دارای برگ و بار فراوان اند .
آن دَه دَرِ گشاده که صائب می گفت
انگشت های ماهر انسان اند .
انگشت های نغمه سازی که
افسون کنند روح خدایان را
دنیای رنگ را به هم آمیزند
صد جان دهند صفحه ی بی جان را
ریزند روی دفتر جاویدان
اندیشه های عالی انسان را .
انگشت های مادر هستی ساز
انگشت های خفته به گهواره
انگشت های قاتل هستی سوز
انگشت های وحشی آواره
انگشت های بی هتر بی کار
انگشت های حیله گر غدار
انگشت های عاشق انسان ها
انگشت های محکم عصیان گر
انگشت های سوخته در صحرا
انگشت های دوخته بر سنگر
انگشت های دیگر و صد دیگر .
لطفاً ببخش پرسش ام ، ار بی جاست :
انگشت تو ،
کدام یک از این هاست ؟
_________________
شمه ای در باره ای همسر انقلابی ژاله - دکتر شمس الدین بدیع :
یک انقلابی و انترناسیونالیست ، آکادمیسینی توده ای که در مناعت طبع یاد آور خصائل "عقاب" پرویز ناتل خانلری بود و هرگز چونان " خوکِ پیرون" اسیر کاسه لیسی بساط سرمایه داری نشد درگذشت .
همسرش ، ژاله ی زنده رود ، شاعر شهیر در شعر زیر او را چنین یاد کرده است :
به سرغ آرزوها
از ژاله اصفهانی :
( برای همسرم دکتر شمس الدین بدیع)
برو ای عقاب سرکش ،
به سراغ سرنوشت ات
که دریغ اگر عقابی
چو تو ،
در قفس بماند .
*
چو به پای خاست توفان ،
گل و سبزه خیزد از جا
به پناه سنگلاخان ،
همه خار و خس بماند .
*
به شگفتم از غریقی ، که نمی کند تقلا
و تو ای عقاب عاصی
چه دلاورانه رفتی ،
به سواحل رهایی
به سراغ آرزوها .
ژاله سلطانی (زنده رود )
از مجموعه ی " باد شرطه "
ایستاده ایم
از ژاله اصفهانی :
( برای همسرم دکتر شمس الدین بدیع)
ما آن درختِ سختِ کهنسالیم
روییده روی صخره ی سنگستان
با زخمِ تیشه ،
ضربه های توفان ،
بر ریشه های تناور خود ایستاده ایم
با گشتِ سال ها ،
قد برکشیده ،
برگ و گل و میوه داده ایم .
*
هان ، ای نهال ها !
در آن بهار تازه که از راه می رسد ،
ما را اگر به یاد نیارید ،
گر زنده مان به خاک سپارید ،
باک نیست .
*
جانِ جوانانِ سبز شما
پُر جوانه تر !
آوازتان بلندتر و شادمانه تر !
ژاله سلطانی (زنده رود )
از مجموعه ی " شکوهِ شکفتن"
شمس بديع "گلاسنوست" را خيلی زود توانست حدس بزند و اين جمله از او به يادگارماند:
« همه چيز را در كرملين به باد خواهند داد!» |
شمس الدین بدیع تبریزی افسر نیروی هوایی ، پس از مهاجرت به اتحاد شوروی در سال 1956 توانست درجه ی دکترای خود را در اقتصاد و در سال 1979 درجه ی پروفسوری خود را در همان رشته دریافت کند . بدیع یکی از مؤلفین فعال فرهنگ روسی به فارسی بود . ترجمه ها از فارسی به روسی :
1- "عزادارن بیل" از غلام حسین ساعدی
2- "سووشون" از سیمین دانشور
3- "زیر آسمان کبود" از علی اصغر مهاجر
4- "سفر" از محمود دولت آبادی
5- "شبیرو" از محمود دولت آبادی
6- شرکت فعال در ترجمه ی آثار جلال آل احمد
7- شرکت فعال در ترجمه ی فریدون تنکابنی
8- بیش از 150 مقاله ارزنده و . . .
9- شرکت فعال در ترجمه ی تارخ حزب کمونیست شوروی به همراه رفقا هدایت الله حاتمی ، علی گلاویز ، و ویراستاری عبدالحسین آگاهی
10- ترجمه های آثار "برونتس" فيلسوف و نظريه پرداز راه رشد غير سرمايه داری
11- . . .
تألیفات :
1- مناسبات ارضی ایران معاصر (1959)
2- طبقه ی کارگر ایران ( 1965)
3- اقشار میانی شهری ایران ( 1978)
4- تألیف فرهنگ روسی - فارسی
5- ...
ـــــــــــــــــــــــ
دكتر شمس بديع
آخرين مهاجرت
دكتر شمسالدين بديع، بدنبال مدتی بيماری، سرانجام در لندن چشم بر جهان فرو بست. او از آكادميسينهای سرشناس ايرانی بود كه پس ازانقلاب 57 همراه جمعی ديگر از مهاجرين سياسی اتحاد شوروی به ايران بازگشت. او پس از بازگشت به ايران، سلسله كارهای تحقيقاتی- علمی خود را بدست چاپ سپرد، كه از آن جمله اند آثار "برونتس" فيلسوف و نظريه پرداز راه رشد غير سرمايه داری.
دكتر بديع، در ابتدای دهه 60 كه همزمان است با يورش به آزادیهای سياسی و سركوب و دستگيری دگرانديشان كشور، با مرارت بسيار ايران را ترك كرد و به اتحاد شوروی بازگشت. پس از اين مهاجرت اجباری و دوباره، مدتی نيز راهی افغانستان شد و دراين كشور به كار تحقيقاتی- انتشاراتی ادامه داد. در آستانه دگرگونی هائی كه گرباچف در مسكو پرچمدار آن شده بود، شمس بديع سرانجام "گلاسنوست" را خيلی زود توانست حدس بزند و اين جمله از او به يادگارماند:« همه چيز را در كرملين به باد خواهند داد!»
شمس بديع در مهاجرت سوم خود، با تنی رنجور و قلبی شكسته و پرغصه از اتحاد شوروی، راهی انگلستان شد و در لندن به همسر خويش "ژاله اصفهانی” پيوست كه او نيز مهاجرت سوم را پيش از بديع آغاز كرده بود. خاموشی شمس بديع، چهارمين مهاجرت او بود. مهاجرتی كه با يورش ارتش شاه به آذربايجان و به خون كشيدن حكومت خودمختار آذربايجان آغاز شده بود!
* * *
به یاد 93 کارگر هم میهن ام که در جست و جوی کار، قربانی فریب شیادان شدند .
پرستو
نوشتۀ ژالۀ اصفهانی
شخصیّت ها :
پرستو: دختر یک قایقران .
تَذرو : کارگر بی کار ، نامزد پرستو .
مجیدی : دلال ، قاچاقچی ، خواستگار پرستو .
رئیس کارگزینی ادارۀ تصفیۀ نفت آبادان .
مادر پرستو .
پلیس .
کارگران .
میهمانان .
1
زمین،
این مادر جاوید هستی آفرین ،
که هر دَم زاید و هر دَم خورد فرزندهایش را ،
نشسته روی بال قرن ها ،
پیوسته ،
می چرخد .
می گردد .
بی آن که شود خسته.
چو خندد از دهانِ کوه ها آتش فرو ریزد .
چو گرید از سرشک اش بی امان سیلاب ها خیزد .
چو خشم آرد در اقیانوس ها توفان برانگیزد .
زمین – این مادر مهر آفرین،
به فرزند خود - انسان ، بخششِ بی انتها دارد .
برای او امید و شادی و آب و هوا دارد .
هوای روشن ،
آب پاک ،
شادی فروزنده ،
و امیدِ به آینده .
*
به نام این امید اکنون بگویم سرگذشتی را .
2
مهِ تیر است
هوای گرم و نفت آلود آبادان،
نفس گیر است .
ببین از دور میدان را ، ببین انبوهِ جوشان را .
میان خیلِ بی کاران ،
نگه کن بر تَذرو من
که پشت آن درِ بسته ،
تمام شب نشسته ،
با دو چشم خستۀ بیدار.
برای کار.
امید و بیم هر لحظه بلرزاند دل او را .
به یادآرد پرستو را ،
که روز و شب بود چشم انتظارش بر لب کارون .
ز پشت کوه ها ،
خورشید آتش زا ،
هزاران خنجر سوزنده زد بر آن درِ بسته .
درِ بی اعتنای کارخانه گشت کم کم باز .
روز شد آغاز .
چشم ها خیره به در .
تن ها همه لرزان .
نفس ها تُند و سوزان .
کار . کار .
هیکلی دیوانه وار ،
از در برون آمد .
سه تن را پیش خود خواند از میان آن همه بی کار .
تَذرو :
پس ما که یک سال است بی کاریم ؟
متصدی کارگزینی :
سزاوارید.
شما آشوب گر هستید .
شما بی کاره و پستید .
تَذرو :
برادرهای زحمتکش !
سکوت و صبر بیش از این ،
برای ما گرانبار است ،
ستم کش گر بسازد با ستم هایی که می بیند ،
نگه دارِ ستم کار است .
*
ببین خشم و هیاهو را
ببین مردِ سخن گو را ،
که با سرنیزه ها بردند .
* * *
3
ز نور نقره ای کز روزن زندان دَمد ، پیداست
که صحرا غرق مهتاب است .
تَذرو من چو بازِ در قفس ، افتاده بی تاب است .
به یاد آرد پرستو را .
نگاه و خنده ی او را .
گذشته ماه ها ، مانده جوان در گوشه ی زندان .
میان قاتلان ، دزدان .
نه حُکمی و نه قانونی ، نه امروزی ، نه فردایی .
ز آزادان نبیند هیچ کس را غیر زندان بانِ رسوایی .
هیولایی چو سنگ سرد قبرستان .
به گوش آید صدای پا .
درِ زندان چرا بی وقت امشب باز شد ؟
این کیست ؟
آیا حُکم قتل آورده یا فرمان آزادی ؟
غم است این یا که شادی ؟
تَذرو :
کیستی ؟
مجیدی :
آقا ! نترسید .
با شما هستم برادر .
از برادر مهربان تر .
خیرخواه و اهل ایمان .
پیش خود گفتم خدا را خوش نیاید ،
این قدر آزار بیند .
این جوان در کنج زندان .
کرده ام اقدام لازم تا شوی آزاد از این جا .
کار می خواهی ؟
بفرما .
زیر لب پچ پچ کنان گفت او سخن ها .
عاقبت برخاست از جا .
مجیدی :
پس قرار این شد .
شب یک شنبه روی اسکله .
در ساعت یک .
حاضرید ، آقا ؟
تَذرو :
حاضرم البته . اما .
مجیدی :
خاطرتان جمع باشد .
من حریف کهنه کارم .
تو نمیری ، رازدارم .
در مقام دوستی قربان کنم والله جان را .
کارها بر عهده ی من .
تو فقط با خود بیاور بسته ی نهصد تومان را .
4
کنار رود کارون ، رود طغیان کرده ی پُر جوش
هزاران نخل مخمل پوش ،
گرفته نیزه ها بر دوش ،
همه محزون ، همه خاموش .
در این آرامش وحشی ، درون کلبه ای چوبین ،
نشسته مادری با دختری غمگین .
مادر :
که می داند در این دنیا چه سختی ها کشیدم من .
به دورِ زندگی جز رنج و بدبختی چه دیدم من .
چو دختر بچه بودم ، کلفتیِ خانه با من بود .
تمام روز کارم رخت شستن بود .
پختن بود .
چو پایم رفت توی چارده با سیلی خاله ،
شدم ناراضی و گریان ، زن یک مرد چل ساله .
نهال نورسی بودم بدون برگ سبزِ تر .
گل آوردم .
شدم مادر .
جوانی را ندیده ، غصه ی فرزند پیرم کرد .
غم یک لقمه نان از عمر سیرم کرد .
تو کز رنجم خبر داری ،
بگیر ازدوش من باری .
خدا را شکر دختر جان ، گلِ بخت ات به بار آمد
برایت خواستگاری سرشناس و پولدار آمد .
بگو آخر چه می خواهی از این بهتر ؟
پرستو :
نگو مادر .
نگو دیگر .
نپرس از چه می خواهی
که خود از دردم آگاهی .
تو می دانی گرفتارم .
غمین از دوری یارم .
تو می بینی شبان گاهان ،
دو چشم اشک بارم را .
تو می بینی خزانم را .
تو می بینی بهارم را .
اسیر سرنوشتم من .
به حالم رحم کن مادر !
مادر :
تو بی خود زندگی را تلخ کردی بر خودت ، آخر
مگر دختر شدی دیوانه ؟
محبت نیست چیزی جز خیال ، افسانه .
پرستو :
آری یک خیال روشن . یک افسانه ی زیبا .
که رنگ و عطر و شادی می دهد بر زندگیِ ما .
مادر :
از این شادی رنگارنگ تو چیزی ندیدم من .
پرستو :
ولی خوشبختم از رنجی که در عشقش
کشیدم من .
مادر :
نمی دانم .
ز گلزار محبت برگ سبزی هم نچیدم من .
پرستو :
گذشت عمرت به ناکامی .
دریغا گفتن ات دیر است .
هزاران آرزو داری .
چه حاصل ، صورتت پیر است .
تبه کردی جوانی را .
نداری خاطراتی هم .
عجب عمر تو دلگیر است .
مادر :
خداوندا !
دلم از زندگی سیر است .
بگو آخر ،
چه می خواهی تو از جانم ؟
پرستو :
مرا خوشبخت کن .
مادر :
با چه ؟
چه خوشبختی کسی که شب ندارد نان ؟
چه دارد دختر یک مرد قایقران ؟
پرستو :
جوانی ، خرمنِ گیسو . رخِ عشق آفرین دارم .
دلِ پُر آرزو . روح نوازش گر ، نگاهِ آتشین دارم .
مادر:
به حُسن خود چه مغروری ؟
ز رنج زندگی دوری .
پدر پیر است و مادر عاجز .
آخر رحم کن بر خود .
اگر مُردیم ما فردا ،
که می گیرد سراغت را ؟
پرستو :
تَذرو مهربان .
مادر:
همان بدبخت بی کاری که در زندان گرفتار است
به چشمِ مرد و زن خوار است ؟
پرستو :
چه خواری ؟
سربلند است او که در میدانِ پیکار است .
مادر :
پرستو 1
بس کن این لج بازی طفلانه را .
امشب یکی از بهترین شب های عمر توست .
آقای مجیدی کرده مهمانی .
فرستاده برایت این لباس تازه را .
این کفش و این گل را .
مبارک باد دختر جان .
بپوش .
پرستو :
کفن می پوشم و این را نمی پوشم .
مادر:
برو بیرون از این خانه .
به هر گوری که می خواهی
برو گم شو .
پرستو :
به امرِ تو
خداحافظ !
* * *
پرستو رفت و مادر لحظه ای دیگر پشیمان شد .
پریشان شد .
مادر :
کجا رفت او ؟
پرستو !
دختر من .
خاک عالم بر سر من .
زار و گریان شد .
سرسیمه ز جا برخاست تا از در رود بیرون .
تَذرو آمد
چو دید آن عاشق شیدا ،
پرستویش پریده ،
رفت تا او را کند پیدا .
5
پرستو رفته در جنگل .
پرستو :
درختان ، دوستان من چرا خاموش و بی رنگید
مگر امشب شما هم مثل من ، تنها و دل تنگید ؟
تو ای نخل جوان ،
حس می کنی یک ذره دردم را ؟
غمم را ، شادی ام را ،
آرزویم را ، نبردم را ؟
تو ای موجود لال لاابالی ، وه چه خوشبختی .
درختی .
دل نداری چون گُلِ آتش .
همیشه سبزی و
هر لحظه بادی ، هرزه سازی زد ،
به رقص آیی .
چه رقص وحشی مدهش .
چه عیش بی سر و پایی .
به تو ارزانی ، آن شادی .
به من این نامرادی . . . آه !
ز دور آید صدای آشنا :
پرستو پیک پُر شور بهاران
امید روشن چشم انتظاران.
لب دریا گل خودرو در اومد
بیا شادی کنیم هجران سر اومد .
پرستو با تَذروش رو به رو شد.
چه دیداری؟
چه خرسندیِ سرشاری؟
فقط آن کوکب خاموش می داند ،
چه ها گویند آن ها بی سخن با هم .
ز شادی هر دو می رقصند .
جنگل نیز می رقصد .
* * * *
پرستو :
چه خوشبختیم .
همیشه با تو خواهم بود .
تَذرو می خواند :
« مرا ببوس ، مرا ببوس . برای آخرین بار .
« خدا ترا نگه دار .
که می روم به سوی سرنوشت .
به جست وجوی سرنوشت .
در میان توفان ، هم پیمان با قایقران ها .
گذشته از جان ، باید بگذشت از توفان ها .
به نیمه شب ها ، دارم با یارم پیمان ها .
که برفروزم آتش ها در کوهستان ها .
شبِ سیه سحر کنم ، ز تیره ره گذر کنم .
نگه کن ای گل من ،
سرشک غم میفکن ، برای من به دامن »
پرستو :
مگر آهنگِ رفتن داری ؟
تَذرو :
آری .
چاره جز این نیست .
تا کی گاه زندان ، گاه بی کاری ؟
پرستو :
کی می روی ؟
تَذرو :
امشب .
پرستو :
کجا ؟
تَذرو :
کویت .
پرستو :
تنها ؟
تَذرو :
نه ، با پنجاه تن بی کار دیگر .
یک نفر نهصد تومان می گیرد از هر یک
که در خارج به ما یک سال کار و جا دهد .
و آن گاه با اندوخته باز آورد ما را .
پرستو :
خدا را
این گرفتاری است .
تَذرو :
علاج درد بی کاری است .
بهار دیگر از بهر پرستو
خانه می سازم پُر از گل های خوش بو .
بستر نرم ترا در زیر پیچک ها
کنم پنهان.
برایت صبح دم از کوهساران
جوجه کبک زنده می آرم.
درخت میوه می کارم.
به بستان ،
بهرِ فرزندان فردا .
می خواند :
« دختر زیبا ، همچون شبنم گل ها .
با برگ شقایق ها .
بنشین بر بال باد سحر.
دختر زیبا ، چشمان سیه بگشا .
با روی بهشت آسا ،
بنگرخندانم بار دگر .
تَذرو رفت و پرستوی بی قرار گریست .
* * *
خزید پیکر شب لابلای نخلستان.
سکوت تیره به هم خورد ناگهان.
این کیست ؟
که با پلیس کند گفتگو .
مجیدی :
تَذرو می رود امشب .
به یک نشانه ، دو کار .
محوِ شورش گر ، مبلغی سرشار.
برای بنده و سرکار .
چه از این بهتر ؟
پلیس:
خدا به خیر کند .
فوق العاده دشوار است .
مجیدی :
برای ما مگر این کاراولین بار است ؟
پلیس:
گر اتفاق بدی رخ دهد چه باید کرد ؟
مجیدی:
به فال نیک بگیرید فعلاً این چک را .
قرار قطعی ما بعد ، توی مهمانی.
پرستو با خودش :
تَذرو آن جاست آیا ؟
گر نباشد ،
سرنوشت اش هست .
من هم می روم امشب به مهمانی .
6
سینه ی لخت زنان ،
چشمان سرخ و هرزه ی مردان.
دودِ سیگار.
بوی تند عطر و الکل.
نعره ی " او . کی "
میزِ پُکِر.
جست و خیز راک اند رول . یک چنین منظری را پرستو،
دید بار نخستین ،
دید و خشکش زد از بهت .
چشم ها خیره بر او .
وه عجب دختر دل نشینی است .
این چه زیبای عشق آفرینی است ؟
کیست او ؟
مجیدی:
نامزد من - پرستو .
بوسه ها خورد بر دست دختر .
مرد و زن نعره ها برکشیدند .
جام ها سر کشیدند .
باز هم پیچ و تاب راک اند رول .
باز هم عطر و سیگار و الکل .
***
نیمه شب شد .
پرستو غمین است .
در کمین است .
تا چه گوید مجیدی ،
زیر لب با پلیس .
مجیدی :
روی اسکله .
حرکت دادن بلم آن ها ،
به عهده ی من .
پنجاه متر دورتر ،
شلیک تیر از قایق دیگر .
به امر شما .
برویم آقا .
* * *
پرستو زار و دلخون ، زین خبر شد .
نهان از چشم ها ، بیرون ز در شد .
7
پرستو می دود در جنگل سبز .
پرستو خشمگین و بی قرار است .
پرستو پُر شرار است .
سر راهش درختانِ سیه پوش ،
عزادارند و خاموش .
به زاری مرغ شب می گوید از دور :
نرو ای دختر آشفته دیر است .
که یارت در دل دریا اسیر است .
نرو تنها ، شبِ مدهش سیاه است .
نرو ساحل ، که ساحل قتل گاه است .
پرستو می پَرد با بالِ جانش .
تَذروش را مگر بخشد رهایی.
نجات اوست تنها آرمانش .
* * *
پرستو می رسد بر ساحل رود .
تلاطم کرده کارونِ کف آلود .
خروشد موج شب از غرش تیر .
به گوش آید به بانگ باد شبگیر ،
صدای آخرین فریاد انسان .
بلم کم کم شود در آب پنهان .
* * *
پرستو با پَرِ خونین ، لبِ رود ،
پرستو :
تَذرو مهربان ،
بدرود!
بدرود !
8
پرستو ، پیک پُر شور بهاران ،
امید روشنِ چشم انتظاران ،
تو در پرواز باید زنده باشی ،
بهار پُر گل آینده باشی .
________________________
توضیح :
1- این داستان به شکل اپرا در تاجیکستان اجرا شد . آهنگساز تاجیک ، فتاح آدینه ، برای آن موسیقی اپرایی ساخت که در تالار صدر الدّ ین عینی در تاجیکستان به روی صحنه برده شد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ