رنگین کمون
ثمین باغچه بان
با شرکت اعضای ارکستر سنفونیک رادیو وین
رهبر : توماس کریستیان داوید
همسرایان میترا
رهبر : اِولین باغچه بان
بهجت قصری ، سپرانو
اِولین باغچه بان ، متزو سپرانو
نقاشی ها : پرویز کلانتری
آن شب هم مثل شبهای دو سال گذشته ، در اتاقم با پاهایم تنها بودم . مارهایی که از دو سال پیش در پاهایم لانه کرده اند ، دور زانوهایم می پیچیدند و پاهایم را خفه می کردند . نیشم می زدند و نمی گذاشتند بخوابم . حباب های کوچکی توی بازوها و پاهایم باد می کردند و می ترکیدند ، و گاه از نوک انگشت هایم جرقه های ریز و ناپیدا و سوزانی می جست و در اتاقم پراکنده می شد . دو ساعت از نیم شب گذشته ، خوابم نمی برد ، خوابم نخواهد برد . مثل شب های این دو سالی که گذشت .
یکهو صدای صدها زنگ سه چرخه ، و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو در کوچه مان بلند شد . تا آمدم خودم را به ایوان برسانم ، سه چرخه سواران کوچولو به اتاقم ریختند و دوره ام کردند .
یکی شان عروسکش را در آغوش گرفته و به سینه اش می فشرد . به طوری که می گفت ، عروسکش از چند شب پیش تب کرده بود و هر کاری می کرد خوابش نمی برد . از من می خواست یک لالایی برای عروسک تبدارش بخوانم ، تا سرگرم بشود و خوابش ببرد .
یکی شان ترن کوچولو و خوشگلی داشت ، پر از پلنگ و آلبالو . روی تاق ترنش ، آهویی به بزرگی یک واگُن ، و پیش راننده ی ترنش هم خرگوشی نشسته بود ، بزرگتر از راننده ی ترنش .
ترنش در آن دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، از روی پل ها و زیر تونل ها می گذشت . کوههایی را که بلندتر از یک وجب ، و درخت هایی را که درازتر از یک انگشت نبودند پشت سر می گذاشت و صدای لوکوموتیو فسقلی اش را به دنبال می کشید . از من می خواست سرودی برای ترنش بخوانم .
یکی شان اسب چوبی و حنایی داشت . اسب چوبی روی پایه های هلالی اش، مثل یک الا کلنگ جست و خیز می کرد و سوارش را به جایی میبرد . من نمیدانم به کجا می برد ، اما به طوری که خود سوار می گفت ، اسم اسبش کرنگ بود . می گفت کرنگ از آن بلا هاست . میگفت با این کرنگ بلا از روی چاه ها و دره های گود می پرد ، از کوه ها و ابر ها میگذرد و به ماه میرود و بر میگردد . خیلی جدی میگفت . باور کردم . کرنگ از آن اسب های بلا بود . در گوشم صدایی پیچید و در یک لحظه خاموش شد :
" هی هی هی
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی هی هی
سمند طلا،
تو اسب زرنگ منی. "
همه شان بازیچه های قشنگی داشتند . یکی شان میگفت گربه خیلی خوشگلی دارد ، به اسم نازی ، که تازگیها بچه ای زاییده ، به اسم ملوس . میگفت " ملوس از اون آتیشپاره ها ، از اون شیطوناس . "
یکی شان می گفت سگ پشمالو و قلدری دارد ، به اسم گرگی . می گفت « گربه های کوچه مون از ترس گرگی ، جاشون سر درخت و رو پشتِ بوناس . »
یکی شان پسرک پنج ساله ای بود . سبزه و با مزه و خیلی کله گنده ، کمی درشت ، اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود .
یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد رنگی داشت . دفتر نقاشی اش را روی میزم گذاشت و شروع کرد به ورق زدن . دفترش پر از نقش سرخپوستها بود ، با کلاه هایی از پرهای بلند و رنگارنگ . به طوری که می گفت ، این ها پر عقاب بود . سرخپوستها زن و مرد ، بچه و بزرگ ، همه برهنه ، اغلب با تیر و کمان و نیزه و تبر ، کنار مثلث های زرد و بنفش و همه رنگی که گویا چادرشان بود ، ایستاده بودند . بعضی هاشان سوار اسب و بعضی هاشان توی قایق بودند .
در سینه ی یکی از سرخپوست ها حنجری تا دسته فرو رفته بود . از جای خنجر خون فواره می زد . اما سرخپوست بی اینکه خم به ابرو بیاورد ، خورشید عجیبی را نوک نیزه اش بلند کرده و راست ایستاده بود . مثل اینکه داشت هورا می کشید . این سرخپوست به زانوها ، مچ دستها و پاها ، و دسته ی تیر و نیزه اش هم پرهای عقاب بسته بود . گفتم این خنجر را چه کسی در سینه ی سرخپوست فرو کرده ؟ گفت یک عرب .
دفترش را ورق زد . نقش عرب یغوری را نشانم داد ، با ریشی انبوه ، چهره ای عبوس و خشمگین و خوف انگیز ، که به یک دستش شمشیری خیلی بلند ، و به دست دیگرش خنجری داشت . به طوری که می گفت ، این عرب آن خنجر را در قلب سرخپوست فرو کرده بود . گفتم پس چرا سرخپوست نمرده ؟ به طوری که می گفت ، سرخپوست ها هرگز نمی میرند . می گفت اگر هزار تا خنجر هم در سینه ی سرخپوست فرو کنند ، طوزیش نمی شود . می گفت مسلسل هم حریف سرخپوست ها نیست . نمی دانید چه قضه های عجیبی از جنگ سرخپوست ها و عرب ها و کابوی ها را نقاشی کرده بود . می گفت سرخپوست ها با هیچ زخمی کشته نمی شوند ،چونکه روی زخمشان روغن عقاب می مالند .
دفترش پر از همه جور شعر و قصه بود . قضه ها و شعرهای بی کلام . خط ها و رنگ های جوراجور ، کلام این شعرها و قصه ها بودند . ورق می زد و تعریف می کرد :
« این یه کشتیه ، میون دریا .
نوک دکلش یه پرچم بسته .
این ماهی از آب پریده بیرون ،
این گربه م رو موج دریا نشسته . »
راست می گفت . در این دریا ماهی عجیبی با دُمش روی آب راست ایستاده بود ، و گربه اس روی موج نشسته و کشتی و ماهی را تماشا می کرد .
در صفحه ی بعد نقش اهویی بود ، و دختری به این آهو بستنی می داد . می گفت :
« این آهو از کوه
اومده به شهر .
میخواد از تو شهر دوا بخره . »
گفتم پس چرا این دختره بهش بستنی میده ؟ گفت ک
« آهو پول نداره ،
پاشه شکسته . »
در این دفتر نقش عروسی بود با شمشیر و جارو ، و مردی که با یک دسته گُل ، سر کوه ، زیر باران تنها نشسته بود .
نقاشی هایش سرگرمم کرده بود . پاهایم از یادم رفته بودند .
دفترش را ورق زد . نقش کلاغ و مار و آدم و خورشیدی را نشانم داد . می گفت :
« این کلاغ از باغ
پنیر دزدیده .
مار اونُو دیده ، دنبالش کرده . »
گفتم این مرد داره چه کار می کنه ؟ گفت :
« این مرد با چوبش
مار رو میزنه .
اونم خورشید خانمه . »
خورشید عجیبی بود . خیلی گداخته و وحشت زده . خورشیدی با دماغ و دهان و ابرو و چشمهای بسته . گفتم چرا چشمهای خورشید خانم بسته س ؟ گفت :
« چونکه ترسیده . بله ، خورشید خانم از ترس چشماشوُ بسته . »
در صفحه ی آخر نقش تنوری بود ، بزرگ و سوزان . جلو تنور یک آدم برفی ایستاده بود . چیزی مثل پاروی شاطرها دستش بود . آتش تنور سر و سینه ی آدم برفی را سوزانده و آب کرده بود باران هم می بارید . چه باران دانه درشتی بود . می گفت :
« این آدم برفی ،
جلو تنور ،
بسکه نون پخته ، آتیش گرفته . »
گفتم ای دروغگو ! مگه برف آتیش میگیره ؟
گفت : « نه ، آتیش نگرفته . مثلاً آتیش گرفته . »
گفتم : « اگه مثلاً آتیش گرفته ، پس سینه ش چی شده ؟ پس چرا بدنش آب شده ؟ » گفت :
« چونکه بارون اومده ، برف ها رو شسته . »
گفتم : « چه قصه ی قشنگی . » گفت :
« قصه نیست و راسته . آدم برفی همون بابا برفییه . عکسش هم اونه ، روی دیوار ، مگه نمی بینی ش ؟ »
راست می گفت . عکس بابا برفی توی قاب ، به دیوار اتاقم آویخته بود و از دورترین جاها نگاهم می کرد .
بچه ی با مزه ای بود . سبزه ، تقریباً پنج ساله . خیلی کله گنده و کمی درشت ،اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود ازش چند تا نقاشی خواستم . ده ها نقاشی از دفترش کند و به من داد . پا شدم ، نقاشی هایش را به دیوارهای اتاقم زدم .
اتاقم در یک لحظه غرق در قصه ها و شعرهای بی کلام و رنگارنگ شد . مثل این بود که به دیوار اتاقم رنگین کمانی نشسته بود . رنگین کمان آن بارانی که هنوز نباریده بود ، اما در راه بود .
سه چرخه سواران کوچولو با عروسک ها و بازیچه هاشان دورم را گرفته بودند . همان ترنی که گفتم ، هنوز هم در دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، کوه های یک وجبی و درخت های یک انگشتی را پشت سر می گذاشت و می گذشت . صدای سوتش پلها و تونلها را می لرزاند . صدای لوکوموتیو فسقلی اش کمی کلافه ام کرده بود .
کُرَنگِ بلا روی پایه های هلالی اش ، مثل الّا کُلنگی جست و خیز می کرد . از روی چاه ها و دره های گود و سیاه ، و از روی کوه ها های بلند می پرید و از ابر می گذشت .
در اتاقم باغ عجیبی پیدا شده بود با پرچینی به درازی صد فرسنگ و آسمانی پر از پاره ابرهای رنگین و خوشگل . باد این پاره ابرها را از این افق به ان افق می برد . این باغ دروازه و هشتی و کوه و کویر و دریا و دریاچه داشت . دماوند ایوان این باغ بود . این باغ کوهی داشت به نام البرز ، با صدها جور پونه و آویشن . دروزه ی بزرگ این باغ صد فرسنگی کلون و نگین و نشان داشت . دروازه ی این باغ باز بود ، اما شیر نگهبان داشت . در این باغ شمشیری پیدا کردم با تن آهن و دل ابریشم . در کنار این شمشیر کتابی بود و در این کتاب سیمرغی با منقار بلندش پیکان های زهرآلودی را از گردن اسبی بیرون می کشید . به سینه ی دروازه ی این باغ متلک با مزه و آهنگین و معناداری در باره ی ریزی فلفل و تیزی آن ، با نیش خنجر حکشده بود . چه کسی با نیش خنجرش این متلک تیز و تند را روی دروازه ی این باغ کنده بود ؟
در این باغ درخت پسته ای بود و مرغی پرشکسته روی شاخ آن نشسته بود . سِپس مرغ پرشکسته از فلک بالی می خواست تا پرواز گیرد ، ره دروازه ی شیراز گیرد .
من این باغ را با مرغ پرشکسته و قصه ها و البرز و دماوند و کویر و شوره زار ها و شالی زارها می شناختم . من گنجشک این باغ و پلنگ این باغ بودم . اگر گلزاری بود یا شوره زاری ، من عاشق این باغ بودم : این باغ با آن پرچین صدفرسنگی و آسمان بلند و ابرهای هزاران رنگش چه جوری توی اتاقم جا گرفته بود؟ چرا قلبم امشب مثل طبلی می تپید ؟ . . .
سه چرخه سواران کوچولو دست از بازی کشیده بوند . حیرت زده و آرام به من ، به انگشت های دستم ، به بازوها و پاهایم نگاه می کردند . آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی را که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پرکنده می شد ، دیده بودند . با دست های نرم و کوچکشان آب آوردند و به دست و پایم پاشیدند و مارهایی را که در پاهایم لانه کرده بودند ، بیهوش کردند . حباب هایی که در پاهاو بازوهایم باد می کرد و می ترکید ، به خواب رفتند جرقه هایی را که از نوک انگشت هایم می جست خاموش کردند و در یک لحظه مرا با گُم گُم طبل عجیبی که در اتاقم پیچیده بود ، تنها گذاشتند و رفتند .
صدای صدها زنگ سه چرخه و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو ، باز در کوچه مان بلند شد . به ایوان اتاقم دویدم ، اما تا خودم را به ایوان اتاقم برسانم سه چرخه سواران کوچولو از خمِ کوچه گذشته بودند . هرچه نگاه کردم اثری از آنها ندیدم .
به اتاقم که برگشتم هوا داشت سفید می شد . خیلی مانده بود تا آفتاب بزند ، اما آفتابی که هنوز پشت کوه بود ، نور صد رنگش را روی ذرات بارانی که هنوز نمی بارید و در راه بود پاشیده بود و رنگین کمانش سرتاسر اتاقم را گرفته بود .
گریه آن عروسک تب دار ، و صدای مادرش در راه مانده بود . عروسک از تب می سوخت و گریه می کرد . مادرش از من خواست یک لالایی برای عروسک تب دارش بخوانم تا سرگرم بشود و خوابش ببرد .
کاغذهای نتی را که از پنج سال پیش حتی نگاهی به آنها نکرده بودم ، از کشو میزم در آوردم . صداهای زیر و بمی را که مثل اولین دانه های یک برف سفید و خوشگل و مهربان روی موها و ابروهایم می نشست ، یادداشت کردم :
و این کلمه ها رو زیرش نوشتم :
« عروسک جون ، عروسک جون
دیگه شب شد ، لا لا .
به قربون دو چشمونت ،
لا لا کن ، لا لا . . . »
عروسک آرام گرفت و خوابید . من هم در میان صدای گُم گُم طبلی که از دلم بر می خاست و اتاقم را می لرزاند ، به خواب رفتم .
چهار ماه زیر باران ماندم . بارانی بی امان که دانه هایش به جز صداهای زیر و بم و رنگارنگ ، و کلمه ها نبود . دراز و کوتاه شدن شبها و روزها را نفهمیدم . لباس هایم ، پاهایم ، آن حباب هایی که در پاها و بازوهایم باد می کردند و می ترکیدند و آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پراکنده می شد ، همه از یادم رفتند .
کودک شده بودم . چشم و گوشم ، و دهانم هم کودک شده بودند . بادبادکهای رنگارنگ و جوراجور در چشم هایم می پریدند و دور می شدند . گوشم پر شده بود از صدای جغجغه هاو گنجشک ها ، و در مشت های کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه می بردم . بارانی که گرفته بود ، هر روز و هر شب تندتر می شد . موهایم هم کودک شده بودند و نفس پدرم مثل یک سرود کوهستانی در میانشان می وزید .
وقتی آخرین صداها و کلمه های رنگین کمان را پیوند می دادم ، سرما اسب سفیدش را زین کرده و باران و برف و بادش را در خورجین ریخته بود .
نوروزی که در راه بود . با پونه ها و نرگس هایش به پشت دروازه رسیده بود . هوا رنگ آتش و بوی زعفران داشت . و خورشید خانم با پنجه های گرم و طلایی اش ، درخت های باغ صد فرسنگی مان را چرغان می کرد .
رنگین کمان را به یادبود پدرم جبار باغچه بان ، که اولین شعرها و سرود ها را به من یاد داد و برایم دفترهای نقاشی و شطرنجی و مدادهای رنگی خرید ، که دستم را گرفت و با کمک او اولین آهو ، کشتی ، کلاغ ، خورشید و آدم ها را کشیدم ، تقدیم کرده ام .
نوروز 1375
ثمین باغچه بان
نوروز تو راهه
بازَم گُل نرگس ،
اومد به خونه .
به کوچه اومده ،
نعنا و پونه .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کمون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
پرستو برگشته ،
لونه میسازه .
لونه شو گوشه ی
ایوون میسازه .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کمون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
اسب سفیدِشُو
سرما زین کرده .
باد و بارونِشو
تو خورجین کرده .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کمون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
خورشید خانم پنجه ش ،
گرم و طلایی .
تو باغ درختارُو ،
چراغون کرده .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کم.ن دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
***
سرود برف بازی
به به ،
چه برفی نیشس رو زمین .
هنوزَم می باره ،
بچه ها پاشین .
خونه
خیابون
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی ، دونه به دونه
چه سفید ، چه خوشگل .
چه مهربونه .
چشمه
چشمه سار
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی داره می باره .
رو زمین برامون
پنبه میکاره .
کوچه
پشت بون
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی نقش زمینه .
پولک و مرواری
فرش زمینه .
بیشه
بیشه زار
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی شکوفه بارون .
شکوفه میشینه
رو تاق ایوون .
صحرا
بیابون
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
***
گنجیشک و برف و باران
گنجیشکِ من پر زد و رفت .
به لونه شون سر زد و رفت .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
گنجیشکِ من تنها رفته .
به کوه و صحرا رفته .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
گنجیشک اشی مشی ،
می ترسم مریض بشی .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
تنت گرم و بارون سرده ،
پرت نرم و سرما درده .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
آبت کم بود یا دونه ت ؟
برگرد و بیا خونه ت .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
***
ترن قشنگ من
ترنم قشنگه .
توش پر از پلنگه .
ترنم تُن میره ،
تُن میره ،
تُن میره .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
____
ترنم کوچولوس .
توش پُر از آلبالوس .
ترنم تُن میره ،
تُن میره ،
تُن میره .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
ترنم ملوسه
توش پُر از عروسه
ترنم تُن میره ،
تُن میره ،
تُن میره .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
رو تاق ترنم ،
یه آهو نیشسّه .
ترنم تو کوهه ،
تُن تو دشته ،
تُن راهه .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
پیش راننده شَم
یه خرگوش نیشسّه .
ترنم تو کوهه ،
تُن تو دشته ،
تُن راهه .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
***
جای آهو
جای آهو ،
دشت و بیابون .
دُمش ریز ،
سُمش تیز ،
شاخِش چه نازه .
جای خرگوش ،
بیشه و هامون .
چه با هوش
چه خوشگل
گوشش درازه .
جای بلبل ،
گلزار و گلشن .
پرش نرم ،
خودش ریز ،
صداش قشنگه
جای گنجیشک ،
کوچه و برزن .
تنش گرم ،
نوکش تیز ،
زبر و زرنگه .
جای اردک ،
کنار برکه .
خوش آواز ،
عروسه ،
پنجه ش حنایی .
جای ماهی ،
میون دریا .
بُلوره ،
بی آواز ،
برقش طلایی .
جای « شیر» ه ،
پهنای جنگل .
چه بی باک ،
چه قُلدُر ،
چه قُلچُماقِه .
جای « فیل» ه ،
هر جای جنگل .
چه پر زور ،
چه گنده ،
قَدِ اُتاقه .
جای میمون ،
شاخ درخته .
رَسَن باز .
هنرمند ،
جنگل نشینه .
جای آدم ،
دنیای خوشگل .
این خوشگل ،
ستاره س،
اسمش زمینه .
این ستاره
با آب و خاکش
تو هر چی
ستاره س
مثل نگینه
***
گربه ای که مادره
یه سگ قُلدُر داره ،
همسایه ی مت .
اسم سگش « گُرگی » ی
از اون بلاهاس .
اون یکی همسایه مون ،
یه گربه داره .
اسم گربه ش « نازی» یِ
از اون خوشگلاس .
« نازی » یه بچه داره ،
به اسم « ملوس » .
از اون آتیشپاره ها ،
از اون شیطوناس .
گربه های کوچه مون
از ترس «گرگی»
جاشون سر درختو ُ ،
رو پشت ب.ناس .
« ملوس » از ترس « گرگی» ،
رفته رو درخت .
« گرگی » میخواد درختوُ
از جا درآره .
- « ملوس» داره میلرزه ،
مثل برگ بید .
« گرگی » خونش به جوشه ،
آتیش میباره .
- « ملوس» مثل ماهیه
گرگی نهنگه.
« ملوس» مثل شکاره
« گرگی » تفنگه .
« نازی » اگه برسه
اونوخ می بینه
گربه یی که مادره
چه جور می جنگه .
« نازی » از رو پشتِ بون ،
پرید رو دیوار .
مثل یه ببر از دیوار ،
پرید تو باغچه .
- « گرگی » اگه زرنگی ،
وقت فراره .
شمشیر توُ غلاف کن ،
بزن به کوچه .
موهای « نازی خانم »
مثل سوزن شد .
پنجه های خوشگلش
گرز صد من شد .
رسید یهِ پنجه زد
تو پوز « گرگی »
دنیا به چشم « گرگی »
قدِ ارزن شد .
« گرگی » تو یه ثانیه ،
رسید توپخونه .
دور میدون چرخیدوُ ،
خورد به قورخونه .
توپخونه با قورخونه ش ،
به اون گندگی ،
به چشم « گرگی » شدن
گود زورخونه .
مناره ی پامنار
تو چشم « گرگی » ،
یه قرقره شده بود ،
براش می رقصید .
چنار پاچنارم ،
با شاخ و برگش ،
یه فرفره شده بود ،
دورش می چرخید .
« گرگی » اینهمه نناز ،
به زور و هوشت ،
اگه اسمت « گرگی » یِ
یا که نهنگه .
این حرفو زنگوله کن
بزن به گوشِت :
« گربه ای که مادره ،
ماده پلنگه . »
***
کُرَنگِ بلا
اسب کُرَنگی را دیدم
تو جنگلی تنها .
رفتم جلو با بوس و ناز ،
کُرَنگوُ زین کردم .
هی ، هی ، هی .
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی ، هی ، هی .
سمندِ طلا ،
تو اسب زرنگ منی .
وقتی نشستم رو زینش ،
یه هو پرید اسبم .
اسبم گذشت از دشت و راه .
اسبم پرید از چاه .
پر زد ، پرید از روی کوه ،
رسید به ابر و ماه .
هی ، هی ، هی .
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی ، هی ، هی .
سمندِ طلا ،
تو اسب زرنگ منی .
وقتی نشستیم روی ماه
یه نُقل بِهِش دادم .
اسبم پرید از روی ماه .
اسبم گذشت از ابر .
پر زد ، پرید از روی کوه .
رسید به دشت و راه .
هی ، هی ، هی .
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی ، هی ، هی .
سمندِ طلا ،
تو اسب زرنگ منی .
وقتی رسیدیم به جنگل
یه گُل بِهیش دادم .
***
عروسک جون
عروسک جون ، عروسک جون
دیگه شب شد ، لا لا .
به قربون دو چشمونت ،
لا لا کن ، لا لا .
*
دلم میخواد تو خواب ناز
بِری باغ آسمون ،
شبچراغون خدا روُ
تو آسمون ببینی .
*
ستاره گل و پولک ،
ستاره ها مرواری .
مرواری و گل و پولک
از آسمون بچینی .
*
دلم میخواد تو خواب ناز
کبوتر شی ، عروسک .
از روی اون ایوون پاشی ،
رو بون ما بشینی .
*
گُلپونه شی ، دُردونه شی
کنار چشمه سارون .
شاپرک شی ، عروسک جون ،
رو پونه ها بشینی .
از خدا من نه گل میخوام ،
نه کبوتر ، نه پونه .
عروسک جون ، یه عروسک مَنوُ کرده دیوونه .
شاپرک شی عروسک جون ،
بشینی رو دامنم .
کبوتر شی ، از اون ایوون
رو بون ما بشینی .
***
پنج تا نقاشی
این یه کشتیه ،
میون دریا .
نوک دَکَلِش
یه پرچم بسته .
این ماهی از آب ،
پریده بیرون .
این گربه م رو موج دریا نشسته .
این آهو از کوه ،
اومده به شهر .
میخواد از تو شهر ،
دوا بخره .
این دختره بهِش
بستنی میده .
آهو پول نداره ، پاشم شکسته .
این یه عروسه ،
زیر سایه بون .
جارو دستشه ،
شمشیرم بسته ،
اونم داماده ،
با یه دسته گل ،
سر کوه ، تو بارون ، تنها نشسته .
این کلاغ از باغ ،
پنیر دزدیده .
مار اونُو دیده ،
دنبالش کرده .
این مرد با چوبش ،
مار رو میزنه .
خورشید خانم از ترس ، چشماشو بسته .
این آدم برفی ،
جلو تنور ،
بس که نون پخته ، آتیش گرفته .
- کی دیده که برف
آتیش بگیره ؟
بارون فروردین برفها روُ شسته .
***
باغ ما پرچین داره
باغ ما پرچین داره
میوهی شیرین داره
گل و چشمه و آهو
لاله و نسرین داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
پرچینش صد فرسنگه
ابرش هزارون رنگه
هم بارون نَم نَمش
هم توفانش قشنگه
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما بارون داره
باد گل افشون داره
« سهند » قد بلندش
چتر زرافشون داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
پر از سرو بلنده
یال اسبش کمنده
هشتی داره باغ ما
ایوونش « دماوند»ه
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما گلشن داره
سایه و روشن داره
خاره سنگ نالبرز»ش
صد جور آویشن داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
یه گُلهَ ش برف و بارون
یه گُلهَ ش آتیشبارون
« کویر»ش خار و شوره س
« گیلان»ش شالی کارون
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما قصّه داره
درخت پسّه داره
رو شاخ پسّه ش مرغی
یال شیکسّه داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
چمنزارش چین چینه
پر از خال نگینه
رو هر نگین و خالش
یه شاپرک میشینه
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما کُلون داره
نگین و نشون داره
دروازه ش بازه ، اما
شیر نگهبون داره.
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
مهرگان و نوروزش
بی رنگ و کم سو نَشَن
پَلنگای شاهنومه ش
بُزهای ترسو نَشَن .
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما شبنم داره
برگ گلش خَم داره
شمشیرش تن فولاد
دل ابرشم داره .
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
مردمش بی دل نَشَن
گمنام و بی گِل نَشَن
خوشه های شیرینش
بوته ی فلفل نَشَن
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
گنجیشک این باغم من
پلنگ این باغم من
شوره زار یا گلزار
عاشق این باغم من
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
- تو طلا و تو خشتم
آتیشزار و بهشتم
رو سینه ی دروازه ت
با خنجر نوشتم :
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
***