نوال الزغبي, الليالي - الليالي
ترانه ای از نوال الزغبي,
نام ترانه : الليالي - الليالي

Nawal El Zoghbi, The Nights - The Nights
Nawal El Zoghbi, El Layali - El Layali
نوال الزغبي, الليالي - الليالي
سرودها , ترانه ها . کار و پیکار
ترانه ای از نوال الزغبي,
نام ترانه : الليالي - الليالي

رنگین کمون
ثمین باغچه بان
با شرکت اعضای ارکستر سنفونیک رادیو وین
رهبر : توماس کریستیان داوید
همسرایان میترا
رهبر : اِولین باغچه بان
بهجت قصری ، سپرانو
اِولین باغچه بان ، متزو سپرانو
نقاشی ها : پرویز کلانتری
آن شب هم مثل شبهای دو سال گذشته ، در اتاقم با پاهایم تنها بودم . مارهایی که از دو سال پیش در پاهایم لانه کرده اند ، دور زانوهایم می پیچیدند و پاهایم را خفه می کردند . نیشم می زدند و نمی گذاشتند بخوابم . حباب های کوچکی توی بازوها و پاهایم باد می کردند و می ترکیدند ، و گاه از نوک انگشت هایم جرقه های ریز و ناپیدا و سوزانی می جست و در اتاقم پراکنده می شد . دو ساعت از نیم شب گذشته ، خوابم نمی برد ، خوابم نخواهد برد . مثل شب های این دو سالی که گذشت .
یکهو صدای صدها زنگ سه چرخه ، و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو در کوچه مان بلند شد . تا آمدم خودم را به ایوان برسانم ، سه چرخه سواران کوچولو به اتاقم ریختند و دوره ام کردند .
یکی شان عروسکش را در آغوش گرفته و به سینه اش می فشرد . به طوری که می گفت ، عروسکش از چند شب پیش تب کرده بود و هر کاری می کرد خوابش نمی برد . از من می خواست یک لالایی برای عروسک تبدارش بخوانم ، تا سرگرم بشود و خوابش ببرد .
یکی شان ترن کوچولو و خوشگلی داشت ، پر از پلنگ و آلبالو . روی تاق ترنش ، آهویی به بزرگی یک واگُن ، و پیش راننده ی ترنش هم خرگوشی نشسته بود ، بزرگتر از راننده ی ترنش .
ترنش در آن دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، از روی پل ها و زیر تونل ها می گذشت . کوههایی را که بلندتر از یک وجب ، و درخت هایی را که درازتر از یک انگشت نبودند پشت سر می گذاشت و صدای لوکوموتیو فسقلی اش را به دنبال می کشید . از من می خواست سرودی برای ترنش بخوانم .
یکی شان اسب چوبی و حنایی داشت . اسب چوبی روی پایه های هلالی اش، مثل یک الا کلنگ جست و خیز می کرد و سوارش را به جایی میبرد . من نمیدانم به کجا می برد ، اما به طوری که خود سوار می گفت ، اسم اسبش کرنگ بود . می گفت کرنگ از آن بلا هاست . میگفت با این کرنگ بلا از روی چاه ها و دره های گود می پرد ، از کوه ها و ابر ها میگذرد و به ماه میرود و بر میگردد . خیلی جدی میگفت . باور کردم . کرنگ از آن اسب های بلا بود . در گوشم صدایی پیچید و در یک لحظه خاموش شد :
" هی هی هی
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی هی هی
سمند طلا،
تو اسب زرنگ منی. "
همه شان بازیچه های قشنگی داشتند . یکی شان میگفت گربه خیلی خوشگلی دارد ، به اسم نازی ، که تازگیها بچه ای زاییده ، به اسم ملوس . میگفت " ملوس از اون آتیشپاره ها ، از اون شیطوناس . "
یکی شان می گفت سگ پشمالو و قلدری دارد ، به اسم گرگی . می گفت « گربه های کوچه مون از ترس گرگی ، جاشون سر درخت و رو پشتِ بوناس . »
یکی شان پسرک پنج ساله ای بود . سبزه و با مزه و خیلی کله گنده ، کمی درشت ، اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود .
یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد رنگی داشت . دفتر نقاشی اش را روی میزم گذاشت و شروع کرد به ورق زدن . دفترش پر از نقش سرخپوستها بود ، با کلاه هایی از پرهای بلند و رنگارنگ . به طوری که می گفت ، این ها پر عقاب بود . سرخپوستها زن و مرد ، بچه و بزرگ ، همه برهنه ، اغلب با تیر و کمان و نیزه و تبر ، کنار مثلث های زرد و بنفش و همه رنگی که گویا چادرشان بود ، ایستاده بودند . بعضی هاشان سوار اسب و بعضی هاشان توی قایق بودند .
در سینه ی یکی از سرخپوست ها حنجری تا دسته فرو رفته بود . از جای خنجر خون فواره می زد . اما سرخپوست بی اینکه خم به ابرو بیاورد ، خورشید عجیبی را نوک نیزه اش بلند کرده و راست ایستاده بود . مثل اینکه داشت هورا می کشید . این سرخپوست به زانوها ، مچ دستها و پاها ، و دسته ی تیر و نیزه اش هم پرهای عقاب بسته بود . گفتم این خنجر را چه کسی در سینه ی سرخپوست فرو کرده ؟ گفت یک عرب .
دفترش را ورق زد . نقش عرب یغوری را نشانم داد ، با ریشی انبوه ، چهره ای عبوس و خشمگین و خوف انگیز ، که به یک دستش شمشیری خیلی بلند ، و به دست دیگرش خنجری داشت . به طوری که می گفت ، این عرب آن خنجر را در قلب سرخپوست فرو کرده بود . گفتم پس چرا سرخپوست نمرده ؟ به طوری که می گفت ، سرخپوست ها هرگز نمی میرند . می گفت اگر هزار تا خنجر هم در سینه ی سرخپوست فرو کنند ، طوزیش نمی شود . می گفت مسلسل هم حریف سرخپوست ها نیست . نمی دانید چه قضه های عجیبی از جنگ سرخپوست ها و عرب ها و کابوی ها را نقاشی کرده بود . می گفت سرخپوست ها با هیچ زخمی کشته نمی شوند ،چونکه روی زخمشان روغن عقاب می مالند .
دفترش پر از همه جور شعر و قصه بود . قضه ها و شعرهای بی کلام . خط ها و رنگ های جوراجور ، کلام این شعرها و قصه ها بودند . ورق می زد و تعریف می کرد :
« این یه کشتیه ، میون دریا .
نوک دکلش یه پرچم بسته .
این ماهی از آب پریده بیرون ،
این گربه م رو موج دریا نشسته . »
راست می گفت . در این دریا ماهی عجیبی با دُمش روی آب راست ایستاده بود ، و گربه اس روی موج نشسته و کشتی و ماهی را تماشا می کرد .
در صفحه ی بعد نقش اهویی بود ، و دختری به این آهو بستنی می داد . می گفت :
« این آهو از کوه
اومده به شهر .
میخواد از تو شهر دوا بخره . »
گفتم پس چرا این دختره بهش بستنی میده ؟ گفت ک
« آهو پول نداره ،
پاشه شکسته . »
در این دفتر نقش عروسی بود با شمشیر و جارو ، و مردی که با یک دسته گُل ، سر کوه ، زیر باران تنها نشسته بود .
نقاشی هایش سرگرمم کرده بود . پاهایم از یادم رفته بودند .
دفترش را ورق زد . نقش کلاغ و مار و آدم و خورشیدی را نشانم داد . می گفت :
« این کلاغ از باغ
پنیر دزدیده .
مار اونُو دیده ، دنبالش کرده . »
گفتم این مرد داره چه کار می کنه ؟ گفت :
« این مرد با چوبش
مار رو میزنه .
اونم خورشید خانمه . »
خورشید عجیبی بود . خیلی گداخته و وحشت زده . خورشیدی با دماغ و دهان و ابرو و چشمهای بسته . گفتم چرا چشمهای خورشید خانم بسته س ؟ گفت :
« چونکه ترسیده . بله ، خورشید خانم از ترس چشماشوُ بسته . »
در صفحه ی آخر نقش تنوری بود ، بزرگ و سوزان . جلو تنور یک آدم برفی ایستاده بود . چیزی مثل پاروی شاطرها دستش بود . آتش تنور سر و سینه ی آدم برفی را سوزانده و آب کرده بود باران هم می بارید . چه باران دانه درشتی بود . می گفت :
« این آدم برفی ،
جلو تنور ،
بسکه نون پخته ، آتیش گرفته . »
گفتم ای دروغگو ! مگه برف آتیش میگیره ؟
گفت : « نه ، آتیش نگرفته . مثلاً آتیش گرفته . »
گفتم : « اگه مثلاً آتیش گرفته ، پس سینه ش چی شده ؟ پس چرا بدنش آب شده ؟ » گفت :
« چونکه بارون اومده ، برف ها رو شسته . »
گفتم : « چه قصه ی قشنگی . » گفت :
« قصه نیست و راسته . آدم برفی همون بابا برفییه . عکسش هم اونه ، روی دیوار ، مگه نمی بینی ش ؟ »
راست می گفت . عکس بابا برفی توی قاب ، به دیوار اتاقم آویخته بود و از دورترین جاها نگاهم می کرد .
بچه ی با مزه ای بود . سبزه ، تقریباً پنج ساله . خیلی کله گنده و کمی درشت ،اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود ازش چند تا نقاشی خواستم . ده ها نقاشی از دفترش کند و به من داد . پا شدم ، نقاشی هایش را به دیوارهای اتاقم زدم .
اتاقم در یک لحظه غرق در قصه ها و شعرهای بی کلام و رنگارنگ شد . مثل این بود که به دیوار اتاقم رنگین کمانی نشسته بود . رنگین کمان آن بارانی که هنوز نباریده بود ، اما در راه بود .
سه چرخه سواران کوچولو با عروسک ها و بازیچه هاشان دورم را گرفته بودند . همان ترنی که گفتم ، هنوز هم در دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، کوه های یک وجبی و درخت های یک انگشتی را پشت سر می گذاشت و می گذشت . صدای سوتش پلها و تونلها را می لرزاند . صدای لوکوموتیو فسقلی اش کمی کلافه ام کرده بود .
کُرَنگِ بلا روی پایه های هلالی اش ، مثل الّا کُلنگی جست و خیز می کرد . از روی چاه ها و دره های گود و سیاه ، و از روی کوه ها های بلند می پرید و از ابر می گذشت .
در اتاقم باغ عجیبی پیدا شده بود با پرچینی به درازی صد فرسنگ و آسمانی پر از پاره ابرهای رنگین و خوشگل . باد این پاره ابرها را از این افق به ان افق می برد . این باغ دروازه و هشتی و کوه و کویر و دریا و دریاچه داشت . دماوند ایوان این باغ بود . این باغ کوهی داشت به نام البرز ، با صدها جور پونه و آویشن . دروزه ی بزرگ این باغ صد فرسنگی کلون و نگین و نشان داشت . دروازه ی این باغ باز بود ، اما شیر نگهبان داشت . در این باغ شمشیری پیدا کردم با تن آهن و دل ابریشم . در کنار این شمشیر کتابی بود و در این کتاب سیمرغی با منقار بلندش پیکان های زهرآلودی را از گردن اسبی بیرون می کشید . به سینه ی دروازه ی این باغ متلک با مزه و آهنگین و معناداری در باره ی ریزی فلفل و تیزی آن ، با نیش خنجر حکشده بود . چه کسی با نیش خنجرش این متلک تیز و تند را روی دروازه ی این باغ کنده بود ؟
در این باغ درخت پسته ای بود و مرغی پرشکسته روی شاخ آن نشسته بود . سِپس مرغ پرشکسته از فلک بالی می خواست تا پرواز گیرد ، ره دروازه ی شیراز گیرد .
من این باغ را با مرغ پرشکسته و قصه ها و البرز و دماوند و کویر و شوره زار ها و شالی زارها می شناختم . من گنجشک این باغ و پلنگ این باغ بودم . اگر گلزاری بود یا شوره زاری ، من عاشق این باغ بودم : این باغ با آن پرچین صدفرسنگی و آسمان بلند و ابرهای هزاران رنگش چه جوری توی اتاقم جا گرفته بود؟ چرا قلبم امشب مثل طبلی می تپید ؟ . . .
سه چرخه سواران کوچولو دست از بازی کشیده بوند . حیرت زده و آرام به من ، به انگشت های دستم ، به بازوها و پاهایم نگاه می کردند . آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی را که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پرکنده می شد ، دیده بودند . با دست های نرم و کوچکشان آب آوردند و به دست و پایم پاشیدند و مارهایی را که در پاهایم لانه کرده بودند ، بیهوش کردند . حباب هایی که در پاهاو بازوهایم باد می کرد و می ترکید ، به خواب رفتند جرقه هایی را که از نوک انگشت هایم می جست خاموش کردند و در یک لحظه مرا با گُم گُم طبل عجیبی که در اتاقم پیچیده بود ، تنها گذاشتند و رفتند .
صدای صدها زنگ سه چرخه و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو ، باز در کوچه مان بلند شد . به ایوان اتاقم دویدم ، اما تا خودم را به ایوان اتاقم برسانم سه چرخه سواران کوچولو از خمِ کوچه گذشته بودند . هرچه نگاه کردم اثری از آنها ندیدم .
به اتاقم که برگشتم هوا داشت سفید می شد . خیلی مانده بود تا آفتاب بزند ، اما آفتابی که هنوز پشت کوه بود ، نور صد رنگش را روی ذرات بارانی که هنوز نمی بارید و در راه بود پاشیده بود و رنگین کمانش سرتاسر اتاقم را گرفته بود .
گریه آن عروسک تب دار ، و صدای مادرش در راه مانده بود . عروسک از تب می سوخت و گریه می کرد . مادرش از من خواست یک لالایی برای عروسک تب دارش بخوانم تا سرگرم بشود و خوابش ببرد .
کاغذهای نتی را که از پنج سال پیش حتی نگاهی به آنها نکرده بودم ، از کشو میزم در آوردم . صداهای زیر و بمی را که مثل اولین دانه های یک برف سفید و خوشگل و مهربان روی موها و ابروهایم می نشست ، یادداشت کردم :
و این کلمه ها رو زیرش نوشتم :
« عروسک جون ، عروسک جون
دیگه شب شد ، لا لا .
به قربون دو چشمونت ،
لا لا کن ، لا لا . . . »
عروسک آرام گرفت و خوابید . من هم در میان صدای گُم گُم طبلی که از دلم بر می خاست و اتاقم را می لرزاند ، به خواب رفتم .
چهار ماه زیر باران ماندم . بارانی بی امان که دانه هایش به جز صداهای زیر و بم و رنگارنگ ، و کلمه ها نبود . دراز و کوتاه شدن شبها و روزها را نفهمیدم . لباس هایم ، پاهایم ، آن حباب هایی که در پاها و بازوهایم باد می کردند و می ترکیدند و آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پراکنده می شد ، همه از یادم رفتند .
کودک شده بودم . چشم و گوشم ، و دهانم هم کودک شده بودند . بادبادکهای رنگارنگ و جوراجور در چشم هایم می پریدند و دور می شدند . گوشم پر شده بود از صدای جغجغه هاو گنجشک ها ، و در مشت های کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه می بردم . بارانی که گرفته بود ، هر روز و هر شب تندتر می شد . موهایم هم کودک شده بودند و نفس پدرم مثل یک سرود کوهستانی در میانشان می وزید .
وقتی آخرین صداها و کلمه های رنگین کمان را پیوند می دادم ، سرما اسب سفیدش را زین کرده و باران و برف و بادش را در خورجین ریخته بود .
نوروزی که در راه بود . با پونه ها و نرگس هایش به پشت دروازه رسیده بود . هوا رنگ آتش و بوی زعفران داشت . و خورشید خانم با پنجه های گرم و طلایی اش ، درخت های باغ صد فرسنگی مان را چرغان می کرد .
رنگین کمان را به یادبود پدرم جبار باغچه بان ، که اولین شعرها و سرود ها را به من یاد داد و برایم دفترهای نقاشی و شطرنجی و مدادهای رنگی خرید ، که دستم را گرفت و با کمک او اولین آهو ، کشتی ، کلاغ ، خورشید و آدم ها را کشیدم ، تقدیم کرده ام .
نوروز 1375
ثمین باغچه بان
نوروز تو راهه
بازَم گُل نرگس ،
اومد به خونه .
به کوچه اومده ،
نعنا و پونه .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کمون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
پرستو برگشته ،
لونه میسازه .
لونه شو گوشه ی
ایوون میسازه .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کمون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
اسب سفیدِشُو
سرما زین کرده .
باد و بارونِشو
تو خورجین کرده .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کمون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
خورشید خانم پنجه ش ،
گرم و طلایی .
تو باغ درختارُو ،
چراغون کرده .
بیا گُلِ ریحون دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
بیا رنگین کم.ن دارم ،
دیگه نوروز تو راهه .
***
سرود برف بازی
به به ،
چه برفی نیشس رو زمین .
هنوزَم می باره ،
بچه ها پاشین .
خونه
خیابون
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی ، دونه به دونه
چه سفید ، چه خوشگل .
چه مهربونه .
چشمه
چشمه سار
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی داره می باره .
رو زمین برامون
پنبه میکاره .
کوچه
پشت بون
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی نقش زمینه .
پولک و مرواری
فرش زمینه .
بیشه
بیشه زار
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
به به ،
چه برفی شکوفه بارون .
شکوفه میشینه
رو تاق ایوون .
صحرا
بیابون
مونده زیر برف .
روز برف بازییه ،
بچه پاشین .
***
گنجیشک و برف و باران
گنجیشکِ من پر زد و رفت .
به لونه شون سر زد و رفت .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
گنجیشکِ من تنها رفته .
به کوه و صحرا رفته .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
گنجیشک اشی مشی ،
می ترسم مریض بشی .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
تنت گرم و بارون سرده ،
پرت نرم و سرما درده .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
آبت کم بود یا دونه ت ؟
برگرد و بیا خونه ت .
تو دشت و تو بیابون ،
می باره برف و بارون .
***
ترن قشنگ من
ترنم قشنگه .
توش پر از پلنگه .
ترنم تُن میره ،
تُن میره ،
تُن میره .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
____
ترنم کوچولوس .
توش پُر از آلبالوس .
ترنم تُن میره ،
تُن میره ،
تُن میره .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
ترنم ملوسه
توش پُر از عروسه
ترنم تُن میره ،
تُن میره ،
تُن میره .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
رو تاق ترنم ،
یه آهو نیشسّه .
ترنم تو کوهه ،
تُن تو دشته ،
تُن راهه .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
پیش راننده شَم
یه خرگوش نیشسّه .
ترنم تو کوهه ،
تُن تو دشته ،
تُن راهه .
شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،
شی فو ، شی فو ، دود .
***
جای آهو
جای آهو ،
دشت و بیابون .
دُمش ریز ،
سُمش تیز ،
شاخِش چه نازه .
جای خرگوش ،
بیشه و هامون .
چه با هوش
چه خوشگل
گوشش درازه .
جای بلبل ،
گلزار و گلشن .
پرش نرم ،
خودش ریز ،
صداش قشنگه
جای گنجیشک ،
کوچه و برزن .
تنش گرم ،
نوکش تیز ،
زبر و زرنگه .
جای اردک ،
کنار برکه .
خوش آواز ،
عروسه ،
پنجه ش حنایی .
جای ماهی ،
میون دریا .
بُلوره ،
بی آواز ،
برقش طلایی .
جای « شیر» ه ،
پهنای جنگل .
چه بی باک ،
چه قُلدُر ،
چه قُلچُماقِه .
جای « فیل» ه ،
هر جای جنگل .
چه پر زور ،
چه گنده ،
قَدِ اُتاقه .
جای میمون ،
شاخ درخته .
رَسَن باز .
هنرمند ،
جنگل نشینه .
جای آدم ،
دنیای خوشگل .
این خوشگل ،
ستاره س،
اسمش زمینه .
این ستاره
با آب و خاکش
تو هر چی
ستاره س
مثل نگینه
***
گربه ای که مادره
یه سگ قُلدُر داره ،
همسایه ی مت .
اسم سگش « گُرگی » ی
از اون بلاهاس .
اون یکی همسایه مون ،
یه گربه داره .
اسم گربه ش « نازی» یِ
از اون خوشگلاس .
« نازی » یه بچه داره ،
به اسم « ملوس » .
از اون آتیشپاره ها ،
از اون شیطوناس .
گربه های کوچه مون
از ترس «گرگی»
جاشون سر درختو ُ ،
رو پشت ب.ناس .
« ملوس » از ترس « گرگی» ،
رفته رو درخت .
« گرگی » میخواد درختوُ
از جا درآره .
- « ملوس» داره میلرزه ،
مثل برگ بید .
« گرگی » خونش به جوشه ،
آتیش میباره .
- « ملوس» مثل ماهیه
گرگی نهنگه.
« ملوس» مثل شکاره
« گرگی » تفنگه .
« نازی » اگه برسه
اونوخ می بینه
گربه یی که مادره
چه جور می جنگه .
« نازی » از رو پشتِ بون ،
پرید رو دیوار .
مثل یه ببر از دیوار ،
پرید تو باغچه .
- « گرگی » اگه زرنگی ،
وقت فراره .
شمشیر توُ غلاف کن ،
بزن به کوچه .
موهای « نازی خانم »
مثل سوزن شد .
پنجه های خوشگلش
گرز صد من شد .
رسید یهِ پنجه زد
تو پوز « گرگی »
دنیا به چشم « گرگی »
قدِ ارزن شد .
« گرگی » تو یه ثانیه ،
رسید توپخونه .
دور میدون چرخیدوُ ،
خورد به قورخونه .
توپخونه با قورخونه ش ،
به اون گندگی ،
به چشم « گرگی » شدن
گود زورخونه .
مناره ی پامنار
تو چشم « گرگی » ،
یه قرقره شده بود ،
براش می رقصید .
چنار پاچنارم ،
با شاخ و برگش ،
یه فرفره شده بود ،
دورش می چرخید .
« گرگی » اینهمه نناز ،
به زور و هوشت ،
اگه اسمت « گرگی » یِ
یا که نهنگه .
این حرفو زنگوله کن
بزن به گوشِت :
« گربه ای که مادره ،
ماده پلنگه . »
***
کُرَنگِ بلا
اسب کُرَنگی را دیدم
تو جنگلی تنها .
رفتم جلو با بوس و ناز ،
کُرَنگوُ زین کردم .
هی ، هی ، هی .
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی ، هی ، هی .
سمندِ طلا ،
تو اسب زرنگ منی .
وقتی نشستم رو زینش ،
یه هو پرید اسبم .
اسبم گذشت از دشت و راه .
اسبم پرید از چاه .
پر زد ، پرید از روی کوه ،
رسید به ابر و ماه .
هی ، هی ، هی .
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی ، هی ، هی .
سمندِ طلا ،
تو اسب زرنگ منی .
وقتی نشستیم روی ماه
یه نُقل بِهِش دادم .
اسبم پرید از روی ماه .
اسبم گذشت از ابر .
پر زد ، پرید از روی کوه .
رسید به دشت و راه .
هی ، هی ، هی .
کُرَنگِ بلا ،
تو یار قشنگ منی .
هی ، هی ، هی .
سمندِ طلا ،
تو اسب زرنگ منی .
وقتی رسیدیم به جنگل
یه گُل بِهیش دادم .
***
عروسک جون
عروسک جون ، عروسک جون
دیگه شب شد ، لا لا .
به قربون دو چشمونت ،
لا لا کن ، لا لا .
*
دلم میخواد تو خواب ناز
بِری باغ آسمون ،
شبچراغون خدا روُ
تو آسمون ببینی .
*
ستاره گل و پولک ،
ستاره ها مرواری .
مرواری و گل و پولک
از آسمون بچینی .
*
دلم میخواد تو خواب ناز
کبوتر شی ، عروسک .
از روی اون ایوون پاشی ،
رو بون ما بشینی .
*
گُلپونه شی ، دُردونه شی
کنار چشمه سارون .
شاپرک شی ، عروسک جون ،
رو پونه ها بشینی .
از خدا من نه گل میخوام ،
نه کبوتر ، نه پونه .
عروسک جون ، یه عروسک مَنوُ کرده دیوونه .
شاپرک شی عروسک جون ،
بشینی رو دامنم .
کبوتر شی ، از اون ایوون
رو بون ما بشینی .
***
پنج تا نقاشی
این یه کشتیه ،
میون دریا .
نوک دَکَلِش
یه پرچم بسته .
این ماهی از آب ،
پریده بیرون .
این گربه م رو موج دریا نشسته .
این آهو از کوه ،
اومده به شهر .
میخواد از تو شهر ،
دوا بخره .
این دختره بهِش
بستنی میده .
آهو پول نداره ، پاشم شکسته .
این یه عروسه ،
زیر سایه بون .
جارو دستشه ،
شمشیرم بسته ،
اونم داماده ،
با یه دسته گل ،
سر کوه ، تو بارون ، تنها نشسته .
این کلاغ از باغ ،
پنیر دزدیده .
مار اونُو دیده ،
دنبالش کرده .
این مرد با چوبش ،
مار رو میزنه .
خورشید خانم از ترس ، چشماشو بسته .
این آدم برفی ،
جلو تنور ،
بس که نون پخته ، آتیش گرفته .
- کی دیده که برف
آتیش بگیره ؟
بارون فروردین برفها روُ شسته .
***
باغ ما پرچین داره
باغ ما پرچین داره
میوهی شیرین داره
گل و چشمه و آهو
لاله و نسرین داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
پرچینش صد فرسنگه
ابرش هزارون رنگه
هم بارون نَم نَمش
هم توفانش قشنگه
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما بارون داره
باد گل افشون داره
« سهند » قد بلندش
چتر زرافشون داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
پر از سرو بلنده
یال اسبش کمنده
هشتی داره باغ ما
ایوونش « دماوند»ه
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما گلشن داره
سایه و روشن داره
خاره سنگ نالبرز»ش
صد جور آویشن داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
یه گُلهَ ش برف و بارون
یه گُلهَ ش آتیشبارون
« کویر»ش خار و شوره س
« گیلان»ش شالی کارون
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما قصّه داره
درخت پسّه داره
رو شاخ پسّه ش مرغی
یال شیکسّه داره
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
چمنزارش چین چینه
پر از خال نگینه
رو هر نگین و خالش
یه شاپرک میشینه
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما کُلون داره
نگین و نشون داره
دروازه ش بازه ، اما
شیر نگهبون داره.
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
مهرگان و نوروزش
بی رنگ و کم سو نَشَن
پَلنگای شاهنومه ش
بُزهای ترسو نَشَن .
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
باغ ما شبنم داره
برگ گلش خَم داره
شمشیرش تن فولاد
دل ابرشم داره .
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
مردمش بی دل نَشَن
گمنام و بی گِل نَشَن
خوشه های شیرینش
بوته ی فلفل نَشَن
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
گنجیشک این باغم من
پلنگ این باغم من
شوره زار یا گلزار
عاشق این باغم من
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
- تو طلا و تو خشتم
آتیشزار و بهشتم
رو سینه ی دروازه ت
با خنجر نوشتم :
« فلفل نبین چه ریزه
بشکن ببین چه تیزه »
***
شعر امروز و راه و رسم آن
گفتگوئى پرسش گونه ميان دو شاعر
)سياوش كسرائى و احسان طبرى(
بخش اول
سياوش كسرائى:
مى خواهم خواهش كنم كمى در باره ی شعر فارسى از گذشته ی دور و بويژه در باره ی كاربردهاى اجتماعى و سياسى آن صحبت بفرمائيد.
آيا به نظر شما در ملت ما اثر خاصى دارد؟ آيا مى توان خصيصه اى از جهت تأثير پذيرى در برابر شعر در ميان ساير ملل براى ما قائل شد؟ برد و كاربردهاى شعر در زندگى ما، احترام به شاعران، ميل به شاعرى كه اينهمه رو بفزونى است، پناه بردن به شعر در موارد شادى و غم هاى بزرگ، پديده ايست كه مرا به اين سئوال وا مى دارد.
احسان طبرى :
شعر را در كشور ما مى توان يك "فرهنگواره" (Subculture) ناميد كه تمدن ايرانى را در تمام جهاتش منعكس مى كند. در اين فرهنگواره نه تنها فلسفه و عرفان و سياست حتى طباخى يا خياطى نيز اسناد منظوم خود را بوجود آورده است. كاربرد اجتماعى و سياسى شعر در ايران هميشه فوقالعاده جدى بوده است. براى اسمعيليه و صوفيه و ديرتر براى جنبش حروفيه شعر افزار عمده ی تبليغ و ترويج بود. شيعيه از شعر به حد اعلا استفاده كرد و با آن مخالفان عقيدتى خود را نكوهيد و پيشوايان مذهبى خود را ستود. در دربارهاى پادشاهان و اميران از شعر سودجوئى فراوان كردند كه از سودي كه بنام "صله" به شاعران مى رساندند يا نمى رساندند بسى بيشتر است، (مقصد آنست كه حتى اگر تنها جهت صرفاً مادى اين سود را هم در نظر گيريم در دوران معاصر، جنبش مشروطيت با حربه ی شعر كار بزرگى انجام داد. افشاگرى استبداد در زبان جد يا طنز در شعر فارسى دوران مشروطه و پس از آن قوى است. همين اشارات كوتاه و پراكنده دامنه ی وسيع كاربرد اجتماعى و سياسى شعر فارسى را در تاريخ گذشته كشورمان نشان مى دهد.
اما اينكه آيا شعر براى مردم سرزمين ما جاذبهاى و تأثيرى خاص دارد حقيقتى است كه در آن محل ترديد نيست و اِلا مقام شعر در تمدن ايرانى به چنين اوجى نمى رسيد و اينكه اين خصيصه ی ويژه مردم ما باشد و از نوعى تأثيرپذيرى يگانه نزد ايرانيان حكايت كند، در پاسخ بايد بسى تأمل ورزيد، زيرا شعر در همه ی تمدن ها تجلى نيرومندى دارد و تنها مقايسه ی تاريخى ـ ادبى مى تواند نشان دهد كه آيا اين تجلى در كشور ما از همه ی جاى ديگر پرتوفشان تر است يا نه؟ اما با اطمينان مى توان گفت كه ايران در رديف كشورهاى نادرى است كه در آن شعر از چهارچوب عادى خود خارج شده و نقش مدنى و تاريخى عظيمى ايفا كرده است و چنانكه ياد كردم به نوعى فرهنگواره بدل شده است.
اينكه در كشور ما شعرگوئى و شاعرى چنين رايج است، نه تنها عامل پيدايش "پديده ی شعر" در ايران است، بلكه محصول آن نيز هست. چون شعر در ايران زياد به وسيله ی ادبيات و فرهنگ ديرينهاش "تبليغ شد"، لذا ناچار ميدان بيشترى باز مى كند، اين از نوع تأثير علت و معلول در يكديگر است و آنچه كه در اصطلاح سيبرنتيك معاصر آن را "پيوند معكوس" مىنامند.تمايل به قافيه بافى و آنچه به شوخى "مترومانى" يا "جنون وزن" نام گرفته تا آنجا كه من مى دانم در بين آلمان ها نيز قوى است و مانند ما براى هر چيز شعرى دارند. رومن رولان در رمان "ژان كريستف" به اين اشعار "بند تنبانى" آلمان ها اشاره مى كند كه با خط زيباى گوتيك نوشته شده است و مرقعوار در خانه ها و مغازه ها آويخته است.
از زمانيكه شعر "دمكراتيزه" شد و باستيل وزن و قافيه را به اصطلاح ويكتور هوگو درهم كوبيد، شعرسرائى از قيد و بند عروض كلاسيك رست و آسان تر شد، شعر به آن چيزى بدل شد كه قدما در حكمت آن را به بيان خواجه نصير "كلام مخيل" مى خواندند. اين امر از سوئى و نهاد پرشور و عاطفى خلق ما (لااقل در اين دوران تاريخ) از سوى ديگر، فورانى از شعرگوئى پديد آورده است.شعر اكسيرى براى رنج ها، عصاى تعادل براى مرد رسن باز و وسيلهاى براى جبران خلاءها و كمبودها شده، گاه نوعى افيون است، گاه نوعى شيپور نبرد، عملكردهاى مختلف، آن را دائماً به صحنه مى آورد و مورد نياز انسان مى سازد. خلق هاى ديگر نيز براى شعر جاى زيادى باز كردهاند و شعر به همراه موسيقى زندگى آن ها را انباشته است.
بارى شعر نعمتى است كه به قول يك ترانه ی معروف روسى "بشر را در زندگيش يارى و مددكارى مى دهد" تا جاده ی دشوار را آسان تر بپيمايد ولى در استفاده از هر نعمتى بايد اندازه شناخت.
سياوش كسرائى :
آیا به نظر نمی رسد که در دوران معاصر به ویژه در پنجاه و چند سال گذشته کوشش شد که پیوند ما با فرهنگ و ادب کلاسیک یا قطع شود یا درک و دریافت های مخدوشی از آن داشته باشیم !؟
هر ملتی می تواند از فرهنگ کلاسیک خود، فرهنگ فولکلوریک خود و فرهنگ جهانی بهره برداری کند ، ملاحظه میکنید که استفاده صحیح از این سه گستره را در کشور ما تباه کرده اند لطفاً در این زمینه ها نظر خود را بیان دارید.
احسان طبری:
اینکه در دوران سلسله ی پهلوی خشت های تمدن معاصر در کشور ما عمداً و "سهواً" کج نهاده شده مورد تردید نیست. بخشی ثمره ی نقشه های سنجیده ی استعمارگران بوده و بخشی ثمره ی عقب ماندگی ها، عوامی ها و ندانم کاری ها ، لذا نه تنها در زمینه ی ادب کلاسیک ، بلکه در همه ی زمینه های تمدن امروزی کارهائی شده که غالباً می توان ، بدون بیم از غلو یا غرض ، آنها را "خرابکاری" نامید. فرهنگ کلاسیک ما را ، هم ار جهت شناخت ، هم از جهت تعبیر این وقایع ، به غلط یا به شکل تحریف شده عرضه کرده اند. آن را به سود مقاصد اشرافی و اربابی خود مورد تفسیر قرار داده اند. فن تفسیر یا "هوریستیک" در ادب و فرهنگ فن حساسی است. تاریخ گذشته را نمی توان و نباید نه زیباتر ساخت و نه زشت تر، ولی باید مضمون و معنای واقعی زمان و مکان و تداوم و خلاقیت آن را جست و یافت و عرضه داشت. کاری که ابداً ساده نیست. آیا فردوسی تنها مداح نهاد شاهنشاهی است؟ آیا عرفان ایرانی تنها قلندریِ اوباشانه و ایدآلیسم منحط است؟ آیا بهترین نمونه ی ادب منظوم و منثور فارسی همانست که ما می شناسیم و به ما عرضه شده ؟ آیا در شناخت گویندگان این ادب هزار ساله نباید تجدید نظرهای جدی کرد؟ و از این نوع پرسش ها باز هم می توان مطرح ساخت، در یک کلمه به کار انجام شده باید از دیدگاه بازخوانی و بازشناسی برخورد کرد. اما در عرصه ی اخذ فرهنگ جهانی و در زمینه ی بررسی فرهنگ فولکلوریک ما و دیگران نیز نقائص و نارسائی ها زیاد است. البته طی قریب شصت سال ، ملتی که تمدنی کهنه دارد، دست روی دست ننشسته است و کار زیاد و گاه کارهای بسیار با ارزشی انجام گرفته و زمان چنان به عبث نگذشته است ، ولی با اطمینان می توان گفت که اگر یک سلطنت استبدادی دست نشانده ی استعمار بر سرنوشت ما ایرانیان مسلط نبود و به ویژه پس از 28 مرداد 1332 خرابکاری و انحراف در مسیر رشد و ترمز کردن حرکت طبیعی جامعه با این حرارت موذیانه انجام نمی گرفت کار انجام شده ، هم بیشتر و هم بهتر بود. لذا من فقط میتوانم اظهارات آن دوست ارجمند را در این زمینه تأئید کنم ، و آرزو کنم که این برخورد مجدد و فعالانه به فرهنگ ادبی ایران ، که هم اکنون آغاز شده، بسط یابد. در این زمینه کاری که باید انجام گیرد بی اغراق الوندگونه است و کار یک نفر و دو نفر ، حتی کار یک نسل و دو نسل نیست. ما از جهت فرهنگ کلاسیک و فولکلوریک خود ، بدون میهن پرستی کاذب ، غنی هستیم . کاری که باید در عرصه ی کسب فرهنگ هنری و ادبی جهانی انجام بدهیم نیز هنوز در آغاز است و تا کنون در حکم گلگشتی کمابیش نامنظم بوده است. در کشورهای رشدیافته ای که من می شناسم زبان و ادبیات کشورهای همه ی جهان کارشناس درجه ی اول دارد و در مورد جغرافیا ، تاریخ ، زبان و ادب هر کشور گاه پژوهش های گرانقدری انجام گرفته که خود صاحبان اصلی آن ادب و زبان ، نیازمند بهره گیری از آن هستند. چنانکه ما از ایران شناسان خارجی چه بهره ها که نبردیم. ایران هنوز از آن مرز دور است و کارش در حدود نوآموزی « دیله تانیسم » است نه پژوهشگری استادانه ، ولی ما لیاقت رسیدن بدان مرز را داریم ، به شرط آنکه منظم و سیستم وار عمل کنیم نه به صورت گلچینی های پراکنده. روشن است که همه ی اینها بسته به آنست که چه نظام اجتماعی ، با چه اسلوب فکر و عمل در کشور ما پا بگیرد.
سياوش كسرائى :
چنین به نظر می رسد که در قبال دگرگونی های اخیر کشورمان ، هنرمندان ما به طور اعم و شعرا بالاخص نوعی سکوت اختیار کرده اند. به گمان شما کدامیک از موجبات ذیل ممکن است علت آن باشد.
این دگرگونی را به درستی شناخته اند؟ برای عکس العمل زود است؟ در کار پی ریزی بنای جدیدی هستند؟ حرفی در خورد برای گفتن ندارند؟ به سبب داشتن تعهدات و مسئولیت های دیگر به امور دیگری اشتغال دارند؟ به نظر شما وظیفه ی هنرمندان ما در قبال این دگرگونی چیست؟
احسان طبری:
به علت غیبت طولانی در جامعه ی ایرانی ، قادر نیستم که علت «سکوت» هنرمندان را مشخص کنم – اگر در واقع چنین «سکوتی» وجود داشته باشد – همه ی عللی که ذکر گردید حتی می تواند در عین حال صادق باشد و به اصطلاح همبودگی این علل « مانعه الجمع» نیست. تصور میکنم مسئله ی « زود بودن عکس العمل ها » و «در کار پی ریزی بنای جدید بودن» که ضمن عوامل بیان داشته اید ، عوامل جدی تری برای توضیح آن پدیده است.
اما در اینکه هنرمندان در قبال انقلاب ایران مسئولیت سنکینی دارند محل حرفی نیست. این انقلاب ، مثل همه ی انقلاب ها ، برای آنکه حرف آخرش را بزند هنوز باید راه درازی را طی کند . وظیفه ی هنرمندان در این «راه پیمائی انقلابی جامعه» سکوت نیست. بلکه همگامی با آن است که معمولاً در نوع اثر هنری پدید می شود: آثار «طی راه» و آثار «پس از رسیدن به منزلگاه» ، یعنی وقتیکه به هدف میرسند می توانند راه طی شده را از آغاز تا پایان ببینند و بشناسانند. البته آثار «طی راه» میتوانند متضمن برخی تعمیم های هنری نارس و خام و شتاب زده باشند ولی با اینهمه ضرورند و کمک میکنند. سکوت نمی توان کرد. باید به تحرک انقلابی جامعه و به ثمربخشی آن در سمت سالم و طبیعی از هر باره یاری رساند.
شعر فارسی ، با آنهمه هیمنه ی فرهنگی خود ، در اینجا وظیفه ی روشنی دارد که ذکر آن از طرف من زبان درازی است، زیرا شاعران ما خود نیک واقفند ، البته وضع نو به شناخت سیاسی و هنری نیازمند است و شاعر باید موضوع ها و افزارهای مناسب با محیط و سودمند برای هدف را بیابد و این امر نوعی «مکث» و «انتراکت» را ناگزیر می سازد ، همانکه آن دوست ارجمند «در کار پی ریزی بنای جدید بودن» نامیده اند.
سياوش كسرائى :
رستاخیز اخیر ایران که با شرکت قشرها و گروه ها و طبقات گوناگون اجتماع بر پا شد افراد میلیونی تازه ای را به مسائل اجتماعی و سیاسی و از آن طریق به خواندن و شنیدن راغب کرده و ولع عجیبی به سوی نشریات و کتب در آنها مشاهده می شود که بخشی از این میل شامل مطالب ادبی و هنری و شعر و سرود و ترانه است و جالب آنکه همه ی مطالب موجود قبلی را نیز مردود می شمارند که علل آن البته معلوم است زیرا:
- یا فرمایشی بود و در جهت تأئید و تحکیم حکومت
- یا طبق تجویز و اشاره ی استعمار بود و اشاعه دهنده ی اندیشه های کاذب و زیان بخش
- یا متون دور از ذهن عامه بود
- و یا ضرورتاً به سبب حال و هوای اختناق حاکم ، سمبولیک و استعاری و تمثیلی ، لذا گاه مبهم ، نا روشن و پیچیده.
برای نزدیک شدن به این توده ی پر اشتها چه راه هائی را تجویز می کنید؟
احسان طبری:
توجه آن دوست ارجمند به پیدایش یک نوع تحول کیفی در میدان تجلی هنر و نوع هنرپذیران و به اصطلاح «فوروم» هنری درست است: بدین معنی که هنر از سالن های بورژوائی دوران پهلوی ، با تمام ویژگی هایش که بیان داشتید و همه خوب می شناسیم ، از زاویه ی خاموش روشنفکر و کمابیش هنرمند منفرد که با خشم سرکوفته و غم ناشناخته ی خود میزیسته ، خارج شده و می شود و عطش میدان ها و خیابان های شهر و روستا برای گوارش هنر در کار فزونی است.
هنر می خواهد از هنر «زبدگان» یا «الیت» به هنر میلیون ها بدل گردد. به علاوه هنر از زیر فشار سانسور ساواکی تن رها میکند و می تواند در فضای ، ولو بطور نسبی ، آزادتری پر بگشاید. این تحول هم از جهت نوع هنرپذیران و هم از جهت امکانات آفرینش هنری یک تحول کیفی است. فصلی نو در تاریخ جامعه و لذا در تاریخ هنر گشوده شده و شکل میگیرد. هنرمندان ما ناچار باید این تحول کیفی را در نظر گیرند. اگر به صحبت قبل برگردیم یک علت سکوت چنانکه یاد کردیم ، سکوت در مقابل «تازه ایست» که هنوز هنرمند آنرا نمی شناسد . «گفته ها» کهنه شده و تکرارپذیر نیست و حال آنکه «چه باید گفت؟» هنوز کاملاً روشن نشده و لذا شخص ناچار منتظر فرصت گفتن می ماند ، به ویژه آنکه خود مسئله ی هنر را ایدئولوژی های متداول امروز زیر سئوال قرار می دهند و در جستجوی دریافت ویژه ای از آن هستند . وضع نو تأثیر متناقضی در هنر خواهد داشت، از سوئی آنرا خلقی تر و سرزنده تر و بسیجنده تر میکند و از سوئی شاید میدان جستجوگریهای انتزاعی و پیچیدگیهای روشنفکرانه و نوآوری شکل گرایانه را بر آن تنگ تر سازد. این پدیده دوم همیشه مثبت نیست . جستجو و نوآوری ها ، ژرفکاوی ها – که بدون آنها کار هنر به ابتذال میکشد – برای تکامل هنر ضرور است. سرنوشت آینده ی جامعه ی ما نیز هنوز زیر علامت سئوال است. ولی اگر واقعاً انقلاب به گل بنشیند و میوه بدهد و محیط آزاد رشد اجتماعی پدید آید ، باید از هم اکنون در باره ی سیاست تکامل هنری در جامعه به درستی اندیشید و تا شکوفائی هنر بدون تنزل احتمالی سطح آن انجام پذیرد. در عین حال باید در مقابل گرایشهای ضد هنری که از تعبیر غلط و قشری ایدئولوژی مذهبی ناشی می شود ، خردمندانه و هوشیارانه با توسل به استدلال های قوی ایستادگی کرد. تکرار میکنم : این وضع کاملاً نوی برای هنرمندان ماست. دفاع از هنر ، نه به شکل عاطفی که به وحدت مردم زیان رساند ، بلکه به شکل تعقلی ، هم در گفتار و هم در کردار ، به یک ضرورت بدل شده است . من تصور میکنم که انقلاب بزرگ ما به هنر از انواع : شعر ، نثر ، موسیقی ، نقاشی ، معماری ، سینما ، رادیو و تلویزیون و غیره نیاز حیاتی دارد و هنر در عرصه ی نبرد فکری با گرایشهای غلط قشری مسلماً پیروز خواهد بود. جز این راهی نیست. این وضع متناقض در انقلاب ما نباید مایه ی دلسردی هنرمندان شود. تاریخ از نابیوسیده ها ، گاه مطبوع و گاه نامطبوع ، سرشار است. نباید از مبارزه درست و تلاش منطقی و از «راهش» تن زد و کرخت شد، تسلیم شد ، از عرصه گریخت یا به واکنش های خشمگین پرداخت ، که به کار کمک نمی کند. زیرا هنرمند زمان ما حق ندارد فقط عاطفی باشد ، با آنکه این حق اوست که عاطفی هم باشد ، زیرا هنرمند است و هنرمند تهی از شور نیرومند ، هنرمند نیست . پس از نخستین سکوت نسبی ، وقت آنست که هنرمند محیط تازه ی پس از انقلاب را بیابد و شراع بکشد و کشتی خود را در اقیانوس بی پایان تاریخ در مسیر نو به حرکت در آورد – این وظیفه ی مقدس شهروندی اوست و هنرمند قبل از همه یک شهروند است. در نبرد عظیمی که برای نوسازی جامعه در گرفته افزار هنر و لذا افزار شعر نمی تواند و حق ندارد شرکت نداشته باشد. ما شعر را مانند شاعر غنائی روس - یِه سنین ، تنها « طنبوری برای شاعر » نمی دانیم بلکه آنرا حربه و سلاحی در پیکار بزرگ تاریخ می شماریم باید از این سلاح در راه درستش و در کنار مردم و به سود مردم با شور تمام استفاده کرد . اینها حقایقی است عیان ولی درست و همیشه حقایق عیان و بدیهی ، مبتذل نیست و تکرار و تأکیدش واجب است به ویژه اگر چنین وجوبی احساس شود.
سياوش كسرائى :
با توجه به سال های طولانی مهاجرت و اقامت در کشورهای خارج انعکاس هنر و ادب ایران را در آن صفحات چگونه یافتید و آیا اصولاً زمینه ای برای بسط و گسترش آن هست اگر ممکن است اندکی در باره ی تلقی دیگران از هنر امروز ایران صحبت بفرمائید.
و اما آخرین پرسشم ، به کدامیک از زمینه های گشوده شده در هنر و ادبیات ما امیدوارترید ؟
احسان طبری:
در مورد بخش نخست سئوال شما ، اگر نمونه ی اتحاد شوروی را ( که در آن نه سال از سی سال مهاجرت اینجانب گذشته) برداریم ، آنگاه باید گفت که بدون تردید شوروی از جهت پژوهش در باره ی تاریخ و ادب کلاسیک و معاصر ایران و زبان فارسی و صرف و نحو و تجوید آن در چنان دامنه ی وسیع و در چنان حدی از کیفیت بالای علمی کار میکند ، که به نظر من همتائی ندارد. دهها تن از شاعران و نویسندگان امروزی به زبان های متداول در شوروی ترجمه و چاپ شده اند. انعکاس هنر ادبی ایران در این کشور انعکاس مثبتی است. پس از ادبیات فیلم فارسی نیز در شوروی بازتاب جالبی دارد. در این زمینه می توان مطالب مشخص بسیاری گفت که جایش در این گفتگو ی کوتاه نیست. در مورد بخش دوم سئوال ، برای دادن پاسخی سنجیده ، من خود را نیازمند حس می کنم که با جریانات مختلف هنری امروزی ایران در ادبیات ، هنر نمایشی ، هنر تصویری و پلاستیک ، موسیقی و غیره بیشتر آشنا شوم ، بدون شک پیشرفت نسبت به دورانی که در میهن خود زندگی می کردم ، نظرگیر است ولی نابهنجاری ها ی عمومی رشد ( که علل آن روشن است) در اینجا نیز اثر خود را باقی گذاشته است. امید است در صورتی که خود را برای انجام داوری آماده تر حس کنم ، در این زمینه ها مطالبی در میان بگذارم.
نقل از : دنیا شماره ی 3 سال 1358
ارگان تئوریک «حزب توده ی ایران»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش دوم
باز هم گفت و شنودی در باره ی شعر و شعر امروز
سياوش كسرائى :
با به ميدان آمدن توده هاي بزرگ مردم ، رفته رفته انديشه هاي اجتماعي نيز در تمام سطوح براي پائين ترين طبقات اجتماع مطرح شده و مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است و هر روز ضرورت داشتن بياني ساده تر و همه فهم تر ، در زمينه ي نشر مسائل اجتماعي بيشتر مي شود .
شاخه اي از هنر نيز شعر است كه خود بخشي از فرهنگ اجتماعي است . اين هنر نيز به فراواني مطرح و مورد استفاده واقع شده است و آن چه بسيار به چشم مي خورد اين است كه از ابتداي جنبش اخير ، مردم ايران اصرار داشته و دارند كه براي موزون كردن شعارها و منويات سياسي خود ، آنها را به قالب شعر در آورند . كه خود بيانگر اين معنا است كه توده ها شعر را به مثابه ی يكي از ابزارهاي مبارزه انتخاب كرده و به رسميت شناخته اند . در اينجا نمي خواهيم در باره ي ضعف يا قدرت اين شعرها و شعارها سخن گوييم .
با توجه به آن چه گفتيم . اين دوران بهترين هنگام براي پيدايش آن شاعران بزرگ خلقي و مردمي است كه بتوانند با بيان ساده ، همه فهم و هنرمندانه خود پاسخ گوي نيازها و راه گشاي بن بست ها و يا عرضه كننده ي حسرت ها و اميدهاي خلق ، در راه مبارزه با دشمن و اعتلاي جامعه باشند .
و امّا به نظر ميرسد كه در راه خلقي ، مردمي و يا توده اي شدن شاعران در ايران ( در شرايط كنوني ) دشواريهائي چند قرار دارد كه پاره اي از آنها به شرح زير است :
1) كمبود سواد خواندن و نوشتن
2) وجود خلق هاي گوناگون با زبانها و گويش هاي متفاوت
3) نازل بودن سطح فرهنگ عمومي براي درك زبان اشعار
4) نبودن شاعران بزرگي كه از طبقات محروم اجتماعي برخاسته باشند
5) فقدان انجمن ها و كانون هاي ديرپاي هنري و ادبي كه شعراي خلق هاي مختلف ايران را براي جذب و درهم آميختگي فرهنگ هايشان در كنار هم گرد آورده باشد .
6) بي اعتنايي به گردآوري و بررسي ترانه هاي محلي و شعراي خلق ها
7) سنت گوشه گيري و انزوا طلبي هنرمند و به ويژه شاعر ، در اين مرز و بوم كه خود ، شعر را به امري خصوصي و شخصي و وسيله اي براي بيان جهان دروني هنرمند تبديل ميكند . اين خود موجب پيدايش نوعي زبان و بيان خاص و خصوصي است و ارتباط خواننده را با گوينده ي آن دشوار مي كند . اين وضع وقتي به اوج خود ميرسد كه سياست اعمال فشار حكومت ها را نيز كه در گذشته بر همه ي حيات اجتماعي و از جمله بر انديشه و بيان آزاد مسلط بود ، بر آن بيفزائيم و آن گاه است كه با انواع بيان هاي تمثيلي و نمادگونه روبرو خواهيم بود كه دستيابي به جهان هاي شاعران را بر عامه ي مردم از هر باره مشكل تر مي كند .
احسان طبری:
پس از برچيده شدن بساط سلطنت استبدادي و دست نشانده ي محمد رضا پهلوي و اعلام جمهوري ، فضاي تازه اي از جهت سياسي و اجتماعي در كشور ما به وجود آمده است كه هنوز سيماي كامل به خود نگرفته است .
تكامل انقلاب در ايران بسيار پيچيده و وضع گاه غير شفاف و سرشار از بيم و اميد است . اين بغرنجي و رازناكي وضع ، همراه با مشكلاتي كه هم ياران انقلابي و هم دشمنان ضد انقلابي به وجود مي آورند ، نوعي گيجي و سردرگمي و بلاتكليفي پديد آورده است . بسياري كه از انقلاب انتظارات ديگري داشتند ، به حق يا ناحق ، دچار سرخوردگي و دل زدگي شده اند . چنين جوي ، هيجانات بزرگي برنمي انگيزد زيرا فتح يا شكست در آن براي طبقات گوناگون با وزن همانند و همساني وجود دارد . فتح حماسه آفرين است . شكست فاجعه آفرين است و حماسه و فاجعه اجتماعي موجب اوج گيري احساس مي شود كه آن را اروپائيان "Paroxysme" مي نامند . اوج گيري احساس لازمه ي آفرينش هاي هنري است . بدون آن نمي توان انتظار كارهاي برجسته داشت .
حق با آن دوست ارجمند است كه دوران هاي انقلابي و اوج نهضت هاي وطني براي بروز شاعران ملي دوران مساعدي است ، عده اي از شاعران ملي و انقلابي و خلقي مانند : بهار ، عشقي ، عارف ، اشرف الدين حسيني ، اديب الممالك فراهاني ، اديب پيشاوري ، وحيد دستگردي ، فرخي يزدي در چنين ادواري پديد شدند . براي رفع سوء تفاهم تصريح مي كنم كه اين جانب همه ي اين شاعران را در يك كفه نمي گذارم ، برخي از آنها در دوران هائي از زندگي به سوي سازش رفتند و قلم خود را به مديحه آلودند . كساني در راه استقلال و آزادي جان خود را نثار كردند . كساني تا آخر عمر مظهر پارسايي و عزت نفس ماندند . سرنوشت ها گوناگون است . ولي به هنگام تصفيح دواوین اين شاعران ، بسياري اشعار ملي و انقلابي و خلقي مي يابيم و عنوان " شاعر ملي " حتي به كساني مانند عشقي از طرف معاصران او داده شده است .
ولي انقلاب ما كه از آغاز با عواطف مذهبي در آميخت ، داراي آن چنان ويژگي است كه حتي احساسات وطن گرايانه را به شيوه ي مرسومي و سنتي آن نمي پذيرد ، زيرا آن را در رابطه با فرهنگ و اسطوره ي كهن شاهنشاهي و طاغوتي مي بيند . اشعار غنايي يا حماسي لائيك ، كه ابداً مخالف مذهب نيست ولي جنبه ي مذهبي نيز ندارد و اين همه در تاريخ معاصر ما تكرار شده ، ولي اين نوع اشعار اين روزها ، بدون آن كه كسي رسماً و تصريحاً بگويد ، عملاً " ناباب " بودن خود را احساس مي كند و لذا به كنجي خزيده است . به همه ي اينها آن عللي نيز كه شما در سخنان خود به تفصيل و به درستي ياد كرديد افزوده مي شود . من اميدوارم كه انقلاب در تكامل خود محيط مطبوع و جان بخشي براي شعر واقعي ايجاد كند . جاي یأس نيست ، به قول شاعر :
نوميد نيم ز كار عشقش زيرا كه زمانه هم به كاري است
سياوش كسرائى :
نيما و افراشته دو شاعر نامدار ايران و دو چهره ي محبوب روشنفكران و مردمند كه با سبك و سليقه و زبان و بيان و فضاهاي خاص خود و به كلي متفاوت با يكديگر اما در يك راه و يك جهت گام برداشته اند .
براي روشن شدن پهلوهاي ديگر شعر مردمي ، خلقي – توده اي ، اگر ممكن است در مورد اين دو سيماي درخشان شعر بعد از مشروطيت ايران مطالبي بفرمائيد .
احسان طبری:
افراشته شاعر خلقي و نيما ، در دوران هايي از آفرينندگي خود ، شاعر انقلابي است . محبوبيت ، هنوز شاخص نوع و جهت اجتماعي يك شاعر نيست شاعران اجتماعي را مي توان به " شاعران ملّي " ( كه احساس حماسي و رزم عليه ستم گر خارجي را بر مي انگيزند ) و " شاعران خلقي " ( كه از زندگي مردم و به زبان مردم سخن مي گويند ) و " شاعران انقلابي " ( كه شور تحول طلبي سياسي و اجتماعي را در جامعه بيدار مي كنند ) تقسيم كرد . اين از جهت سمت اشعاري است كه عرضه ميدارند . اين كه محبوبيت پيدا كنند يا نه ، آن امر ديگري است . البته معمولاً شاعران ملي و خلقي و انقلابي ( اعم از حماسي يا غنايي يا طنزگو) محبوبيت پيدا مي كنند ، زيرا " فوروم " ( (Forum يا جمع خواستاران شعر آنها ، اكثريت مطلق جامعه است و جامعه سپاسگزار كساني است كه بر طنبور اعصاب آنها نغماتي مي نوازند كه به سود تكامل آن است .
از ميان شاعران دوران اخير ، عشقي و عارف از زمره ي شعراي ملّي و فرخي و لاهوتي از زمره ي شعراي انقلابي و اشرف الدين حسيني و افراشته از زمره ي شاعران طنزگوي خلقي هستند . نيما و خود شما در بسياري از آثار خود ، اشعار غنايي انقلابي آفريده ايد . منتها سطح فني و ادبي شعر و لذا " فوروم " پذيرنده ي آن فرق مي كند . اگر سطح شعر از جهت تخيل ، زبان ، پيچيدگي فكري كه بيان ميدارد ، بالا باشد شعر به شعر " خواص " بدل مي شود . خاصه پسند بودن يا عامه پسند بودن يك شعر ، مطلب ديگري است كه ربطي به نوع اجتماعيت شعر ندارد . اين مقولات را بايد از هم جدا كرد و الا تحليل سر در گم مي شود .
امّا در باره ی افراشته و نيما ، نظر اين جانب در گذشته نيز بارها ذكر شده و روشن است . شاعر خلقي افراشته ، كه در عين حال يكي از استادان شعر گيلكي است ، قطعات " سهل و ممتنع " و غالباً طنزآميز در باره ي مسايل سياسي و زندگي مردم ايجاد كرده كه در ادبيات فارسي ممتاز است . البته مانند هر شاعري در آثار او غث و ثمين و در حيات آفرينش او اوج و فرود وجود دارد ولي در مجموع افراشته چهره ي تابناكي است كه حزب ما به او مي بالد و تاريخ ادبي خاطره اش را جاويد خواهد ساخت .
نيما شخصيت ممتاز ديگري است . او راه گشاي برجسته ی تحول انقلابي در شكل و مضمون شعر فارسي است و تا امروز هم در اين عرصه استاد بي بديل بزرگي باقي مانده است . نيما شخصيت هوگو را ( كه دژ قوافي را تصرف كرده ) و ماياكوفسكي را ( كه شعر را در خدمت طبقه ي حمله ور تاريخ قرار داده ) ، در خود جمع دارد و سرفصلي در تاريخ ادب ما پديد آورده است . بر خلاف تصور برخي اديبان خشك و سنت گرا ، ستايش نيما كوچكترين منافاتي با ستايش ادب كلاسيك ما ندارد و اختلافي كه ساواك بين نوپردازان و كهن پردازان پديد آورده بود ، عبث ، موذيانه و مصنوعي است . خوشبختانه شاعران بسياري هم اكنون فعالند كه هم در زمينه ي شعر كلاسيك و هم در زمينه ي شعر نو آثار ارزنده اي پديد مي آورند مانند خود شما ، هـ . ا. سايه ، آقاي شفيعي كدكني ، آقاي مهدي اخوان ثالث و ديگران .
سياوش كسرائى :
طرح ها و پيشنهادهاي نيما ، با همه ي سرسختي جامعه ي كهن ، بر آن فائق آمد و اينك در كنار شعر كلاسيك فارسي ، جاي شايسته ي خود را به دست آورده است و لذا در اينجا بر روي آن شيوه از شاعري درنگ نمي كنيم ، امّا آنچه تازه تر ، غريب تر ، و ظاهراً بي قاعده تر و لذا سهل الوصول مينمايد قطعاتي است بي وزن و قافيه امّا داراي تعابير و تشابيه و استعاره و ديگر ملاحظات هنرمندانه ي شعر كه نيك و بدل آن رواج فراوان دارد .
- به نظر شما اينگونه سخن گفتن آيا در ادبيات كلاسيك ما با كاربرد شاعرانه جايي داشته است ؟
- آيا قواعدي بر آن حاكم است يا ميتوان آن را بر قواعد معيني استوار كرد ؟
- علل رواج آن چيست ؟
- آيا به سبب فقدان وزن عروضي كه تحفظ آن را دشوار مي كند و از ماندگاري اثر مي كاهد مي بايد اين شيوه ی سخن گويي را طرد كرد ؟
احسان طبری:
خواجه نصير الدين تصريح مي كند كه از نظر قدما شعر " كلام مخيل " است و وزن و قافيه جنبه ي نسبي و اعتباري است . لذا پيدايش " اشعار آزاد " و فارغ از وزن و قافيه امري طبيعي است و در ادبيات معاصر شايد والت ويتمن در امريكا از آغازگران اين شيوه باشد و سپس شاعران برجسته اي در اين زمينه پديد شده اند ، مثلاً مانند پابلو نرودا در شيلي يا سن ژان پرس در فرانسه كه در دوران ما شهرت فراواني به هم زدند و از جمله مورد علاقه ي هنري اين جانب هستند . منتها از ميان رفتن قيد وزن و قافيه ، بر اهميت تخيل شاعران و ژرفاي انديشه ي شاعر مي افزايد و اگر قدرت پندار و ژرفاي فكر نيست ، آن گفته رنگ مي بازد و به يك صفحه ی نثر معمولي بدل مي شود كه به قول شادروان افراشته آن را با مداد نوشته و سپس وسط آن را با مداد پاك كن ، سترده باشند .
درست است كه اشعار موزون و مقفي بهتر در حافظه مي گنجد و حافظه پذيري " اشعار آزاد " ( Vers Libre) كم است ولي اين نكته يك ملاك هنري نيست . اين ايراد را كساني به موسيقي مدرن نيز گرفتند كه فاقد نغمه ( مه لودي ) است لذا فاقد خصلت حفظ پذيري است . اين ايراد به خودي خود مي تواند از يك واقعيت حكايت كند ، ولي نمي تواند مانع منطقي در سر راه پيدايش شعر آزاد يا موسيقي دوازده گامي يا موسيقي كنكرت يا موسيقي ابستراکت و انواع ديگر موسيقي مدرن قرار گيرد . حفظ پذيري ملاك هنري بودن نيست .
مسئله ی ماندگاري اثر نيز يك مبحث بغرنج است . علل ماندگاري اثر و گاه رستاخيز مجدد يك اثر گمشده ، مختلف است . يوهان سباستيان باخ در ميان موسيقي دانان و فرانسوا ويلن در ميان شعرا مدتي در تاريخ گم شدند و جلوه باختند ولي سپس رستاخيز كردند . سليقه ی عصر ، ادراك هنري ، نياز جامعه و غيره در اين امر مؤثر است . ما اخيراً نثر شاعرانه و ژرف شمس الدين ملكداد تبريزي را كشف كرده ايم و گاه از آن بيش از اثر بسیاري از شاعران لذّت مي بريم . خاقاني در تاريخ ادب ما گاه گم شد و گاه رستاخيز كرد . ماندگاري مطلب بغرنجي است و نمي توان آن را با حافظه پذير بودن شعر همسان دانست . هيچ يك از اين دو مقوله نيز نمي توانند ملاك مطلق ارزيابي هنري باشند .
به هر جهت شعر آزاد در ادب فارسي جا باز ميكند و انواع خوب آن را بايد در كنار ديگر اشعار خوب فارسي قرار داد و براي آنها «حق اهليت هنري كامل قائل شد . به قول ولتر :
" همه انواع هنر زيباست ، جز نوع كسالت بارش " .
در باره ي قواعد مدوّن براي شعر آزاد و سپيد همين قدر مي توان گفت كه چنين قواعد مدوني كه بتواند براي همه ی زبان ها اعتبار داشته باشد موجود نيست و در زبان فارسي نيز در اين باره چيزي نوشته نشده . اگر محققي مصالح شعري گرد آمده در زبان فارسي اعم از اصل و ترجمه را با دقت بررسي كند و قادر باشد قوانين رتوريك را بر آن ها انطباق دهد ، شايد بتواند به نتايج تعميمي معيني برسد . ولي اين كاري است سنگين و كم اجر . لذا نوعي خلاقيت آزاد و مبتكرانه شيوه ي اساسي كار شاعران نوپرداز است و بعضي بخش هاي رتوريك به قدري محدود است كه هنوز نمي توان آن ها را براي عرضه داشت علمي كافي شمرد . ملاك اساسي كماكان ذوق سالم هنري سراينده است و پذيرنده ي اثر هنري .
به عنوان نتيجه اين نكته را يادآور مي شوم كه براي شاعران آغازگر و جوان ما شروع با اشكال كلاسيك و يا اشكال نوپردازانه ولي موزون و مقفي به مراتب سودمندتر است . مهارت در اشكال كلاسيك را بايد از ضروريات شاعري دانست . در نقاشي نيز كساني مانند ماتيس ، پيكاسو ، شاگال ، دالي و ديگر مدرنيست ها ، مهارت خود را در اشكال آكادميك نشان داده اند . بزرگ ترين شاعران نوپرداز معاصر ما نيز چنان كه گفتيم داراي چنين خصيصه اي هستند .
نقل از : دنیا سال 1359 شماره ی 4
ارگان تئوریک «حزب توده ی ایران»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش سوم
« مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود، دیگران را سرد کند »
شمس تبریزی
گفتگو در باره ی برخی مسائل شعر امروز
1- تکنیک ، تکنولوژی و هنر
سیاوش کسرائی:
پدید آمدن هنر کار می برد ، و کار زمان می خواهد. فاصله ی اثرگذاری بر هنرمند تا تخمیر و درهم جوشی در انباره ی ذهن او و شکفتن مطلب و رعایت قواعد و آداب و مواظبت های فنی و غیره را در گذشته ، روزگار به هنرمند فرصت می داده است.ولی به گمان من یکی از تغییرات عمده و بنیادی در کار (هر کاری ) تغییر سرعت و ریتم است ، همچنانکه آهنگ حرکت موزون کاروان ها پایه ی کار بسیاری از اوزان شعری ما بوده است ، این ریتم حرکت با سرعت سیر هواپیماها و موشک ها و وسایل برقی دیگر و انواع ماشین ها ، اعم از تایپ الکترونیک تا روتاتیو ، یا وسایلی مانند سینما و تلویزیون و تلفن سرعت و شتاب بیشتری گرفته است. هنر نیز در ارتباط با این وسایل از پاره ای ملاحظات خود کاسته است. حرکت های تند و ساده شده در نقاشی و مجسمه سازی ، ریتم های تند موسیقی و کوتاه و بلندی سطور شعر که دور از نواخت های منطبق برهم گذشته اند و انتخاب اوزان کوتاه یا شعر بیز وزن همه حاکی از این تغییر بزرگ است. نتیجتاً به نظر میرسد که نوعی سرعت هنرمندان نیز پدید آمده است ، به این معنا که همه ی کارهای قبلی در درون و بیرون آفریننده ، برای آقرینش هنری می باید با زمان کمتری پدیدار شود. چه ، جامعه بی تابانه در انتظار دریافت سفارش روزافزون متاع خویش از کارگاه هنرمند است.
نظر شما نسبت به تغییراتی که شتاب کلی تکنیک در همه ی مسائل اجتماعی از جمله در هنر به وجود آورده چیست؟
احسان طبری:
در واقع یکی از پایه های عینی تحول در سبک و شکل و محتوای هنر امروز همین تحول ریتم یا آهنگ رشد اجتماعی و پایه ی فنی آن اشت که یادآور شده اید. مثلاً سبک معماری «روکوکو» (Rococo) در گذشته برای یک قشر نازک اشرافیت ، در محیطی کندکار و پرحوصله ، با منطق زمان همخوانی داشت ، ولی امروز چنین سبکی نمی تواند لااقل سبک مسلط معماری باشد. طی پنج سال آینده (1985-1980) در شوروی موافق سند دولتی مهمی که اخیراً در باره ی تکامل سال های 80 در این کشور نشر یافته ، پنجاه میلیون نفر به آپارتمانهای نو منتقل خواهند شد. در این شرایط معماری تکنیک خود را که گاه حتی خودکار است پدید می آورد .لذا سبک های «گتیک»، «باروک» ، «روکوکو»،«آمپیر» جایی ندارد. کوشش ناموفقی برای احیاء نوعی « نئو کلاسی سیزم» در معماری بود که شکست خورد. لذا طرح مسئله از جهت بازتاب ریتم تحول اجتماعی-فنی در اشکال هنر علی الاصول درست است.
ولی گستره ی هنر گستره ی خاصی است و هم در درون کل آن قوانین ویژه ای وجود دارد و هم در رشته های جداگانه اش و هم حتی در تحقق زمانی-مکانی هر رشته.
تاریخ هنر از این جهت در هم پیچیدگی حیرت آوری را عرضه می دارد . لذا بازتاب ریتم تکنیک و تکنولوژی را نمی توان ساده شده و سر راست در نظر گرفت . به عنوان ویژگی های خاص تکامل هنری مثالی می زنیم :
مارکس در بررسی رونق حماسه ی یونانی همر و هزیود می گوید که این رونق بر پایه ی اوج تفکر اساطیری اوج گرفت و با انحطاط آن انحطاط یافت زیرا« آن چنان دورانی از رشد اجتماعی رسید که برخورد اساطیری به طبیعت و یا طبیعت اسطوره وار را رد می کرد و از هنرمند تخیلی آزاد از اسطوره می طلبید .» ولی در کشور ما اوج حماسه، تابع علل اجتماعی دیگری است ( شعوبیت ایرانی علیه تسلط اعراب ) لذا ایلیاد و اودیسه از سوئی و شاهنامه از سوئی دیگر بر حسب فنرهای محرک به کلی گوناگونی پدید آمدند. منظور آنست که قوانین عمومی برای توضیح پدیده های هنری بخودی خود کافی نیست. بلکه باید بررسی مشخص انجام گیرد و قونین خاص مکانی-زمانی کشف شود. در عرصه های دیگر هم همین طور است : آیا این از شگفتی ها نیست که سرمایه داری صنعتی انگلیس ، سرمایه داری بازرگانی هلند را به سود فئودالیسم سرکوب میکند؟
در شعر امروز این بازتاب ریتم به عیان دیده می شود. چنان که شما توصیف کرده اید، امری است بجا و به قاعده و هرگونه طغیان کهنه پرستان علیه آن خنده آور است. ولی یکی از ویژگی های هنر دلبستگی و وابستگی آن به سننی است که در سرزمین معینی آفریده است. ریتم فن معاصر ما را به خلق اشکال نو بیان شعری وامیدارد، ولی ما را از سنن شعری خودمان بی نیاز نمی سازد. «ریتم» تنها عامل دگرساز در هنر نیست. هنر در کلاف درهمی از عوامل شکل میگیرد.
بحثی در گذشته تحت عنوان فرهنگ پویا و ناپویا وجود داشته است. به این بحث باید با نهایت احتیاط نزدیک شد و ابداً مجاز نیست ما شعر کلاسیک ایران را در زیر عنوان تحقیرآمیز « فرهنگ ناپویا» قرار دهیم و یا مابین شعر امروز و شعر کلاسیک تضادی ناهمساز ببینیم. ]خر وراثت و سنت نیز از قوانین تکامل و تداوم هنری است. مطلق کردن سنت به زیان نوآوری و همگامی با تندپای زمان ، یا بر عکس مطلق کردن مقتضیات زمان به زیان ارثیه ی گردآمده هیچکدام درست نیست. باید گذاشت که شاعران ما ، برحسب آن دگرگونی های ظریفی که در وجدان هنری هر یک میگذرد، به شکلی که می توانند بشکفند. آنچه که باید طلبید کیفیت خوب هنری-فنی و مضمونی-فکری است.
به قول حافظ:
"یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ !
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی"
همیشه به یاد این سخن طنزآمیز ولتر می افتم که دوست داشت بگوید: « همه ی انواع هنر خوب است ، جز نوع ملالت آور آن».
در همین شعر امروزی ما ، با پیروی از سبک های کلاسیک ، نئوکلاسیک ، و انواع مختلف نوپردازی ، از اشکال محافظه کارانه تا بسیار جسورانه ، انواع نمونه های عالی ، بسیار خوب ، خوب ، متوسط، بد، بسیار بد به وجود آمده است. از آنجاکه بیان مابین شکل بیان هنری و بسیاری ویژگی های هنرمندان ما (که مانند همه ی هنرمندان عواطفی شکننده دارند) رابطه ی ظریف روانی-فکری برقرار می شود که از پیوند زیستنامه ی انفرادی و خاص آنها با تاریخ ، زائیده می شود ، لذا در این امر باید «دموکراتیک» اندیشید و گرانشگاه بحث را به جای دیگری برد. به قدرت عاطفی و کیفیت هنری اثر (درجه ی آفرینش گری آن) ، به صلابت فنی-زبانی ، به مضمون فکری-اجتماعی ، به پرداخت چهره ها ، و بسیاری ظرایف دیگر. در تمام این موارد سخت گیری مجاز است، بدون آنکه طرفدار نوعی هنر زبده گرایانه ی ویژه ی خواص باشیم؛ هنر می تواند در سطوح مختلف «مشتریان» عرضه شود و این تا زمانی که نابرابری سطح فرهنگی (مانند نابرابری ثروت) فاحش است ، امری است ناگزیر. برخی از هنرمندان و شاعران ما سخت ، سلیقه و دریافت و پسند خود را مطلق میکنند. آنها را باید به تسامح و آسان گیری فراخوانند البته نه تسامحی که مایه ی تدنی هنری شود ، بلکه تسامحی که به مردم گیر و مردم پذیر شدن هنر کمک کند، بدون آنکه اشکال والاتر و زبده تر و خاص تر را از میان ببرد.
2- شعر و تمدن امروزی
سیاوش کسرائی:
همه می دانیم که جهان پیرامون شاعر امروزی را ابزار و وسائلی به کلی سوای آنچه مثلاً گرداگرد سعدی و حافظ را می انباشت پر کرده است و تازه بر همه ی آن یا این وسائل و ابزارها اکنون ، مناسبات دیگری حاکم است. نیز خوب می دانیم که سنت بیان شعر فارسی از قبول واژه ها و کلمات جدید تا چه حد پرهیز دارد، من باب مثال تا سال ها دار و درخت های شعر نیما و پرندگان و حیواناتش را که پیش از آن در شعر فارسی نیامده بود نه تنها قبول نمی کردند که دست هم می انداختند. درگیرهای جدی روزگار ، و فشار مسائل مشخص دیگر آن، کلی گوئی های کلاسیک را نمی پسندد. سنگینی و زبری و خشونت مشکلات فرود آمده بر گرده ی آدمی ، ضرورت صراحت را در بازگوئی اندوه و غم یا امیدها و آرمانهای بشری روزافزون می کند و کمتر جائی برای تمثیل و سمبل یا استفاده از پیاله و میخانه و گل و بلبل و پروانه و شمع و شبستان می گذارد . چه باید کرد؟ ضرورت ، تلنگرهای شکننده ای به جدار ساغر بلورین شعر می زند ، راه ورود شاعرانه ی علوم و تکنولوژی و اقتصاد و سیاست ( که جای طبیعت را در چشم انداز شاعر گرفته اند) چیست؟
احسان طبری:
در واقع مطلبی که مطرح فرمودید ، این بار بیشتر در مورد مضمون شعر است. کاملاً درست است که فضای تاریخی شاعر امروز ، فضای کسائی مروزی یا هلالی جغتائی یا حتی ادیب الممالک فراهانی نیست، آن همه مضامین و استعارات دل انگیز که از رودکی تا بهار در شعر کلاسیک فارسی پدید آمده ، برای بیان سیاله ی سوزان امروزی زیست فردی و اجتماعی ، ناگهان خود را الکن و نارسا نشان میدهد. حافظ از جهت داشتن تفکر عمیق تعمیمی و رمزآمیز بودن زبان ، شرایط تداوم را برای اثر خود پدید آورده ، با این حال امروز او هم نه بیانگر عشق ماست و نه بیانگر اندوه و امید ما . مسائل ما را در برش های خاص زمانی _ مکانی امروزی مطرح نمی کند و نمی تواند مطرح کند. یک مرتبه می بینید که شعر کمابیش پیش پاافتاده ی یک شاعر نوخیز در شما جریان برق نیرومند احساس پدید می آورد که فلان قصیده ی فصیح خاقانی با همه ی سوز و گدازش قادر نیست: اختلاف فاز و گسست روحی پدید آمده است. لذا باید شعر زمان ، فرزند اصیل زمان باشد . اما در اینجا هم همان سخن پیش گفته صادق است . پس گنج سرشار صور و استعارات کلاسیک را به گوشه ای بنهیم ، از مضامین گذشتگان فیض و الهام نگیریم؟ ابداً . گویا مطلب روشن است و توضیح زائد .
3- شعر و شعار
سیاوش کسرائی:
شعار ، صرف نظر از هر معنی لغوی ، با این معنا ، امروزه کاربرد دارد که ماحصل عمل ما و حساب ما و بررسی های درونی یا بیرونی یک شخص یا یک حزب و گروه یا ایدئولوژی مذهبی و سیاسی است ، کپسولی از همه ی داروها ، نارنجی از نارنجستان یا برشی از میوه های درشت جهان بینی است که طعم و مزه و عملکرد آن همه را در اندام لاغر خود دارد: - « قولو لا اله الی الله تفلحوا» ( محمد رسول الله) ، « پرولتاریای جهان متحد شوید» (کارل مارکس) ، « هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق – بر او نمرده به فتوای من نماز کنید ! » (شمس الدین حافظ) ، حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت – آری به اتفاق جهان می توان گرفت » (شمس الدین حافظ) ، «تو بگو با زبان دل خود – هیچ کس گوی نپسندد آن را» (نیما) .
چنان که من به نوبه ی خود نیز آرزو دارم که پاره ای از اشعارم شعاری باشد یا بشود و شادمانم که این شعر خود را گاه بر در و دیوار می بینم: «هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز – این آسمان غم زده ، غرق ستاره هاست.» اما این که می گویند شعر نباید هرگز شعار باشد ، آیا از آنجا نیست که شعر شدن شعار را با انتقال خام شعار در درون شعر اشتباه می کنند؟ و خطر آنکه ، با پیش گیری از ورود شعارهای درست در شعر ، راه شعارهای تخدیر کننده و به بن بست کشاننده ی آدمی را باز می کنند؟
احسان طبری:
چه کسی گفته است شعر فقط باید شعار باشد؟ این مبتذل کردن سخن کسانی است که به تعهد اجتماعی شعر باور دارند و آن را هم لازم میدانند. احدی حق ندارد در تعدد وظایف شعر تردید کند و بگوید شعر فقط باید مسائل سیاسی روز را مطرح کند. آیا شعر در وصف طبیعت ، عشق ، رنج ، مرگ ، اندوه ، طنز و دیگر مسائل انسانی ضرور نیست؟ شعری که به هر حال بشر را می پرورد ، تسلی می دهد. اوج می بخشد؟ لذا مسئله ای که مطرح است ، مسئله ی «تعهد اجتماعی» شاعر در حرکت کلی تکاملی ، در جنبش ، در مبارزه، در انقلاب ، در جنگ ، در نوسازی و غیره است و نه این که شعر باید شعار باشد. به قول شما برای آن که شعری بتواند تا حد شعار یک خلق اوج یابد، خود باید «جوهر ذاتی» از خود بنماید. آن ، بحث دیگری است. به هر صورت بحث در باره ی این که شعر باید شعار باشد یا نباشد، بحث پرت و نادرستی است که مسئله ی « تعهد اجتماعی شعر » را از یک زاویه ی تنگ و تا حدی «هوچی مآبانه» مطرح میکند. این هم از همان حرف هاست که می زنند یا می زدند و امروزه هواداران پر خروشی ندارد.
4- تعریف شعر امروز
سیاوش کسرائی:
در سال های اخیر ، به سبب ازدیاد ترجمه ی آثار هنرمندان خارجی، از جمله شاعران بزرگ جهان باب تأثیرگذاری عقاید و اندیشه های آن شاعران – که در زادگاه خود و در ارتباط با مجموعه ی مختصات هنری و ادبی سرزمین اصلی چه بسا بجا و درست بود – در کشور شعرپرور ما نیز به غلط
گشوده شد ، تا آنجا که هر از چندی نوخیزان شیفته را در طلب راه نو به گمراهی کشانید. از جمله در تعریف شعر جنجال ها به پا شد که آیا شعر خوب آن است که شعر تصویر باشد(ایماژ) یا شعر اشیاء یا شعر ناب و یا شعر حجم و غیره و حتی بعضی تا آنجا پیش رفتند که : شعر واقعی پس از جنگ بین الملل دوم پدید شده است. از آنجا که وسعت و گونه گونی شعر به ویژه در کار نوابغ شاعری ایران تا حدی است که کار تعریف شعر را به صورتی جامع و مانع شامل شعر آنان نمی کند و با توجه به تعاریف کلاسیک ایرانی و غیر ایرانی خواهشمند است در این زمینه ها نظر خود را بیان دارید ، چه به گمان من اطلاق شعر به ویژه به یک شیوه ی بخصوص به کلی خطا است.
احسان طبری:
تعریف منطقی از مقولات ضرور است ولی در عین حال از دیدگاه دیالکتیک ، تعاریف چارچوب های تنگی است که سرانجام روزی واقعیت آن ها را در هم می شکند زیرا زندگی از مفهوم غنی تر است. به قول گُته دانش خاکستری است و درخت زندگی سبز و خرم. از لحاظ صرفاً منطقی شعر یکی از اشکال عمده ی تجلی بیان هنری است که شاخص برجسته ی آن از سوئی خیال آمیزی تعابیر و از سوی دیگر فوران عاطفه ی هنری است. خواجه نصیر الدین طوسی به اتکاء تعریف ارسطو آن را «کلام مخیل» میداند و شاخص های «وزن» و «قافیه» را عامداً ذکر نمی کند. در شعر «دیدگاه خاص» شاعر که با دید عادی تفاوت دارد، و به همان نیروی پندار وابسته است ، اهمیت دارد. من این مثال را در جای دیگر هم ذکر کردم که روستائی به شهر آمد و همه جا ذکر شاعر و تندیس شاعر و نام شاعر را دید و سرانجام شاعر را شامگاهان در بیرون شهر یافت و از او پرسید: « چه کرده ای که چنین نام آور شده ای؟ » شاعر هلال را نشان داد و پرسید: « آن را می بینی؟ » . روستائی گفت: « آری»، شاعر گفت: « حالا چشم هایت را فرو بند و بگو آیا آن را می بینی؟ » ، روستائی گفت: «نه ! ». شاعر گفت: « ولی من وقتی چشم هایم را می بندم هلال را زیباتر از آنچه که هست ، می بینم.» این یک مثال «شاعرانه» است. تخیل واقعیت همیشه زیباتر(به معنای متداول این واژه) نیست و آن هم مخصوص شاعر نیست. ولی این مثال مسئله ی « دید خاص شاعر » را مطرح می کند و از این جهت بد نیست. این دید خاص اگر با آن بیان شاعرانه همراه نشود ، ثمره ای به بار نیاورده است. برای دانستن بیان خیال آمیز و خیال انگیز و پر عاطفه ی شاعرانه و دید ویژه ی شاعر ، روانشناسی خاصی لازم است که بی شک با نوعی ماوراء حساسیت همراه است ، آنچه که منبع گنج و رنج شاعران است و گاه آن ها را به آدم های بدون تعادل نیز بدل میکند. لذا یکسویه کردن تعریف شعر درست نیست. این سخن که شعر پس از جنگ دوم دارای جوهر شعری بالاتری است: قابل تأمل و دقت و بحث است. مارکس در موردی یادآور می شود که تولید سرمایه داری از برخی اشکال هنر (مثلاً شعر) خوشش نمی آید. این درست است. ولی در عصر ما علاوه بر عامل سرمایه داری عامل انقلاب نیز که شعر را می پرستد ، تأثیر دارد. باری در دوران ما شکی نیست که حرکت جوشانی در شعر وجود دارد. عصر ما عصر آگاهی علمی ، فنی ، هنری و اجتماعی است. شاعر امروز در فضائی به مراتب بیدارتر و فهیم تر از گذشته شعر میگوید. لذا از جهاتی این مطلب می تواند قابل قبول باشد. ولی ساده گوئی است اگر ما بگوئیم مثلاً پیکاسو از روبنس و رامبراند نقاش تر است. سودمندی این مقایسه چیست؟ آیا لازم است نیما را با فردوسی یا سعدی مقایسه کنیم؟ آیا لازم است بگوئیم کدام شاعرترند؟ به نظر من این مقایسه ها که دو پدیده ی دیاکرونیک (دو زمانی) را با تجرید از صدها مشخصه ، در یک جهت تنگ و محدود ، می سنجند ، نه سودمند است و نه حاصل بخش. باری ، آنچه که «جوهر شعری» نام دارد، دید شاعرانه ، بیان مخیل ، عاطفه ی نیرومند و مسری است که اگر با یافت های نغز فکری همراه شود، می تواند شخص را به تحسین برانگیزد. در این زمینه اینجانب در برخی از نوشته های گذشته ی خود مشروح تر و منجزتر سخن گفته است و اینک نمی خواهد آن ها را تکرار کند زیرا چاپ شده و در دسترس همگانی است و تکرارش ملالت آور است.
5- شعر کلاسیک و نیاز امروز
سیاوش کسرائی:
درباره ی پاره ای از بنیادهای قابل حفظ و نگهداری شعر کلاسیک (از قبیل وزن و قافیه) یا «توصیف» که انسانی کردن طبیعت بود و یا خدا دیدن آدمی و ستایش انسان در پیکره ی معشوق و معماری های کلامی (که قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و انواع دیگر شعر و شگردهای سخنوری تجلی آن ها بود) امروز نیز می توانیم به بحث بنشینیم. آیا این بحثی عبث است، یا می تواند برای شاعر معاصر راهگشا باشد؟
احسان طبری:
در مطلبی که مطرح فرمودید دو نکته ی مختلف قید شده است که من با اجازه ی آن دوست ارجمند ، آن دو نکته را از هم جدا می کنم. یکی مسئله ی وزن و قافیه و دیگری مسئله ی حفظ و ادامه ی موضوعات(تماتیک) و اشکال شعر کلاسیک در شعر امروز. در مسئله ی وزن و قافیه ، این گویا مطلب حل شده ایست که وزن و قافیه برای شعر ( بنا به تعریفی که در مبحث قبلی از آن شده است) خصائص حتمی نیست. منتها من شخصاً «سلیقه ای» را در مورد «اشعار موزون» دنبال می کنم که در آن وزن را نمی شکنم و یک عنصر بی وزن را به ناگاه در آن وارد نمی کنم. تا آنجا که به خاطرم میرسد این شیوه با فروغ فرخزاد در شعر امروزین ما شروع شد و او در جائی – که اکنون یادم نیست کجا – تصریح میکند که وقتی وزن را قالب تنگی برای روح و عاطفه ی شعری خویش می یابد، آنرا با وجدان آسوده می شکند و سخن خود را می گوید. به نظر من انتقال از یک وزن به وزنی هماهنگ با آن ، موافق قاعده ی « تلائم موسیقی » ، بلامانع است، ولی درج جمله یا عبارت بی وزن در متن شعر موزون روا نیست. از آنجا که نوعی طغیانگری و نیست گرائی (نی هیلیسم) در نزد جمعی از شعرای نوپرداز ما مرسوم شده ، مراعات قواعد فنی را کاری عبث می دانند و آن را نوعی گرایش جزمی و ملانقطی بودن می شمرند. ولی در تمام عرصه های معرفت مانند علم، فن ، هنر ، قواعدی وجود دارد. اینکه «قواعد» در جایگاه معینی به سود تکامل شکسته می شود، قانون تحول طولانی و انقلابی پدیده هاست و مورد تردید نیست. ولی این کار نمی تواند خودسرانه ، دل بخواه و هوسناکانه باشد. به هر جهت من نظر خود را به عنوان یک «سلیقه» یاد کردم ، نه یک «قانون گزار». خود من از این سلیقه تبعیت می کنم ولی کسی را که قانع نیست ملزم نمی دانم. در مورد قافیه تصور نمی کنم بحثی باشد. ما باید در قوافی انعطاف بیشتری ایجاد کنیم . مثلاً «باغ» را با «مشتاق» قافیه کنیم و حتی «هماوائی» را نیز که مولوی به کار برده(صفات← اعتقاد) بپذیریم. در ترانه های عامیانه قافیه سازی با «هماوائی» بسیار است(مثلاً: «ما بچه های گرگیم – از سرمائی بمردیم»). قافیه را می توان جابجا کرد و نظام کلاسیک آن را به هم زد قافیه را می توان در اشعار موزون ، و یا سجع وار در اشعار غیر موزون آورد. مثلاً مانند این سخن عین القضات در «لوایح» :
« . . . در پرتوی نور
معشوق از هستی سفر کند
و در نیستی مستقر کند
و معشوق را هم راضی می باید نمود:
بدانچه عاشق به هستی او هست شود
و به شراب مشاهده ی او مست شود.»
گلستان سعدی و مناجات های خواجه عبدالله انصاری و مقامات حمیدی و بسیاری آثار دیگر فارسی از این سجع های دل انگیز انباشته است که قافیه دارد و وزن ندارد و گاه قافیه هم به صورت قرینه است. و سرانجام قافیه را اصلاً می توان کنار گذاشت. ترجمه ی موزون دو سوره ی قرآن بطور عمده به شعر هجائی دارای قافیه ی آزاد که در قرون اولیه ی هجری انجام گرفته و آقای احمد علی رجائی تحت عنوان « پلی میان شعر هجائی و عروض فارسی» منتشر کرده نشان می دهد که سنت شعری فارسی از جهت شکل غنی است و در ان زمینه حتی نوآوران ما می توانند از کهن پردازان ما الهام گیرند. اما در باره ی فیض گیری از تماتیک و موضوعات شعر کلاسیک (مانند وصف طبیعت یا ستایش انسان در پیکره ی معشوق و غیره) مسلم است که تکرار برده وار یا مو به موی اشکال کهن و اندیشه های کهن چیزی به ما نمی دهد و باید تتبع (Epigonisme) را رها کرد. ولی این فیض گیری در تماتیک بذاته بلامانع و گاه شاید سودمند است. به شرط آنکه با شیوه ی نو باشد. از این جهت کوشش برخی شاعران نسل امروز برای ایجاد غزل ها ، مثنوی ها ، چکامه ها و قطعات نو – اگر در آن نفخه ی زمان دمیده شده باشد، کوشش عبثی نیست.استقرار نوعی «تابو» و منع و حرمت علیه کاربرد اشکال و مواضیع شعر کلاسیک ، خنده آور است. باید گفت که اگر کسانی در این زمینه هستند که از خود قریحه ی سخنوری نشان میدهند ، قدم آنها بر روی چشم ! ولی کار بزرگ نسل معاصر شاعران این بود که شعر را از نظم خشک با مضامین مکرر و ملال آور درآورند. حالا اگر گاه شعر کلاسیک با پاسخ گوئی به توقعات امروزی ، یعنی با نشان دادن «جوهر ذاتی» عرضه شود ، چرا باید آن را نپذیرفت؟ ما جزم گرائی کهن پردازان را رد می کنیم و چرا جزم گرائی نوپردازان را بستائیم؟ ما طرفدار تنوع سبک های نو و کهن هستیم ولی طرفدار آن که همه ی آن ها در خدمت پیشرفت انسان کار کنند و سخن خود را در اوج یک اثر هنری به وجود آورند و در راه مثله کردن ، برده کردن ، تخدیر و گمراه سازی آدمی بر نیایند.به قول شکسپیر «That is the question! » ، «تمام مسئله اینجاست ! ».
اکنون که سخن از تماتیک شعر به میان آمد. با اجازه ی آن دوست گرامی گفتگو را با یادآوری اجمالی برخی تحلیل های تئوریک و تذکرات هنرمندان و فلاسفه در این زمینه به پایان می بریم ، این ها مطالبی است کلان و ژرف و ما به اشاراتی چند اکتفا می ورزیم.
خصلت فراگیر و هرسونگر «آگاهی هنری» ، به فرد هنرپذیر کمک می کند که بنا به اصطلاح مارکس «ماهیت نوعی» خویش را به عنوان انسان بشناسد.. به همین جهت چرنیشوسکی بر آن است که « هر چیزی که برای انسان در زندگی جالب است» می تواند موضوع هنر قرار بگیرد و در اینجا نمی توان حدود و ثغور خاصی وضع کرد. در شعر کلاسیک ما دهها و دهها موضوع طرح شده که از نوع «مسائل ابدی» است و ناچار شعر به سوی آن ها باز و باز پرواز میکند.
مهم ترین خصیصه ی آن چیزی که مارکس آن را «دریافت هنری جهان» می نامد در آن است که در اثر هنری نه تنها ترازنامه ی معرفت انسانی تجسم می یابد ، بلکه راه و مسیر این معرفت(که راه بغرنج و پر نرمش ادراک و پرداخت هنری «جهان موضوعی» است) نیز به ناچار بازتاب خود را ایجاد میکند. حتی امور زشت و فرومایه نیز در هنر (باز هم موافق اصطلاح مارکس) «طبق قوانین زیبائی» بیان می شود. آری ، این دیالکتیک روند هنری است که حتی زشت و فرومایه نیز در آن در گروی شیوه ی والائی زیبائی هنری است. این خود فراخنای شگرف «دارالمرز» هنر را نشان میدهد.
اندیشه ی هنری بنا به توجه صائب هگل باید به صورت «هیجان هنری» (Pathos) درآید ، تا بتواند ویژگی بیان هنری را کسب کند. گته ، شیللر ، دنی دیده رو به نقش «بسیج گر» و از «جهت اجتماعی فعال و کنش گر» اثر هنری توجه زیادی داشتند. در همین زمینه ، لنین به هنگام بررسی آثار تولستوی می نویسد:
« اگر در برابر ما واقعاً هنر کبیری است ، در آن صورت باید برخی از جهات اساسی انقلاب را در خویش منعکس کند. »
شمس تبریزی گفت:
«هر قصه را لغزی است ، قصه را جهت آن لغز آورند نه از بهر دفع ملالت.»
این هاست آنچه که از تماتیک هنر و از آن جمله شعر طلبیده می شود، پس شکل یا توجه به سنت یا پرداخت نوآورانه به شکل تجریدی مطلق شده ، اساس کار نیست و جای اهمیت محتوا را نمی گیرد. اگر چه نوعی تناسب بین تبلورهای شکلی و سمت های موضوعی وجود دارد که گاه از «ناخودآگاه» ما می گذرد و چنان که یک مرتبه می بینیم که غزلی از خامه ی ما جاری شد ، یا شعر آزادی بدون قافیه و وزن سروده ایم ، زیرا محتوا با دست های مرموز خود در جامه خانه ی بزرگ اشکال متنوع شعری سرانجام لباسی برازنده ی قامت خویش می یابد. به قول مولانا جلال الدین مولوی:
" جامه ی شَعر است شِعر و تا درون جامه کیست؟
یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن"
نقل از : دنیا سال 1359 شماره ی 9 و 10
ارگان تئوریک «حزب توده ی ایران»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در عرصهی "امید" خزانی نیست!
خسرو باقری
کلیک کنید!
http://www.farhangetowsee.com/141/141-7.htm
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای دریاها برافشانید
نه در برکه
نه در رود
که خسته شدم از کرانههای سنگواره
و از مرزهای مسدود.
" ﮊالهاصفهانی"
* * *
http://www.persian.ws/poet/fullnews.php?id=19

Jaleh SOLTAANI
She was also known as Jaleh Esfahani or just as Jaleh (Zhaleh). Jaleh was born in 1921 in Isfahan (Esfahan), Iran. She died in London, UK, on 29, November 2007. She left Iran for the East in 1947, and lived in Russia until her return to Iran in 1979 when the Islamic Republic took over. Shortly after, she left for the West and lived in London, UK until she passed away. Here is ?I Don?t Believe It?, which is one of her famous poems:
***

ژاله اصفهانی سلطانی
ژاله اصفهانی در سال 1300 در اصفهان پا به جهان گذاشت پس از به پایان رساندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت در سال 1326 در سن 25 سالگی به همراه همسرش ناگزیر به مهاجرت از ایران شد و به اتحاد جماهیر شوروی رفت در نخستین بخش زندگی خود در مهاجرت دوره 5 ساله ادبیات را در باکو به پایان رساند و با آموختن زبان آذربایجانی بیش از هزار بیت از سروده های سخنوران کلاسیک و معاصر آذربایجان را به شعر فارسی برگرداند سپس درسال 1333 همراه همسر و دو پسر خود برای ادامه تحصیل به مسکو رفت و در سال 1339 با درجه دکترا در رشته ادبیات از دانشکده دولتی لامانوسف مسکو فارغ التحصیل شد با آغاز کار علمی در انستیتوی ادبیات جهان ماکسیم گورکی رساله ای به نام نیما یوشیج پدر شعرنو پارسی به زبان روسی در مسکو منتشر ساخت این کتاب نخستین اثری است که در روسیه درباره نیما به چاپ رسید ژاله در سال 1359 به ایران بازگشت و پس از چند سال به لندن رفت و هم کنون نیز در آنجا زندگی میکند
برگرفته از آوای آزاد
ژاله اصفهانی درگذشت
پرويز جاهد
رادیو زمانه
ژاله اصفهانی شاعر معاصر و از چهرههای سرشناس ادبيات در غربت از جهان رفت.

ژاله اصفهانی
وی در اصفهان به دنيا آمد و نام اصلی وی ژاله سلطانی بود. ژاله شاعری نوپرداز بود ولی غزلها و قصيدههای بسياری نيز سروده است. وی که خود تجربه تلخ مهاجرت را با گوشت و پوست و اندرون خود حس کرده بود، در شعرهايش همواره از درد و رنج ايرانيان مهاجر سخن میگفت.
ژاله شاعری سياسی بود و انديشههای سياسی و اجتماعی اش که متاثر از سوسياليسم بود در شعرهايش منعکس شده است. ژاله شاعر خوشبينی بود و عليرغم رنجها و دربدریهای بیشمار و مشقتباری که کشيد، شعرهايش سرشار از اميد به رهايی و بهروزی مردمان است. به همين دليل او را «شاعر اميد» نام نهادهاند.
از ژاله بيش از 20 جلد شعر منتشر شده و اغلب شعرهای او به زبانهای انگليسی، عربی، روسی، آلمانی و چک ترجمه شده است.
ژاله در سال 1324 در نخستين کنگره شاعران و نويسندگان ايران که به رياست ملک الشعرای بهار تشکیل شد نيز شرکت کرد و شعر خواند. وی همسر سرهنگ بديع از افسران نظامی عضو حزب توده بود که چند سال قبل در لندن درگذشت.
ژاله پس از انقلاب به دلايل سياسی مجبور به مهاجرت از وطن شد و پس از مدتها زندگی در شوروی سابق(تاجيکستان) سرانجام به انگلستان رفت و در لندن سکونت کرد. وی بعد از مهاجرت به شوروی، به تحصيل در مقطع دکتری پرداخت و تز دکتری اش را در باره اشعار ملک اشعرا بهار گذراند.
ژاله محبوبيت و احترام زيادی در ميان ايرانيان مهاجر فارغ از دسته بندیهای سياسی و ايدئولوژيک داشت و در اغلب مراسم و محافل ادبی و فرهنگی حاضر میشد و هر جا از او دعوت به شعرخوانی میکردند با با رويی خوش میپذيرفت.
وی همچنين محبوبيت و نفوذ زيادی در ميان مردم و ادب دوستان تاجيک و ديگر پارسی زبانان داشت و يکی از اشعارش نيز به صورت اپرا درآمد و در تاجيکستان اجرا شد.
مجموعه شعر پرندگان مهاجر آخرين مجموعه شعر ژاله بود که به زبان انگليسی با ترجمه روحی شفيعی در لندن منتشر شده است. شعر پرندگان مهاجر که در اين مجموعه آمده از مشهور ترين اشعار ژاله در غربت است و شعری لبريز از اندوه و بيانگر موقعيت دردبار مهاجران دور از وطن است:
پرندگان مهاجر، در اين غروب خموش،
که ابر تيره تن انداخته به قله کوه
شما شتاب زده راهی کجا هستيد؟
کشيده پر به افق، تک تک و گروه گروه
چه شد که روی نموديد بر ديار دگر؟
چه شد که از چمن آشنا سفر کرديد؟
مگر چه درد و شکنجی در آشيان ديديد،
که عزم دشت و دمنهای دورتر کرديد؟
در اين سفر که خطر داشت بی شمار آيا،
زکاروان شما هيچ کس شهيد شده است؟
در اين سفر که شما را اميد بدرقه کرد،
دلی ز رنج ره دور نا اميد شده است؟
چرا به سردی دی ترک آَشيان کرديد
برای لذت کوتاه گرمی تنتان؟
و يا درون شما را شرارهای میسوخت؟
که بود تشنه خورشيد، جان روشنتان؟
ژاله اصفهانی شب گذشته در سن 86 سالگی در بيمارستان کينگ چارلز لندن ديده از جهان فروبست.
وی مدتها بود که از بيماری سرطان رنج میبرد.
ژاله اصفهانی درگذشت
علیزاده طوسی BBC
ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، دیروز در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دمکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوری مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.
مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.
ژاله اصفهانی را بسیاری از صاحبنظران با عنوان "شاعر امید" معرفی کرده اند، و این در میان عنوانهای دیگری که می تواند مبین جنبه های مختلف شعر او باشد، عنوان بسیار مناسبی است، زیرا که او حتی در شعرهایی که از دردمندیهای انسان روزگار خود سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و می کوشد که برای گلهای به ستم پژمرده باغ بشریت، آفتاب و باران باشد، و رنگ و بوی امید را در آنها زنده کند. ژاله معتقد است که:
شاد بودن هنر است
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی ست،
که دور از ما باد!
ژاله شعر خود را می گوید، و سبک و شیوه کلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اینکه در حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال کرده است، هنوز هم وقتی که شعر تازه ای از او می خوانیم، در آن رنگی و آهنگی از خستگی اندیشه ای و احساسی نمی بینیم. انگار که روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بیدار و تازه نفس مانده است.
شعر او را، بدون اینکه بخواهیم برای شاعر تعهد خاصی قائل باشیم، به راستی می توانیم "شعر متعهد" بخوانیم.
در این تعهد، ژاله زندگی را صحنه هنرمندی خود می داند، و با آگاهی از اینکه هرکسی نغمه خود را می خواند و از این صحنه خارج می شود، نغمه هایی را می پسندد که مردم به یاد می سپارند، و بدیهی است که مردم برای زندگی روحی و معنوی خود چیزی می خواهند که طبیعی باشد، انسانی باشد، زیبا باشد، گیرا باشد، و دریافتنی باشد.
بیشتر شاعران امروز، مخصوصا آنها که جوان ترند، از آنجا که فریب اداهایی با عنوانهای پسامدرنیسم و ساختارشکنی و آشنایی زدایی و معنی زدایی را خورده اند، نه تنها زبان فارسی و فرهنگ انسانی را به مسخرگی گرفته اند، بلکه چیزی برای گفتن ندارند و آنچه می گویند، ارزش یک بار شنیدن هم ندارد. شاید ژاله با نظر به همین واقعیت باشد که در بند پایانی شعر "شاد بودن هنر است"، می گوید:
شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله اصفهانی که که بیشتر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت ننالید، مخصوصاً از غربت به آن معنایی که بسیاری از شاعران غربت زده ایرانی را در شعرهاشان به نالیدن واداشته است، و شاید این از اثرات جهان بینی او بود که در هرجا که زندگی می کرد، خود را اوّل فردی از خانواده بزرگ انسان در روی زمین احساس می کرد و بعد خود را به یک سرزمین معین، یعنی وطنش که ایران بود، وابسته می دانست، و در این وابستگی بود که در صف وطنخواهان واقعی قرار می گرفت.
محمود کیانوش، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در لندن می زیسته است، در کتابی با عنوان "شعر فارسی در غربت" نمونه هایی از شعرهای شاعران ایرانی در غربت را از حیث احساس غربت زدگی بررسی می کند و می گوید: "شاعری مثل ژاله اصفهانی که از آغاز جوانی جبراً در غربت زیسته است، و بعد از انقلاب ۱۹۷۹ مدتی کوتاه به ایران رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، دوران دوری از وطن برایش چنان به درازا کشیده است که در شعر شود آیا می گوید:
یاد تو
قطره قطره می چکد از چشمم
روی تو
رفته رفته می رود از یادم.
او در ادامه سخن خود می گوید: "با اینکه او روی وطن را، چهره طبیعی وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، یاد وطن به صورت "یک آسمان ستاره ابراندود" در آیینه روح او مانده است، و اکنون، بعد از یک شکست تاریخی دیگر، با آرزوی دیرین خود می پرسد:
آیا شود که در افقی روشن
دیدار تو دوباره کند شادم؟
به گفته محمود کیانوش : این افق روشن برای او برقراری یک نظام دموکراتیک در کشور است، امّا در این پرسش باور یا اطمینانی آشکار نیست.
بعد محمود کیانوش با اشاره به شعر خطبه زمستانی نادر نادرپور می گوید که او "از آن بیم دارد که دیگر روی وطن را نبیند و "حماسه" ای را که "برای کوهسار البرز و قلّه اش، دماوند" گفته است، با ناله آرزویی یأس آمیز به پایان می برد:
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
در اینجا محمود کیانوش در مقایسه نادرپور با ژاله اصفهانی می گوید: "تفاوتی که در آرزوی یأس آمیز او و ژاله اصفهانی آشکار است، در جهان بینی آنهاست. نادرپور ناسیونالیست، که هیچ سرزمینی را بهتر از دیار خود نیافته است، و لس آنجلس را "جهنّمی به زیبایی بهشت" می بیند که نه آدمیان، بلکه "آدمی وشان در آن خانه کرده اند"، فقط باز دیدن محض برآمدن آفتاب از قلّه دماوند را آرزو می کند، امّا ژاله اصفهانی که انسانی است با تعهّد و عادت به جهان بینی انترناسیونالیستی، آرزویش آن است که وطنش را دیگر بار در "افقی روشن" ببیند. افق روشن یک استعاره کلّی است و در آن از آفتاب و برآمدنش از قلّه دماوند اشارت نمی رود."
دنیای شعر ژاله اصفهانی آفاق گسترده ای دارد و مضمونهای گوناگون آن تقریباً همه تجربه های فکری و احساسی و عاطفی انسان را در برمی گیرد و به همین دلیل مثل خود انسان ماندگار است. به جاست که این یادبود ژاله اصفهانی را با شعر کوتاهی از او که نه برکه، نه رود عنوان دارد و باز تعبیر و استعاره ای است از جهان بینی انترناسیونالیستی او، به پایان بیاوریم:
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.
*********
نقل از : صداي مردم
ژاله اصفهانی درگذشت
او با وجود این که بیشتر عمر خود را در مهاجرت گذرانده بود در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی سال ها در لندن زندگی کرده بود
بی بی سی: ژاله اصفهانی، شاعر مهاجر ایرانی دیشب در بیمارستانی در لندن درگذشت.
او با وجود این که بیشتر عمر خود را در مهاجرت گذرانده بود در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال 1300 شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد.
نخستین مجموعه شعرهای او با عنوان گل های خودرو در سال 1322 منتشر شد.
او در سال 1325 به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال 1333 در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب.
مجموعه ای از شعرهای او در سال 1344 با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است.
شعر باد بهار ( از ژاله اصفهانی)
نوبهار آمد و از سبزه زمين زيبا شد
بوستان بار دگر دلکش و روح افزا شد
سبزه روييد و چمن سبز شد و غنچه شکفت
باغ يک پارچه آتشکده از گلها شد
بوی گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد
ای عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر اين فصل که از باد صبا گل وا شد
وقت آن است که خاطر شود آزاد زغم
بايد از شادی گل شاد شد و شيدا شد
مرغ دل در قفس سينه نگيرد آرام
تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد
ژاله صبحدم از چشم تر ابر چکيد
گشت همخانه گل، گوهر بی همتا شد.
نقل از : صداي مردم _ 1386-09-09
http://www.sedayemardom.net/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ژاله اصفهانی درگذشت!
ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، دیروز در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.
ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.
مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.
ژاله اصفهانی را بسیاری از صاحبنظران با عنوان "شاعر امید" معرفی کرده اند، و این در میان عنوانهای دیگری که می تواند مبین جنبه های مختلف شعر او باشد، عنوان بسیار مناسبی است، زیرا که او حتی در شعرهایی که از دردمندیهای انسان روزگار خود سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و می کوشد که برای گلهای به ستم پژمرده باغ بشریت، آفتاب و باران باشد، و رنگ و بوی امید را در آنها زنده کند. ژاله معتقد است که:
شاد بودن هنر است
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی ست،
که دور از ما باد!
ژاله شعر خود را می گوید، و سبک و شیوه کلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اینکه در حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال کرده است، هنوز هم وقتی که شعر تازه ای از او می خوانیم، در آن رنگی و آهنگی از خستگی اندیشه ای و احساسی نمی بینیم. انگار که روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بیدار و تازه نفس مانده است.
شعر او را، بدون اینکه بخواهیم برای شاعر تعهد خاصی قائل باشیم، به راستی می توانیم "شعر متعهد" بخوانیم.
در این تعهد، ژاله زندگی را صحنه هنرمندی خود می داند، و با آگاهی از اینکه هرکسی نغمه خود را می خواند و از این صحنه خارج می شود، نغمه هایی را می پسندد که مردم به یاد می سپارند، و بدیهی است که مردم برای زندگی روحی و معنوی خود چیزی می خواهند که طبیعی باشد، انسانی باشد، زیبا باشد، گیرا باشد، و دریافتنی باشد.
بیشتر شاعران امروز، مخصوصا آنها که جوان ترند، از آنجا که فریب اداهایی با عنوانهای پسامدرنیسم و ساختارشکنی و آشنایی زدایی و معنی زدایی را خورده اند، نه تنها زبان فارسی و فرهنگ انسانی را به مسخرگی گرفته اند، بلکه چیزی برای گفتن ندارند و آنچه می گویند، ارزش یک بار شنیدن هم ندارد. شاید ژاله با نظر به همین واقعیت باشد که در بند پایانی شعر "شاد بودن هنر است"، می گوید:
شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله اصفهانی که بیشتر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت ننالید، مخصوصاً از غربت به آن معنایی که بسیاری از شاعران غربت زده ایرانی را در شعرهاشان به نالیدن واداشته است، و شاید این از اثرات جهان بینی او بود که در هرجا که زندگی می کرد، خود را اوّل فردی از خانواده بزرگ انسان در روی زمین احساس می کرد و بعد خود را به یک سرزمین معین، یعنی وطنش که ایران بود، وابسته می دانست، و در این وابستگی بود که در صف وطنخواهان واقعی قرار می گرفت.
محمود کیانوش، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در لندن می زیسته است، در کتابی با عنوان "شعر فارسی در غربت" نمونه هایی از شعرهای شاعران ایرانی در غربت را از حیث احساس غربت زدگی بررسی می کند و می گوید: "شاعری مثل ژاله اصفهانی که از آغاز جوانی جبراً در غربت زیسته است، و بعد از انقلاب ۱۹۷۹ مدتی کوتاه به ایران رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، دوران دوری از وطن برایش چنان به درازا کشیده است که در شعر شود آیا می گوید:
یاد تو
قطره قطره می چکد از چشمم
روی تو
رفته رفته می رود از یادم.
او در ادامه سخن خود می گوید: "با اینکه او روی وطن را، چهره طبیعی وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، یاد وطن به صورت "یک آسمان ستاره ابراندود" در آیینه روح او مانده است، و اکنون، بعد از یک شکست تاریخی دیگر، با آرزوی دیرین خود می پرسد:
آیا شود که در افقی روشن
دیدار تو دوباره کند شادم؟
به گفته محمود کیانوش : این افق روشن برای او برقراری یک نظام دموکراتیک در کشور است، امّا در این پرسش باور یا اطمینانی آشکار نیست.
بعد محمود کیانوش با اشاره به شعر خطبه زمستانی نادر نادرپور می گوید که او "از آن بیم دارد که دیگر روی وطن را نبیند و "حماسه" ای را که "برای کوهسار البرز و قلّه اش، دماوند" گفته است، با ناله آرزویی یأس آمیز به پایان می برد:
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
در اینجا محمود کیانوش در مقایسه نادرپور با ژاله اصفهانی می گوید: "تفاوتی که در آرزوی یأس آمیز او و ژاله اصفهانی آشکار است، در جهان بینی آنهاست. نادرپور ناسیونالیست، که هیچ سرزمینی را بهتر از دیار خود نیافته است، و لس آنجلس را "جهنّمی به زیبایی بهشت" می بیند که نه آدمیان، بلکه "آدمی وشان در آن خانه کرده اند"، فقط باز دیدن محض برآمدن آفتاب از قلّه دماوند را آرزو می کند، امّا ژاله اصفهانی که انسانی است با تعهّد و عادت به جهان بینی انترناسیونالیستی، آرزویش آن است که وطنش را دیگر بار در "افقی روشن" ببیند. افق روشن یک استعاره کلّی است و در آن از آفتاب و برآمدنش از قلّه دماوند اشارت نمی رود."
دنیای شعر ژاله اصفهانی آفاق گسترده ای دارد و مضمونهای گوناگون آن تقریباً همه تجربه های فکری و احساسی و عاطفی انسان را در برمی گیرد و به همین دلیل مثل خود انسان ماندگار است. به جاست که این یادبود ژاله اصفهانی را با شعر کوتاهی از او که نه برکه، نه رود عنوان دارد و باز تعبیر و استعاره ای است از جهان بینی انترناسیونالیستی او، به پایان بیاوریم:
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.
نقل از : آذین داد http://www.azindad.net
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گزیده ای از اشعار:
از ژاله اصفهانی :
چرا تسلیم تقدیری ؟
چرا چون برگ پائیزی
زبان در کام خشکیده ؟
چرا سرچشمه ی الهام خشکیده ؟
ز یک دریانورد پیر پرسیدند :
پدر را یاد داری در کجا مرده ؟
- در دریا –
و در پیکارها
مُردند دردریا نیاکانم .
- شگفتا !
تو هم جویای مرگی در دل دریا ؟
به آن ها گفت آن شیدای توفان ها ک
پدرهاتان کجا مُردند ؟
- در بستر .
- پدرهای پدرهاتان کجا مُردند ؟
- در بستر .
- دریغا این چه بدبختی است ،
شما هم مرگ می جویید در بستر ؟
کنون این من
من و این بستر خاموش
و آن دریای توفان زای پهناور .
دلم خواهد ترا ای سرنوشت ،
ای دلقک خودسر ،
چو یک تشت بلورین بر زمین کوبم ،
که همچون موج های خورده بر صخره ،
غباری نیلگون گردی .
و در ژرفای دریای خروشان سرنگون گردی .
که جان تشنه ام دیگر نپرسد روز و شب از من :
چرا چون برگ پاییزی
زبان در کام خشکیده /
شراب آرزو در جام خشکیده ؟
چرا تسلیم تقدیری ؟
چرا آغاز خشکیده ؟
چرا انجام خشکیده ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ژاله اصفهانی :
اگر هزار قلم داشتم !
اگر هزار قلم داشتم
هزار خامه که هر یک هزار معجزه داشت
هزار مرتبه هر روز می نوشتم من
حماسه ای و سرودی به نام آزادی .
اگر فرشته ی عصیان و. خشم بودم من
هزار سال پیش از این می ربودم من
سکوت و صبر غم آلوده ی غلامان را .
به کوی برده فروشان ، روانه می گشتم
برای حلقه به گوشان سرود می خواندم
که ضد بردگی و برده وار و برده فروش ،
کنیزکان دل آراء غلام های دلیر ،
به پا کنند هزاران قیام آزادی .
که هیچ کس نشود بنده ی کسی دیگر
که راه و رسم غلامی ، رود ز یادِ بشر
کسی نباشد حتی غلام آزادی .
اگر هزار قلم داشتم - زبان زسا
به هر چه هست زبان در سراسر دنیا
به خلق های گرفتار ظلم می گفتم
به ریشه های اسارت اگر که تیشه زنید
گرفته اید شما ، انتقام آزادی .
به روی سنگ مزارم به شعله بنویسید
که سوخت در طلب ، این تشنه کامِ آزادی
چه عاشقانه به دیدار آفتاب شتافت
که بشکفد سحرِ سرخ فام آزادی.
هزار سال دگر ، گر ز خاک برخیزم
به عصر خویش فرستم سلام آزادی ،
هزار سال دگر ، نسل های انسانی ،
ز یک ستاره ، به سوی ستاره های دیگر
چو می روند به دیدار هم به مهمانی ،
ز موج های بجا مانده ، بشنوید آن ها
ز قرن پر شور ما پیامِ آزادی .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ژاله اصفهانی :
دَه دَر شود گشاده ، اگر بسته شد دری
انگشت ترجمان زبان است لال را
صائب
انگشت ها
انگشت ها چو شاخ درختان اند
دارای برگ و بار فراوان اند .
آن دَه دَرِ گشاده که صائب می گفت
انگشت های ماهر انسان اند .
انگشت های نغمه سازی که
افسون کنند روح خدایان را
دنیای رنگ را به هم آمیزند
صد جان دهند صفحه ی بی جان را
ریزند روی دفتر جاویدان
اندیشه های عالی انسان را .
انگشت های مادر هستی ساز
انگشت های خفته به گهواره
انگشت های قاتل هستی سوز
انگشت های وحشی آواره
انگشت های بی هتر بی کار
انگشت های حیله گر غدار
انگشت های عاشق انسان ها
انگشت های محکم عصیان گر
انگشت های سوخته در صحرا
انگشت های دوخته بر سنگر
انگشت های دیگر و صد دیگر .
لطفاً ببخش پرسش ام ، ار بی جاست :
انگشت تو ،
کدام یک از این هاست ؟
_________________
شمه ای در باره ای همسر انقلابی ژاله - دکتر شمس الدین بدیع :
یک انقلابی و انترناسیونالیست ، آکادمیسینی توده ای که در مناعت طبع یاد آور خصائل "عقاب" پرویز ناتل خانلری بود و هرگز چونان " خوکِ پیرون" اسیر کاسه لیسی بساط سرمایه داری نشد درگذشت .
همسرش ، ژاله ی زنده رود ، شاعر شهیر در شعر زیر او را چنین یاد کرده است :
به سرغ آرزوها
از ژاله اصفهانی :
( برای همسرم دکتر شمس الدین بدیع)
برو ای عقاب سرکش ،
به سراغ سرنوشت ات
که دریغ اگر عقابی
چو تو ،
در قفس بماند .
*
چو به پای خاست توفان ،
گل و سبزه خیزد از جا
به پناه سنگلاخان ،
همه خار و خس بماند .
*
به شگفتم از غریقی ، که نمی کند تقلا
و تو ای عقاب عاصی
چه دلاورانه رفتی ،
به سواحل رهایی
به سراغ آرزوها .
ژاله سلطانی (زنده رود )
از مجموعه ی " باد شرطه "
ایستاده ایم
از ژاله اصفهانی :
( برای همسرم دکتر شمس الدین بدیع)
ما آن درختِ سختِ کهنسالیم
روییده روی صخره ی سنگستان
با زخمِ تیشه ،
ضربه های توفان ،
بر ریشه های تناور خود ایستاده ایم
با گشتِ سال ها ،
قد برکشیده ،
برگ و گل و میوه داده ایم .
*
هان ، ای نهال ها !
در آن بهار تازه که از راه می رسد ،
ما را اگر به یاد نیارید ،
گر زنده مان به خاک سپارید ،
باک نیست .
*
جانِ جوانانِ سبز شما
پُر جوانه تر !
آوازتان بلندتر و شادمانه تر !
ژاله سلطانی (زنده رود )
از مجموعه ی " شکوهِ شکفتن"
شمس بديع "گلاسنوست" را خيلی زود توانست حدس بزند و اين جمله از او به يادگارماند:
« همه چيز را در كرملين به باد خواهند داد!»
شمس الدین بدیع تبریزی افسر نیروی هوایی ، پس از مهاجرت به اتحاد شوروی در سال 1956 توانست درجه ی دکترای خود را در اقتصاد و در سال 1979 درجه ی پروفسوری خود را در همان رشته دریافت کند . بدیع یکی از مؤلفین فعال فرهنگ روسی به فارسی بود . ترجمه ها از فارسی به روسی :
1- "عزادارن بیل" از غلام حسین ساعدی
2- "سووشون" از سیمین دانشور
3- "زیر آسمان کبود" از علی اصغر مهاجر
4- "سفر" از محمود دولت آبادی
5- "شبیرو" از محمود دولت آبادی
6- شرکت فعال در ترجمه ی آثار جلال آل احمد
7- شرکت فعال در ترجمه ی فریدون تنکابنی
8- بیش از 150 مقاله ارزنده و . . .
9- شرکت فعال در ترجمه ی تارخ حزب کمونیست شوروی به همراه رفقا هدایت الله حاتمی ، علی گلاویز ، و ویراستاری عبدالحسین آگاهی
10- ترجمه های آثار "برونتس" فيلسوف و نظريه پرداز راه رشد غير سرمايه داری
11- . . .
تألیفات :
1- مناسبات ارضی ایران معاصر (1959)
2- طبقه ی کارگر ایران ( 1965)
3- اقشار میانی شهری ایران ( 1978)
4- تألیف فرهنگ روسی - فارسی
5- ...
ـــــــــــــــــــــــ
دكتر شمس بديع
آخرين مهاجرت
دكتر شمسالدين بديع، بدنبال مدتی بيماری، سرانجام در لندن چشم بر جهان فرو بست. او از آكادميسينهای سرشناس ايرانی بود كه پس ازانقلاب 57 همراه جمعی ديگر از مهاجرين سياسی اتحاد شوروی به ايران بازگشت. او پس از بازگشت به ايران، سلسله كارهای تحقيقاتی- علمی خود را بدست چاپ سپرد، كه از آن جمله اند آثار "برونتس" فيلسوف و نظريه پرداز راه رشد غير سرمايه داری.
دكتر بديع، در ابتدای دهه 60 كه همزمان است با يورش به آزادیهای سياسی و سركوب و دستگيری دگرانديشان كشور، با مرارت بسيار ايران را ترك كرد و به اتحاد شوروی بازگشت. پس از اين مهاجرت اجباری و دوباره، مدتی نيز راهی افغانستان شد و دراين كشور به كار تحقيقاتی- انتشاراتی ادامه داد. در آستانه دگرگونی هائی كه گرباچف در مسكو پرچمدار آن شده بود، شمس بديع سرانجام "گلاسنوست" را خيلی زود توانست حدس بزند و اين جمله از او به يادگارماند:« همه چيز را در كرملين به باد خواهند داد!»
شمس بديع در مهاجرت سوم خود، با تنی رنجور و قلبی شكسته و پرغصه از اتحاد شوروی، راهی انگلستان شد و در لندن به همسر خويش "ژاله اصفهانی” پيوست كه او نيز مهاجرت سوم را پيش از بديع آغاز كرده بود. خاموشی شمس بديع، چهارمين مهاجرت او بود. مهاجرتی كه با يورش ارتش شاه به آذربايجان و به خون كشيدن حكومت خودمختار آذربايجان آغاز شده بود!
* * *
به یاد 93 کارگر هم میهن ام که در جست و جوی کار، قربانی فریب شیادان شدند .
پرستو
نوشتۀ ژالۀ اصفهانی
شخصیّت ها :
پرستو: دختر یک قایقران .
تَذرو : کارگر بی کار ، نامزد پرستو .
مجیدی : دلال ، قاچاقچی ، خواستگار پرستو .
رئیس کارگزینی ادارۀ تصفیۀ نفت آبادان .
مادر پرستو .
پلیس .
کارگران .
میهمانان .
1
زمین،
این مادر جاوید هستی آفرین ،
که هر دَم زاید و هر دَم خورد فرزندهایش را ،
نشسته روی بال قرن ها ،
پیوسته ،
می چرخد .
می گردد .
بی آن که شود خسته.
چو خندد از دهانِ کوه ها آتش فرو ریزد .
چو گرید از سرشک اش بی امان سیلاب ها خیزد .
چو خشم آرد در اقیانوس ها توفان برانگیزد .
زمین – این مادر مهر آفرین،
به فرزند خود - انسان ، بخششِ بی انتها دارد .
برای او امید و شادی و آب و هوا دارد .
هوای روشن ،
آب پاک ،
شادی فروزنده ،
و امیدِ به آینده .
*
به نام این امید اکنون بگویم سرگذشتی را .
2
مهِ تیر است
هوای گرم و نفت آلود آبادان،
نفس گیر است .
ببین از دور میدان را ، ببین انبوهِ جوشان را .
میان خیلِ بی کاران ،
نگه کن بر تَذرو من
که پشت آن درِ بسته ،
تمام شب نشسته ،
با دو چشم خستۀ بیدار.
برای کار.
امید و بیم هر لحظه بلرزاند دل او را .
به یادآرد پرستو را ،
که روز و شب بود چشم انتظارش بر لب کارون .
ز پشت کوه ها ،
خورشید آتش زا ،
هزاران خنجر سوزنده زد بر آن درِ بسته .
درِ بی اعتنای کارخانه گشت کم کم باز .
روز شد آغاز .
چشم ها خیره به در .
تن ها همه لرزان .
نفس ها تُند و سوزان .
کار . کار .
هیکلی دیوانه وار ،
از در برون آمد .
سه تن را پیش خود خواند از میان آن همه بی کار .
تَذرو :
پس ما که یک سال است بی کاریم ؟
متصدی کارگزینی :
سزاوارید.
شما آشوب گر هستید .
شما بی کاره و پستید .
تَذرو :
برادرهای زحمتکش !
سکوت و صبر بیش از این ،
برای ما گرانبار است ،
ستم کش گر بسازد با ستم هایی که می بیند ،
نگه دارِ ستم کار است .
*
ببین خشم و هیاهو را
ببین مردِ سخن گو را ،
که با سرنیزه ها بردند .
* * *
3
ز نور نقره ای کز روزن زندان دَمد ، پیداست
که صحرا غرق مهتاب است .
تَذرو من چو بازِ در قفس ، افتاده بی تاب است .
به یاد آرد پرستو را .
نگاه و خنده ی او را .
گذشته ماه ها ، مانده جوان در گوشه ی زندان .
میان قاتلان ، دزدان .
نه حُکمی و نه قانونی ، نه امروزی ، نه فردایی .
ز آزادان نبیند هیچ کس را غیر زندان بانِ رسوایی .
هیولایی چو سنگ سرد قبرستان .
به گوش آید صدای پا .
درِ زندان چرا بی وقت امشب باز شد ؟
این کیست ؟
آیا حُکم قتل آورده یا فرمان آزادی ؟
غم است این یا که شادی ؟
تَذرو :
کیستی ؟
مجیدی :
آقا ! نترسید .
با شما هستم برادر .
از برادر مهربان تر .
خیرخواه و اهل ایمان .
پیش خود گفتم خدا را خوش نیاید ،
این قدر آزار بیند .
این جوان در کنج زندان .
کرده ام اقدام لازم تا شوی آزاد از این جا .
کار می خواهی ؟
بفرما .
زیر لب پچ پچ کنان گفت او سخن ها .
عاقبت برخاست از جا .
مجیدی :
پس قرار این شد .
شب یک شنبه روی اسکله .
در ساعت یک .
حاضرید ، آقا ؟
تَذرو :
حاضرم البته . اما .
مجیدی :
خاطرتان جمع باشد .
من حریف کهنه کارم .
تو نمیری ، رازدارم .
در مقام دوستی قربان کنم والله جان را .
کارها بر عهده ی من .
تو فقط با خود بیاور بسته ی نهصد تومان را .
4
کنار رود کارون ، رود طغیان کرده ی پُر جوش
هزاران نخل مخمل پوش ،
گرفته نیزه ها بر دوش ،
همه محزون ، همه خاموش .
در این آرامش وحشی ، درون کلبه ای چوبین ،
نشسته مادری با دختری غمگین .
مادر :
که می داند در این دنیا چه سختی ها کشیدم من .
به دورِ زندگی جز رنج و بدبختی چه دیدم من .
چو دختر بچه بودم ، کلفتیِ خانه با من بود .
تمام روز کارم رخت شستن بود .
پختن بود .
چو پایم رفت توی چارده با سیلی خاله ،
شدم ناراضی و گریان ، زن یک مرد چل ساله .
نهال نورسی بودم بدون برگ سبزِ تر .
گل آوردم .
شدم مادر .
جوانی را ندیده ، غصه ی فرزند پیرم کرد .
غم یک لقمه نان از عمر سیرم کرد .
تو کز رنجم خبر داری ،
بگیر ازدوش من باری .
خدا را شکر دختر جان ، گلِ بخت ات به بار آمد
برایت خواستگاری سرشناس و پولدار آمد .
بگو آخر چه می خواهی از این بهتر ؟
پرستو :
نگو مادر .
نگو دیگر .
نپرس از چه می خواهی
که خود از دردم آگاهی .
تو می دانی گرفتارم .
غمین از دوری یارم .
تو می بینی شبان گاهان ،
دو چشم اشک بارم را .
تو می بینی خزانم را .
تو می بینی بهارم را .
اسیر سرنوشتم من .
به حالم رحم کن مادر !
مادر :
تو بی خود زندگی را تلخ کردی بر خودت ، آخر
مگر دختر شدی دیوانه ؟
محبت نیست چیزی جز خیال ، افسانه .
پرستو :
آری یک خیال روشن . یک افسانه ی زیبا .
که رنگ و عطر و شادی می دهد بر زندگیِ ما .
مادر :
از این شادی رنگارنگ تو چیزی ندیدم من .
پرستو :
ولی خوشبختم از رنجی که در عشقش
کشیدم من .
مادر :
نمی دانم .
ز گلزار محبت برگ سبزی هم نچیدم من .
پرستو :
گذشت عمرت به ناکامی .
دریغا گفتن ات دیر است .
هزاران آرزو داری .
چه حاصل ، صورتت پیر است .
تبه کردی جوانی را .
نداری خاطراتی هم .
عجب عمر تو دلگیر است .
مادر :
خداوندا !
دلم از زندگی سیر است .
بگو آخر ،
چه می خواهی تو از جانم ؟
پرستو :
مرا خوشبخت کن .
مادر :
با چه ؟
چه خوشبختی کسی که شب ندارد نان ؟
چه دارد دختر یک مرد قایقران ؟
پرستو :
جوانی ، خرمنِ گیسو . رخِ عشق آفرین دارم .
دلِ پُر آرزو . روح نوازش گر ، نگاهِ آتشین دارم .
مادر:
به حُسن خود چه مغروری ؟
ز رنج زندگی دوری .
پدر پیر است و مادر عاجز .
آخر رحم کن بر خود .
اگر مُردیم ما فردا ،
که می گیرد سراغت را ؟
پرستو :
تَذرو مهربان .
مادر:
همان بدبخت بی کاری که در زندان گرفتار است
به چشمِ مرد و زن خوار است ؟
پرستو :
چه خواری ؟
سربلند است او که در میدانِ پیکار است .
مادر :
پرستو 1
بس کن این لج بازی طفلانه را .
امشب یکی از بهترین شب های عمر توست .
آقای مجیدی کرده مهمانی .
فرستاده برایت این لباس تازه را .
این کفش و این گل را .
مبارک باد دختر جان .
بپوش .
پرستو :
کفن می پوشم و این را نمی پوشم .
مادر:
برو بیرون از این خانه .
به هر گوری که می خواهی
برو گم شو .
پرستو :
به امرِ تو
خداحافظ !
* * *
پرستو رفت و مادر لحظه ای دیگر پشیمان شد .
پریشان شد .
مادر :
کجا رفت او ؟
پرستو !
دختر من .
خاک عالم بر سر من .
زار و گریان شد .
سرسیمه ز جا برخاست تا از در رود بیرون .
تَذرو آمد
چو دید آن عاشق شیدا ،
پرستویش پریده ،
رفت تا او را کند پیدا .
5
پرستو رفته در جنگل .
پرستو :
درختان ، دوستان من چرا خاموش و بی رنگید
مگر امشب شما هم مثل من ، تنها و دل تنگید ؟
تو ای نخل جوان ،
حس می کنی یک ذره دردم را ؟
غمم را ، شادی ام را ،
آرزویم را ، نبردم را ؟
تو ای موجود لال لاابالی ، وه چه خوشبختی .
درختی .
دل نداری چون گُلِ آتش .
همیشه سبزی و
هر لحظه بادی ، هرزه سازی زد ،
به رقص آیی .
چه رقص وحشی مدهش .
چه عیش بی سر و پایی .
به تو ارزانی ، آن شادی .
به من این نامرادی . . . آه !
ز دور آید صدای آشنا :
پرستو پیک پُر شور بهاران
امید روشن چشم انتظاران.
لب دریا گل خودرو در اومد
بیا شادی کنیم هجران سر اومد .
پرستو با تَذروش رو به رو شد.
چه دیداری؟
چه خرسندیِ سرشاری؟
فقط آن کوکب خاموش می داند ،
چه ها گویند آن ها بی سخن با هم .
ز شادی هر دو می رقصند .
جنگل نیز می رقصد .
* * * *
پرستو :
چه خوشبختیم .
همیشه با تو خواهم بود .
تَذرو می خواند :
« مرا ببوس ، مرا ببوس . برای آخرین بار .
« خدا ترا نگه دار .
که می روم به سوی سرنوشت .
به جست وجوی سرنوشت .
در میان توفان ، هم پیمان با قایقران ها .
گذشته از جان ، باید بگذشت از توفان ها .
به نیمه شب ها ، دارم با یارم پیمان ها .
که برفروزم آتش ها در کوهستان ها .
شبِ سیه سحر کنم ، ز تیره ره گذر کنم .
نگه کن ای گل من ،
سرشک غم میفکن ، برای من به دامن »
پرستو :
مگر آهنگِ رفتن داری ؟
تَذرو :
آری .
چاره جز این نیست .
تا کی گاه زندان ، گاه بی کاری ؟
پرستو :
کی می روی ؟
تَذرو :
امشب .
پرستو :
کجا ؟
تَذرو :
کویت .
پرستو :
تنها ؟
تَذرو :
نه ، با پنجاه تن بی کار دیگر .
یک نفر نهصد تومان می گیرد از هر یک
که در خارج به ما یک سال کار و جا دهد .
و آن گاه با اندوخته باز آورد ما را .
پرستو :
خدا را
این گرفتاری است .
تَذرو :
علاج درد بی کاری است .
بهار دیگر از بهر پرستو
خانه می سازم پُر از گل های خوش بو .
بستر نرم ترا در زیر پیچک ها
کنم پنهان.
برایت صبح دم از کوهساران
جوجه کبک زنده می آرم.
درخت میوه می کارم.
به بستان ،
بهرِ فرزندان فردا .
می خواند :
« دختر زیبا ، همچون شبنم گل ها .
با برگ شقایق ها .
بنشین بر بال باد سحر.
دختر زیبا ، چشمان سیه بگشا .
با روی بهشت آسا ،
بنگرخندانم بار دگر .
تَذرو رفت و پرستوی بی قرار گریست .
* * *
خزید پیکر شب لابلای نخلستان.
سکوت تیره به هم خورد ناگهان.
این کیست ؟
که با پلیس کند گفتگو .
مجیدی :
تَذرو می رود امشب .
به یک نشانه ، دو کار .
محوِ شورش گر ، مبلغی سرشار.
برای بنده و سرکار .
چه از این بهتر ؟
پلیس:
خدا به خیر کند .
فوق العاده دشوار است .
مجیدی :
برای ما مگر این کاراولین بار است ؟
پلیس:
گر اتفاق بدی رخ دهد چه باید کرد ؟
مجیدی:
به فال نیک بگیرید فعلاً این چک را .
قرار قطعی ما بعد ، توی مهمانی.
پرستو با خودش :
تَذرو آن جاست آیا ؟
گر نباشد ،
سرنوشت اش هست .
من هم می روم امشب به مهمانی .
6
سینه ی لخت زنان ،
چشمان سرخ و هرزه ی مردان.
دودِ سیگار.
بوی تند عطر و الکل.
نعره ی " او . کی "
میزِ پُکِر.
جست و خیز راک اند رول . یک چنین منظری را پرستو،
دید بار نخستین ،
دید و خشکش زد از بهت .
چشم ها خیره بر او .
وه عجب دختر دل نشینی است .
این چه زیبای عشق آفرینی است ؟
کیست او ؟
مجیدی:
نامزد من - پرستو .
بوسه ها خورد بر دست دختر .
مرد و زن نعره ها برکشیدند .
جام ها سر کشیدند .
باز هم پیچ و تاب راک اند رول .
باز هم عطر و سیگار و الکل .
***
نیمه شب شد .
پرستو غمین است .
در کمین است .
تا چه گوید مجیدی ،
زیر لب با پلیس .
مجیدی :
روی اسکله .
حرکت دادن بلم آن ها ،
به عهده ی من .
پنجاه متر دورتر ،
شلیک تیر از قایق دیگر .
به امر شما .
برویم آقا .
* * *
پرستو زار و دلخون ، زین خبر شد .
نهان از چشم ها ، بیرون ز در شد .
7
پرستو می دود در جنگل سبز .
پرستو خشمگین و بی قرار است .
پرستو پُر شرار است .
سر راهش درختانِ سیه پوش ،
عزادارند و خاموش .
به زاری مرغ شب می گوید از دور :
نرو ای دختر آشفته دیر است .
که یارت در دل دریا اسیر است .
نرو تنها ، شبِ مدهش سیاه است .
نرو ساحل ، که ساحل قتل گاه است .
پرستو می پَرد با بالِ جانش .
تَذروش را مگر بخشد رهایی.
نجات اوست تنها آرمانش .
* * *
پرستو می رسد بر ساحل رود .
تلاطم کرده کارونِ کف آلود .
خروشد موج شب از غرش تیر .
به گوش آید به بانگ باد شبگیر ،
صدای آخرین فریاد انسان .
بلم کم کم شود در آب پنهان .
* * *
پرستو با پَرِ خونین ، لبِ رود ،
پرستو :
تَذرو مهربان ،
بدرود!
بدرود !
8
پرستو ، پیک پُر شور بهاران ،
امید روشنِ چشم انتظاران ،
تو در پرواز باید زنده باشی ،
بهار پُر گل آینده باشی .
________________________
توضیح :
1- این داستان به شکل اپرا در تاجیکستان اجرا شد . آهنگساز تاجیک ، فتاح آدینه ، برای آن موسیقی اپرایی ساخت که در تالار صدر الدّ ین عینی در تاجیکستان به روی صحنه برده شد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تصنیف هایی از سیاوش کسرایی:
* * *
( در پاسخ به فراخوان خطاب به شاعران برای تصنیف سرود جمهوری)
(نخستین سرود پخش شده از تلویزیون پس از تصرف توسط انقلابیون در بهمن 57)
اي سرود آوران سپيده
شعر از: سیاوش کسرایی
اي سرود آوران سپيده
اي شهيدان در خون تپيده
مژده ! مژده ! شد ستم گم
خشم مردم
باز علم کرد پرچم کاوه از دادخواهي
تا ربايد از سرِ بدکنش تاجِ شاهي
اي فتاده به زنجير
يک جهش مانده تا برکَني دام
يک قدم مانده ، يک خيز ، يک گام
بشکني اين قفس
تا بر آري نفس
چون دراي جرس
بانگ برداري از دل به هر بام
( روز سرکوبي استبداد -، روز جمهوري و آزادي ) (2)
اي سرود آوران سپيده
اي شهيدان در خون تپيده
درود، درود، درود درود درود
برای دانلود ترانه از سایت زیر استفاده کنید:
http://sutiyam.blogsky.com
* * *
"همراه شو عزیز"
خواننده: شجریان
شعر از: سیاوش کسرایی
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی ، هرگز برای ما ، بی رزم مشترک آسان نمی شود
تنها نمان به درد همراه شو عزیز
همراه شو همراه شو همراه شو عزیز
همراه شو عزیز تنها نمان به درد
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
دشوار زندگی ، هرگز برای ما ، بی رزم مشترک آسان نمی شود
آلبوم چاوش 7 – گروه عارف
برای دانلود ترانه از سایت زیر استفاده کنید:
http://sutiyam.blogsky.com
* * *
( یادآور روزهای خشم مردمی انقلاب 1357)
"ژاله خون شد"
شعر از: سیاوش کسرایی
ژاله بر سنگ افتاد چون شد ؟
ژاله خون شد
خون چه شد ؟ خون چه شد ؟
خون جنون شد
ژاله خون کن،
خون جنون کن
(الف)
سلطنت زين جنون واژگون کن
ژاله بر گل نشان، گلپران کن
بر شهيدان زمين گلستان کن
نام گمنام ها جاودان کن
تا به صبح آيد شام تيره
در شب تيره آتشفشان کن (2)
دست در کن
شو خطر کن
خانه ی ظلم زير و زبر کن (2)
(ب)
جان خواهر، روستايي، برادر
پيشه ور، اي جوان، اي دلاور
ما همه يک صف و در برابر
آن ستمکار، آن تاج بر سر
( تکرار ب )
خواهر من، گرامي برادر
چون به هر حال تنهاست مادر
من به خاک افتادم تو بگذر
بهرِ ايجاد دنياي بهتر (2)
(تکرار ب )
اي شما اي صف بيشماران
اشک من در نثار شمايان
بر سر هر گذرگاه و ميدان
ژاله شد، ژاله شد، ژاله چون شد ؟
ژاله خون شد، ژاله درياي خون شد
خون جنون، خون جنون
سلطنت واژگون، سلطنت واژگون
(تکرار الف)
برای دانلود ترانه از سایت زیر استفاده کنید:
http://sutiyam.blogsky.com
***
خواننده: شجریان
شعر از: سیاوش کسرایی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب
برای دانلود ترانه از سایت زیر استفاده کنید:
http://www.iransong.com/
* * *
ترانه سرا : سیاوش کسرائی
آهنگساز : اسفندیار منفردزاده
از آلبوم : جمعه
< الملكُ يبقيٰ مع الكفر، و لايبقيٰ مع الظلم! >
*
والا پيامدار، محمد!
گفتی كه یک ديار
هرگز به ظلم و جور
نمیماند برپا و استوار!
...
آنگاه، تمثیلوار
کشيدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!
...
در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیدهست بر ستم؟!
برای دانلود ترانه از سایت زیر استفاده کنید:
http://www.iransong.com/
* * *
* * *
شعر و ترانهاي از سرودههاي «سياوش کسرائي». شعري که او روزگاري در به ريشخند گرفتن مراسم جشنهاي دوهزار و پانصد سالۀ حکومت پهلوي سروده و کمتر کسي آن را ديده يا خوانده، و ترانهاي که بر مبناي اين سروده اجرا شده و باز کمتر کسي آن را شنيده و يا به خاطر دارد.
اين ترانه فقط يکبار در مجموعهاي که سالهاي اول انقلاب، به ابتکار «عليرضا ميبدي»، «عليرضا نوريزاده»، «عماد رام» و چند نويسنده و هنرمند ديگر با عنوان «شبانه»، و در شکل نوار کاست تهيه و منتشر ميشد، به اجرا در آمد. شعر ترانه و فايل صوتي اجراي آن را پايين اين نوشتار نوشته و گذاشتهايم، آن را بهعنوان مطلب ما در مورد انتخابات قبول، و پاي اين بگذاريد که ما هم مثلا به اين قضايا اشارهاي داشتهايم!
نقل از سایت پرند
اي بچههاي پاپتي !
اي بچههاي پاپتي
دور شين و کور شين همهتون
زنده بهگور شين همهتون
تو شهرمون مهمونيه
مهمونيمون اعيونيه
دنبک و تنبور ميزنن
طبلک و شيپور ميزنن
نيفته چشمام بهتون
نشنوه گوشام صداتون
دور شين و کور شين همهتون
زنده بهگور شين همهتون
تا وقتي جشن قيصره
دس به سپيدي نزنين
دس به سياهي نزنين
مهمون داره بدش ميآد
لرزه به گنبدش ميآد
اي بچههاي ناز نازي
وقتي ميآين به اين بازي
زبون درازي نکنين
با تله بازي نکنين
حرف دو پهلو نزنين
پهلو به جادو نزنين
نياد صداي حرفتون
صداي حرف تلختون
نگين که قحط گندمه
گشنگي مال مردمه
نگين که مرگ فراوونه
زندگي اينجا ارزونه
نگين که جشن ملته
اون که اسيره ذلته
حرفهاي سر بسه نگين
آسه بياين، آسه برين
تا ديوه شاختون نزنه
لقد به طاقتون نزنه
تو شهر کلاغ فراوونه
تو هر سوراخي پنهونه
اگه کلاغا بدونن
ديو و خبردار ميکنن
ديوه ميآد سراغتون
زهر ميريزه تو آشتون
. . .
با تشکر از سایت پرند
برای شنیدن این ترانه کلیک کنید:
http://www.parand.se/audio/Ay-bacheh-haye-naznazi.rm
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرود: خاموشی
ترانه سرا : سیاوش کسرائی
خواننده: شهرام ناظری
شب که تاريکي مي افتد،
بی گاه به بامِ من و تو.
و خطر ،
مي بُرد رشته ی کلام من و تو.
شب که در سنگر خاموشی همرزمانیم،
شب که بیدار به ناچار به غمخواری هم می مانیم،
به تو مي انديشم
و به خود مي نگرم
راستي را چه جدايي است ميان من و تو،
اندر آنجا که خطرهاست به جان من و تو! ؟
مهر 1359
***
(از مهمترین سرودهای دانشجویی در تمامی دوره های مبارزه ی انقلابی و روشنگرانه)
آری آری زندگی زیباست!
(بخشی از «آرش کمانگیر» )
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
(آدرس دانلود این ترانه را به خاطر ندارم فرصت دست داد برایتان آپلود خواهم کرد.)
* * *
ترانه ی نغمه ی پیوند
ترانه سرا: سیاوش کسرایی
ساخته ی
ای شمایان اتحاد خلق را آوا کنید!
نغمه ی پیوند بردارید تا غوغا کنید
پرچم پیروزی دیروز بر دوش شماست
فرصتی تا هستتان اندیشه ی فردا کنید
جان مایید، ای به ره ارزان نهاده جان خویش!
گر نه در اندیشه ی خویشید، فکر ما کنید
بر کلوخ پاره پروا نیست تیغ صاعقه
حفظ آن سنگ سترگ و قله ی والا کنید
سرخ گستردید خوان خون به پیش روی خصم
بر سر این سفره با هم ای رفیقان تا کنید
چون دَدان را تا کُنام خویش واپس رانده اید
بیشه، پر از پاسداران پلنگ آسا کنید
شه شکستید و به شه سازان هجوم آورده اید
تا سر افتد دشمن غدار را بی پا کنید
بر عَدو بستید هر در کز عداوت می گشود
حیلت آوردست اکنون مشت او را واکنید
دشمن بی چهره را یا صد نشان باید شناخت
تا به هر رنگی که رو پوشد وِرا رسوا کنید
فاش گفتید آنچه با بیگانه می بایست گفت
حالیا این دل به دشمن دادگان افشا کنید
در میان آن همه آواز کج آهنگ ، باز
ای شمایان اتحاد خلق را آوا کنید .
دی 1358
برای دانلود ترانه از سایت زیر استفاده کنید:
* * *
احسان طبری
برخی از تصنیف های
احسان طبری – انسان طراز نوین
* * *
سرود اول حزبی
شعر از : احسان طبری
آهنگساز: جمشید کشاورز
دل ها از غم گشته خونفشان
خيزيد از جای ای ستمکشان
بايد کاخر در نبرد ما
ظالم گردد محو و بی نشان.
(ندا رسد به ما کنون ز هر کران
بپا، برادران، به جنگ دشمنان
ز جا به چاره گر نخيزی اين زمان
رها کجا شوی ز جور ناکسان؟) - الف
خوش بود فدا تن و جان را
در ره مرام خود فدا سازيم
تا در اين بساط ويرانی
کاخ خرمی برافرازيم.
تکرار الف
تا کی ماندن بسته ستم
تا کی بودن برده درم؟
بايد اکنون توده اسير
با ما گردد يار و همقدم.
تکرار الف
خوش بود فدا تن و جان را
در ره مرام خود فدا سازيم
تا در اين بساط ويرانی
کاخ خرمی برافرازيم.
تکرار الف
مرگ و فقر رنج و نادانی
بهر چه نصيب خود دانی
با چنين غم و پريشانی
خامش از چه رو چنين مانی؟
تکرار الف
خوش بود فدا تن و جان را
در ره مرام خود فدا سازيم
تا در اين بساط ويرانی
کاخ خرمی برافرازيم.
تکرار الف
سرود دوم حزبی
شعر از : احسان طبری
آهنگساز : جمشید کشاورز
میزند کنون صدا
حزب آهنین ما
با ثبات و متحد
ای زحمتکشان به پا
سخت و متحد به پا به ضد این ستمگری
با تمام فوا به رغم این اساس ناروا
کوششی بود سزا که جسم و جان و راحت شما
می شود همه فدا به دست اقتدار اغنیا
می شود همه فدا
جسم و جان شما
زیر بار اغنیا
ای ستمکشان به پا ، بر پا !
راه اگر چه پر خطر
خصم اگر چه حیله گر
توده بی گمان شود
کامیاب و باظفر
یا رها ز بندگی ، زما نی شادکان و کامران
یا به پای زندگی نهاده خانمان و جسم و جان
شرم و سرفکندگی نباشد چاره ی ستمکشان
با چنین درندگی ، ستمگر کی دهد به ما امان ؟
می شود همه فدا
جسم و جان شما
زیر بار اغنیا
ای ستمکشان به پا ، بر پا !
راه اگر چه پر خطر
خصم اگر چه حیله گر
توده بی گمان شود
کامیاب و باظفر
سرود سوم حزبی
شعر از : احسان طبری
آهنگساز : محمود پرویز
جنبد ز جا چونان سيلی خروشان
اردوی ما زحمتکشان
باید پدید آید از کوشش ما
ایرانی آزاد ، ایرانی آباد
نيروی توده سخت و محکم باد
(ای توده این زمان دوران آخرین پيکار است
با رزم توده ها اساس انسانيت برقرار است.)
الف
سرتاسر گيتی از جنبش خلق
رستاخيزی اینک برپاست.
این عصر ما عصر توفان دنياست
در دنيای نو خاموشی بی جاست.
با عزمی محکم باید بپا خاست
تکرار الف
کاخ ستمگران تا ویران گردد
صبح اميد تابان گردد
خورشيد آزادی فروزان گردد
بر روی عالم پرتو فشاند
تا ظلمت و غم باقی نماند.
تکرار الف
سرود چهارم حزبی
شعر از : احسان طبری
آهنگساز: ?
برشکن هر سَد اگر خواهی آزادی
برفکن از پی نظام استبدادی
از تلاش ما ظفر يابد داد
کشور ايران رهد از بيداد
حزب ما توده را سازد پيروز
می رسد فردايی از پی امروز
از رزم است گر خلقی رسته ز بند
از رزم است هر خلقی قدرتمند
اختر رزم ارانی تا تابنده است
شيوه روزبه سزای هر رزمنده است
مهر آزادی راه و رسم ماست
ياری مردم جان پناه ماست
حزب ما توده را سازد پيروز
می رسد فردايی از پی امروز
از رزم است گر خلقی رسته ز بند
از رزم است هر خلقی قدرتمند
کار و دانش را به تخت زر بنشانيم
ديو استبداد ز خانه بيرون رانيم
توده زحمت بهره ور نکوست
صاحب اصلی خاک ميهن اوست
حزب ما توده را سازد پيروز
می رسد فردايی از پی امروز
از رزم است گر خلقی رسته ز بند
از رزم است هر خلقی قدرتمند
سرود پنجم حزبی
شعر از : احسان طبری
آهنگساز: احسان طبری ( به احتمال قریب یقین)
سپاه لاله ها دميده بر ايران
ز پرتو اميد وطن شده تابان
کز انقلاب ما چو تندری غران
نوای بس موزون ز نغمه ترانه ها
پرنده تا گردون
بی باک ای توده خيزيد اينک ز جا
اکنون امپرياليسم کوشد بر ضد ما
با رزم بی امان در شهر و ده بپا
تا زين وابستگی ايران سازيم رها
ای خلق بيدار، پرجوش، هشيار
همگام ای توده کار
با اتحاد پادار
بر ضد خصم غدار
با فکری روشن و جسور
با روحی محکم و غيور
گر تو خواهی بهر ميهن نظم نو يابی
رو سوی حزب ارانی به که بشتابی
تا درفش کارگر را پر توان بينی
همچو خورشيد درخشان از جهان تابی
می روند بر ضد زور و زر
رغم بدخواهان غارتگر
متحد، دهقان و کارگر!
|
سرود اول حزبی | |
| سرود چهارم حزبی | |
| سرود پنجم حزبی | |
| سرود اتحاد خلق | |
| سرود انترناسیونال | |
| سرود رزم ما | |
| سرود صنف اربابان | |
| سرود توده زحمت | |
| سرود جوانان دموکرات |
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لاهوتی

برخی از تصنیف های
ابوالقاسم لاهوتی
( ارتجاع و امپریالیسم با همه ی تشبثات موذیانه و خائنانه نتوانستند از نفوذ افکار و اشعار انقلابی لاهوتی در میان نسل های بعدی میهن مان ایران – جلوگیری به عمل آورند حتی آنها با جعل کتابی با نام کذایی " زندگی من " به نام لاهوتی ، نتوانستند صلابت شخصیت و طراز و عیار والای روحی لاهوتی را در دید عموم مخدوش سازند. مگر در مورد فرزند بزرگ و راستین خلق ایران – یعنی احسان طبری تواستند به خواسته ی مذبوحانه ی خویش نائل آیند. خرد جمعی در دراز مدت خطا نمی کند. رو سیاهی برای ذغال ماند و امروز لاهوتی ها و طبری ها در قلب میلیون ها ایرانی جای دارند و به معیار سنجش خلق در تشخیص نیک و بد تبدیل شده اند. نسج "آرمان شهر" خلق ما با ویژگی های اینان درآمیخته است.)
رومن رولان:
"پرده ی زمان را بدریم و چهره ی قهرمانان را زنده سازیم"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ابوالقاسم لاهوتی
سرود انترناسیونالیسم را با یاد این انقلابی بزرگ درایران باید خواند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(همت كنید، دوستان)
(نشد یك لحظه از یادت جدا دل زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل)
* * *
سال از خاموشی "ابوالقاسم لاهوتی" شاعر ملی و انقلابی ایران گذشت. لاهوتی كرمانشاهی بود. یعنی در آنجا بدنیا آمد و در مسكو چشم بر جهان فرو بست. زمانی كه خاموش شد 73 سال داشت. نه در ایران و یا تهران، بلكه در مسكو. آرزویش مرگ در وطن بود، اما این مسكن ابدی نیز از او دریغ شد. مردی كه یك گام تا تصرف تهران و اعلام جمهوری فاصله داشت و اگر به محاصره قزاق ها در نیآمده و نیروهایش شكست نخورده بودند اولین رئیس جمهور ایران بود.
زمانی وارد ژاندارمری شد كه این نیروی مرزدار ایران زیر نظر افسران سوئدی اداره می شد . او در گروه افسران انقلابی ژاندارمری جای گرفت و سپس به انقلاب مشروطه پیوست. " نشان ستارخان" را از انقلابیون گرفت و سپس رئیس ژاندارمری قم شد. در همین مقام به اتهام فعالیت های ماركسیستی و انقلابی دستگیر شد. از زندان گریخت و از راه كرمانشاه خود را به تركیه رساند. در آن سالها تركیه پناهگاه سیاسیون آزادیخواه ایران بود.
با شروع شدن جنگ جهانی اول ،" لاهوتی" بار دیگر به كرمانشاه بازگشت. به كرمانشاه كه حمله شد او بار دیگر ناچار به جلای وطن شد. پس از جنگ بار دیگر به ایران بازگشت و این بار رئیس ژاندارمری تبریز شد! چند ماه پس از كودتای" سید ضیاء- رضاخان" لاهوتی یك قیام انقلابی را در پایتخت انقلاب مشروطه سازمان داد و از شرفخانه وارد تبریزشد و سپس حركت به سمت تهران را آغاز كرد، تا بساط سلطنت و خودكامگی را یكبار و برای همیشه برچیند. همان كاری كه انقلاب مشروطه نتوانست انجام دهد. با حمله قزاق ها این قیام به خون كشیده شد و لاهوتی این بار به قفقاز مهاجرت كرد و بعدها نیز به نخجوان و تاجیكستان رفت و هرگز به ایران بازنگشت ." لاهوتی" پس از رفتن به شوروی ، مدتی مامور عملیات نظامی در مرزهای چین و شوروی و مدتی عضو كنگره مبارزه بر ضد فاشیسم بود . در سال 1947 رئیس آكادمی علوم تاجیكستان و تئاتر بزرگ در اماتیك تاجیكستان در شهر خجند شد . مدتی نیز رئیس تشریفات اتحاد شوروی و مدتی نیز استاد دانشكده شرق شناسی و آموزگار زبان فارسی در دانشگاه مسكو. برای مدتی نیز وزیر فرهنگ تاجیكستان.
بسیاری فراموش كرده اند و بسیارتر نمی دانند او سرود انترناسیونال با شیواترین لغات به به فارسی برگرداند و هنوز همین برگردان را می خوانند.
سال 1344 دیوان لاهوتی جلد چرمی لاهوتی از مسكو به تهران آورده شد. رنگش جلد این دیوان زرشكی بود و اوراق آن به نازگی زر.
"پایداری و استقامت میخ
سزد، ارعبرت بشر گردد
هر چه با پنك بر سرش كوبند
پایداریش بیشتر گردد"
شجریان كه "همت كنید ای دوستان " را كه خواند، دریغ كه مطبوعات همت كنند و بنویسند این شعر از لاهوتی است.
عاشقانه های او، كم اعتبار تر از شعرهای انقلابی اش نیست:
شنیدستم غمم را میخوری این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می سوزد، این هم ماتم دیگر"
آنها كه شعر لاهوتی را، اسیر سیاست می دانند و طبع روان او را جستجو نمی كنند، باید این بیت لاهوتی را هرگز از خاطر نبرند:
"نشد یك لحظه از یادت جدا دل
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل"
این شاهد رقص آهنگ را هم از میان اشعار لطیف و عاشقانه لاهوتی بخوانید:
صد ره در انتظارت، تا پشت در دویدم
پایم زكار افتاد، آنگه به سر دویدم
صد ره سرم بدر خورد، چون وقت وعده ی تو
هر قدر كه دیرتر شد، من تند تر دویدم
در فكر گفتگویت، از خواب و خور گذشتم
در انتظار رویت، شب تا سحر دویدم
شب رفت و پیش چشمم، دنیا سیاه گردید
خورشید من نیامد، من بی ثمر دویدم
شاید دل تو می سوخت، بهتر ندید چشمت
چون با لبان خشك و چشمان تر دویدم
لاهوتی كلام و لغات مردم را وارد شعر كرد. او كه یكی از درخشان ترین چهره های شعر انقلابی ایران است به زبان های فرانسه و تركی تسلط داشت و شاید بتوان او را بدعت گذار شعر جدید ایران(شعرنو) دانست. كاری كه بعدها نیما هم در مضمون و هم در قالب آن را كامل كرد.
لاهوتی در کجا خفته است؟
اطلاعات زیر نیز توسط یکی از خوانندگان پیک نت برای تدقیق محل خاکسپاری لاهوتی دراختیار ما قرار گرفته که منتشر می کنیم:
لاهوتی پس از خاموشی ابدی، به گورستان مشاهیر اتحاد شوروی که محل خاکسپاری دانشمندان و چهره های تاریخی ملل بود منتقل و به خاک سپرده شد. شاید هنوز در آرشیو شخصی خویش عکسی از سنگ مزار او داشته باشم که در صورت پیدا کردن برایتان می فرستم. در همین گورستان "خروشچف" نیز به خاک سپرده شده است. عکس محل دفن او را هم دارم که سعی می کنم برایتان بفرستم. این گورستان در بخش جنوب غربی مسکو قرار دارد و دورتا دور آن دیواری قرمز رنگ کشیده شده و یکی از دیدنی های توریستی مسکوست.
شعر میهنی
یکی دیگر از خوانندگان پیک نت نیز صبح امروز متن کامل شعر "همت کنید ای دوستان" را که شجریان خوانده برای ما ارسال داشت، که آن را هم در ادامه می آوریم:
همت کنید!
همت کنید ای دوستان
دشمن به میدان آمده
با حرص خرس گرسنه
با مکر شیطان آمده
آمد به قصد جان ما
بر ضد فرزندان ما
این سگ برای نان ما
نزدیک انبان آمده
هاراست، هار این بیشرف
شمشیر هم دارد به کف
یکصف شویم از هر طرف
جلاد انسان آمده
یکسر شده او را زنیم
شمشیر او را بشکنیم
پامال و نابودش کنیم
کو دشمن جان آمده
* * *
به مطلب زیر توجه کنید!
ابتدا شبکه بدامن را، آنگونه که گازيوروسکي بيان داشته، معرفي مي کنيم: عمليات بدامن از سال 1948 «براي مقابله با نفوذ شوروي و حزب توده در ايران» آغاز شد. بدامن يک برنامه فعاليت سياسي و تبليغاتي بود که به وسيله شبکه اي هدايت مي شد که در رأس آن دو ايراني جاي داشتند. اين دو با اسامي مستعار "نرن" و "سيلي" شناخته مي شوند. عمليات "بدامن" ظاهراً بودجه اي معادل يک ميليون دلار در سال در اختيار داشت. بخش تبليغاتي عمليات بدامن شامل درج مقالات و کاريکاتورهاي ضد کمونيستي در روزنامه هاي ايران و تهيه و توزيع کتب و جزوات عليه اتحاد شوروي و حزب توده و پخش شايعات در اين زمينه و اقدامات مشابه بود. يکي از اقدامات مهم بدامن در اين عرصه، جعل زندگينامه ی ابوالقاسم لاهوتي، شاعر ايراني مقيم اتحاد شوروي، است که گازيوروسکي از او به عنوان «عضو حزب توده» نام مي برد. يکي از مأموران سيا در مصاحبه با گازيوروسکي هزينه اجراي اين طرح را يک ميليون دلار ذکر کرده است. اين رقم بسيار اغراق آميز به نظر مي رسد. لاهوتي در زمان تأسيس حزب توده در اتحاد شوروي به سر مي برد. او در سال 1336 ش. در هفتاد سالگي در مسکو درگذشت. ابراهيم فخرايي دربارۀ خاطرات جعلي لاهوتي مي نويسد: «در اين حيص و بيص [پس از ترور شاه و توقيف مطبوعات در سال 1327] جزوه اي در طهران نشر يافت در 135 صفحه به نام شرح زندگاني من به قلم ابوالقاسم لاهوتي. در جزوه مزبور ديده شد از من به عنوان عضو مرکزي حزب کمونيست نام برده شده است. ندانستم هدف نويسنده يا نويسندگان از اين معرفي دروغ چه بوده... تا آن که آقاي رحيم رضازاده ملک در جزوه اي که به نام نقد و تحقيق، که در آن به انتقادم از کتاب حيدرعمو اوغلي جواب داده بود، صريحاً نوشت که جزوه مزبور مجعول مي باشد.» (ابراهيم فخرايي، "نمادي از يک زيست"، رضا رضازاده لنگرودي [به کوشش،] يادگارنامه فخرايي، تهران: نشر نو، 1363، ص 177)
خواننده: اکبر گلپا
شعر از : لاهوتی
"نشد یک لحظه از یادت جدا دل"
نشد یک لحظه از یادت جدا دل ،
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ! آفرین دل ! مرحبا دل ! مرحبا دل
زهی دل ! آفرین دل ! مرحبا دل ! مرحبا دل
ز دستش یک زمان آسایش ندارم ،
نمی دانم چه باید کرد با دل ؟
هزاران بار منعش کردم از عشق ،
مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد ،
فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل ،
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ! آفرین دل ! مرحبا دل ! مرحبا دل
زهی دل ! آفرین دل ! مرحبا دل ! مرحبا دل
از این دلدار من بستان خدایا ،
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت ،
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد ،
زهی ثابت قدم دل ، باوفا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل ،
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ! آفرین دل ! مرحبا دل ! مرحبا دل
زهی دل ! آفرین دل ! مرحبا دل ! مرحبا دل
************
"تنیده یاد تو در تار و پودم"
شعر از : لاهوتی
خواننده: سیاوش شجريان
تنیده یاد تو در تار و پودم ، میهن ای میهن
بود لبریز از عشقت وجودم ، میهن ای میهن
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
فدای نام تو ، بود و نبودم ، میهن ای میهن
فزون تر گرمی مهرت اثر می کرد ، چون دیده
به حال پر عذابت می گشودم ، میهن ای میهن
به هر مجلس به هرزندان،به هرشادی به هرماتم
به هر حالت که بودم با تو بودم، میهن ای میهن
اگر مستم اگر هوشیار ، اگر خوابم اگر بیدار
به سوی تو بود روی سجودم ، میهن ای میهن
به دشت دل گیاهی جز گل رویت نمی روید
من این زیبا زمین را آزمودم ، میهن ای میهن
************
خواننده : آصف
شعر از : لاهوتی
کمر باریک من
شام تاریک من
بیا به نزدیک من
صلح و صفا کن، جفا دیگر بسه
با ما وفا کن کمر باریک
با ما صفا کن کمر باریک
الهی ماند این دل خانه ی تو،
تو بلبل باشی و دل واله ی تو، کمر باریک
کتاب کودکان گردد به مکتب ،
پر از حرف من وافسانه ی تو،
کمر باریک
تو شاخ پر گلی
من برگ زردم، تو شور خنده ای
من آه سردم کمر باریک
تو خورشیدی و من سیاره ی تو،
من رو بگذار تا دورت بگردم کمر باریک
کسی که عاشق است از جان نترسد،
دلش از کنده و زندان نترسد کمر باریک
دل عاشق مثال گرگ گشنه است،
که گرگ از هی هی چوپان نترسد کمر باریک
الا دختر بلای آسمانی،
گهی با ما گهی با دیگرانی کمر باریک
خدایت داده مو و روی زیبا،
ولی سنگین دل و نا مهربانی، کمر باریک
************
"مرد سفر"
خواننده : داریوش
شعر از : لاهوتی
(متن را فرصت نکردم فراهم کنم چنانچه یافتید التفات نموده مرا هم در جریان قرار دهید.)
************
"تیغ باید خون فشاند"
بیات اصفهان
آهنگساز: محمدرضا لطفی
شاعر: لاهوتی
"تیغ باید خون فشاند،
کار با دشمن برآید
من برم یا او بماند،
او برد یا من بمانم
زندگانی نیست دشمن را به ملک خویش دیدن
باید از تن جان من یا از وطن دشمن برآید..."
************
"همت کنيد اي دوستان"
شعر از : لاهوتی
همت کنيد اي دوستان
دشمن به ميدان آمده
با حرص خرس گرسنه
با مکر شيطان آمده (2)
آمد براي جان ما
بر ضد فرزندان ما
اين سگ براي نان ما
نزديک انبان آمده (2)
هار است هار اين بيشرفت
شمشير هم دارد به کف
يکصف شويم از هر طرف
جلاد انسان آمده (2)
يکصف شده او را زنيم
شمشير او را بشکنيم
پامال و نابودش کنيم
کو دشمن جان آمده (2)
************
"ایا صیاد رحمی کن"
خواننده: احمد ظاهر
شعر از : لاهوتی
ایا صیاد رحمـــی کن مــرنجــانیـــــد جــــــانــــم را
پر و بالم بکن امــــــــــا مســوزان آشیـــــانــــــم را
به گردن بسته یی چون رشته و در پای زنجیر است
مــروت کن اجازت ده کــــــه بگشایـــم دهــانــــم را
در این کنج قفس دور از گلستــان ســـوختم مـــــردم
خبــــر کن ای صبـــا از حــال زارم بـــاغـبـــانـم را
ز تنهــــــایی دلم خــون شــد نــدارم محـــــرم رازی
کــــه بنویســد بــرای دوستــداران داستانــــــــــم را
************
"زندگی آخر سر اید"
خواننده: احمد ظاهر
شعر از : لاهوتی
زنــــدگی آخر سر آیـــد بندگــی در کـــار نیست
بنـــــدگی گر شرط باشد زنـــدگی در کار نیست
گـــر فشار دشمنان آبت کنـــــد مسکیــن مشــــو
مرد باش ای خسته دل شرمندگی در کار نیسـت
با حقارت گـــر ببارد بر سرت بـــــــــــاران در
آسمـــــان را گو برو بــــارندگی در کــارنیست
گـــر که با وابستگی داران این دنیــــــــا شـوی
دورش افگن این چنین دارندگی در کــار نیسـت
گــر بشرط پایکوبی سر بمـــانــــــــد در تن ات
جان ده و ردکن که سر افکندگی در کـار نیسـت
زنـــدگی آزادی انســـان و استقــــــــلال اوست
بهـــــر آزادی جدل کن بنـــــدگی در کار نیست
************
و همچنین تصنیف های زیر که خواننده ی بزرگ افغان احمد ظاهر اجرا کرده است از آثار لاهوتی می باشند:
1-بت نازتینم ، مه مهربانم
2-فقط سوز دلم را در جهان پروانه می داند
3-عاشقم عاشق به رویت ، گر نمی دانی بدان 15
4-یار از دل من خبر ندارد
5-صد ره در انتظارت تا پشت در دویدم
6-دیوانه نمودم دل فرزانه ی خود را
7-ترسم آزاد نسازد ز قفس صیادم
. . .
( در افغانستان و تاجیکستان ده ها و ده ها نمونه از تصنیف های شاعر انقلابی و کمونیست ایران ابوالقاسم لاهوتی اجرا شده است. )
************
سرود جوانان دمکرات
لو آشانین
ترجمه: لاهوتی
فرزندان هر ملت، ما به اميد صلح زنده ايم،
اين سال های پر شدت، بهر خوشبختی کوشنده ايم.
در هر اقليم دنيا،
در ساحل ها و دريا،
هر کس جوان است
با ما دهد دست
با ما به صف دوستان
نغمه دوستی سرايد هر جوان، هر جوان، هر جوان
اين سرود ما را کشتن کی توان، کی توان، کی توان
با جوانان، هماهنگ اين را، خواند دنيا:
اين سرود ما را کشتن کی توان، کی توان، کی توان
* * *
"انترناسيونال"
(سرود حزبی)
ترجه: لاهوتی
برخيز، ای داغ نفرت خورده
دنيای لخت گرسنگان
کشدمان سوی جنگ خونين
عقل آشفته و جوشان
ویران سازیم این دنيا را
دنيای نو بپا کنيم
تا در آن هيچ را همه چيز و بنده را مولا کنيم
اینست آن قطعی ترین و آخرین جنگ ما
ز انترناسيونال است انسانيت به پا
* * *

ترانه هایی از محمد نوری
(در پاسخ به دوستی که نوشته بود محمد نوری یک خواننده ی ناسیونالیست است باید گفت که نوری یک انسان میهن پرست و مردم گرا می باشد. بله نام این وبلاگ به افتخار محمد نوری ، هنرمند دوست داشتنی – " ترانه های سرزمین خورشید " نام نهاده شده است. )
چوپان
محمد نوری
آهنگساز : فریبرز لاچینی
می رسد از دور ، صدای ساز مرد چوپان
صدا ، صدای مهتاب
امید و امید ، که جاودان شود بهاران
صدا صدای آفتاب
وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست
با گل سپید مهتاب ، طلوع زندگی چو رویاست
وای ، غنچه ی زندگی ، بر لبم ، می زند جوانه
من و بهار پر ترانه من و امید بی کرانه
وای به گوش من می آید صدای ساز مرد چوپان
وای چه قصّه ها می گوید ز لاله ی سرخ بهاران
دریا ، دریا نوازش صدای باران
لاله به صحرا پاشید
پرواز و پرواز ، پرستوهای بی آشیان
سوی چشمه خورشید
وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست
با ، گل سپید ، مهتاب طلوع زندگی چو رویاست
وای ، زندگی ، آبی بی کران ، قصّه ی بهاره
رخشان بود هر سو ستاره من و تولّدی دوباره
وای به گوش من می آید صدای ساز مرد چوپان
وای چه قصّه ها می گوی د ز لاله ی سرخ بهاران
______________
عاشقانه
محمد نوری
شعر از فروغ فرّخ زاد
اهنگ از محمّد سریر
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش
ای مرا ، با شور و شعر آمیخته ،
این همه آتش به شعرم ریخته ،
لا ، لالا لالا
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب ، پا تا سرم ایثار شد
ای مرا با شور و شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
لا ، لالا لالا
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب ، پا تا سرم ایثار شد
ای مرا با شور و شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
لا ، لالا لالا
______________
دلاویزترین
محمد نوری
از دلاویزترین روز جهان ، خاطره ای با من است ، خاطره ای با من است
آه سحری بود و هنوز ، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود
من به دیدارِ سحر می رفتم ، من به دیدارِ سحر می رفتم
این دلافروزترین ، روز جهان را بنگر
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای
من به دیدار سحر می رفتم ، من به دیدار سحر می رفتم
در افق پشت سرا پرده ی نور
باغ های گل سرخ ، شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز ، دم به دم ، از نفسِ ، باد سحر
غنچه ها می شد باز ، غنچه ها می شد باز ، غنچه ها می شد باز
غنچه ها می شد باز ، غنچه ها می شد باز ، غنچه ها می شد باز
باغ های گل سرخ ، باغ های گل سرخ
یک گل سرخ بزرگ ، از دل دریا برخاست
خورشید ، خورشید ، برخاست ، خورشید
این دلافروزترین ، روز جهان را بنگر
تو دلاویرترین شعر جهان را بسرای
دوستت دارم را ، دوستت دارم را ،
من ، دلاویزترین ، دلاویزترین شعر جهان یافته ام
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستت دارم ، ئوستت دارم
این گل سرخ من است ، این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل ، که بری خانه ی دشمن که فشانی بر دوست
دوستت دارم را ، با من بسیار بگو
دوستم داری را ، از من بسیار بپرس
لالالالا ، لالالا لا لالا
لالالالا ، لالالا لا لالا
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستت دارم ، دوستت دارم
سرزمین محبوب من
محمد نوری
ای عزیزترین عزیزان
ای سرودی عاشقانه
سرزمین محبوب من
شعر پاک لاله هایی
لاله هایی جاودانه
سرزمین محبوب من
تو امید بودن من
از بهارانت بهایم
با صدای بودن تو
از سکوت خود رهایم
با صدای بودن تو
از سکوت خود رهایم
من به شوق آسمانت
پر پرواز می گشایم
حتی با بال شکسته
ای همیشه بودنِ من
با نامِ پاکِ تو بودن
روح و جانم به تو بسته
چه غم از طوفان دریا
تا تویی تنها کرانه
تو همان صدای جاوید
ماندنی ترین ترانه
تو همان صدای جاوید
ماندنی ترین ترانه
بی خزان بادا بهارت
همه ی هستی نثارت
سرزمین محبوب من
تو طلوع بی غروبی
شاد و تابان روزِگارت
سرزمین محبوب من
باران باران کن وجودم
من کویری بی قرارم
تشنه ی فریاد بودن
تا تو باشی در کنارم
تشنه ی فریاد بودن
تا تو باشی در کنارم
سرزمین محبوب من
ایران
ای عشق جاویدان
ایران خوب من
ایران
______________
قایقی باید ساخت
محمد نوری
قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد ، دور خواهم شد ، از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست
که در بیشه ی عشق ، در بیشه ی عشق
قهرمانان را ، قهرمانان را ، بیدار کند
پشت دریاها شهری است که در آن ، وسعتِ خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است
وسعت خورشید ، خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است
به اندازه ی چشمان سحرخیزان است
همچنان خواهم خواند ، همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند ، خواهم راند
خواهم خواند خواهم راند
خواهم خواند خواهم راند
قایقی باید ساخت
همچنان خواهم خواند ، همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند ، خواهم راند
خواهم خواند خواهم راند
خواهم خواند خواهم راند
قایقی باید ساخت
_______________________
ایران ایران
محمد نوری
ترانه سرا : تورج نگهبان
اهنگ ساز :محمد سریر
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان
سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تو راج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان
در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پافِتَدان دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد
______________
" سفر برای وطن "
محمد نوری
با شعری از نادر ابراهیمی
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«غنچۀ ما می دمد در فصلِ پائیز»
به مناسبت تأسیس "حزب توده ایران"
ترانه ای پُر خاطره از :
محمد نوری
بر کنید از جان بنیان غم ها !
برکشید از دل مستانه آوا !
چون به بار آمد ز بعد انتظاری ،
غنچه ای رعنا ، در این گلزار زیبا .
***
همچون خورشید آن جانانه سر زد
تیرگی ها را رنگ سحر زد
روشنی تابید از آسمان ها
فصل شادی بر فلک ، نقشی دگر زد
***
ساز عشقم شد از نغمه لبریز
نغمه خواند از عشقی دل انگیز
لاله و گل گرچه شد پژمرده ، غم نیست
غنچه ی ما می دمد در فصلِ پائیز
***
همچون خورشید آن جانانه سر زد
تیرگی ها را رنگ سحر زد
روشنی تابید از آسمان ها
فصل شادی بر فلک ، نقشی دگر زد
***
بر کنید از جان بنیان غم ها !
برکشید از دل مستانه آوا !
چون به بار آمد ز بعد انتظاری ،
غنچه ای رعنا در این گلزار زیبا .
***
ساز عشقم شد از نغمه لبریز
نغمه خواند از عشقی دل انگیز
لاله و گل گرچه شد پژمرده ، غم نیست
غنچه ی ما می دمد در فصلِ پائیز
***
بر کنید از جان بنیان غم ها !
برکشید از دل مستانه آوا !
چون به بار آمد ز بعد انتظاری ،
غنچه ای رعنا در این گلزار زیبا .
*****************************
ترانه ای پُر خاطره ، از خوانندۀ هنرمند خانم الهه که پس از آزادی از زندان در جریان کودتای 28 مرداد سال 1332 ، به جرم عضویت در سازمان جوانان حزب توده ایران ، در آن سال های " بهار غم انگیز " جهت همدردی با زندانیان سیاسی تصنیف و اجراء شد .
لیلی چه ناله می کنی
خون در دل ما می کنی
امروز و فردا می کنی
لیلی منال عمرم ، منال عشقم ، منال جونم منال
لیلی منال عمرم ، منال عشقم ، منال جونم منال
قربون خندیدنت ، خرامیدنت ، بهونه گرفتنت
وقت ملاقات می آم ، سرِ هفته ها ، به دیدار و دیدنت
لیلی منال ، عمرم منال
جونم منال ، عشقم منال
هزار تا خاطرخواه داری
عاشق چشم به راه داری
نشد دلم نگاه داری
لیلی منال عمرم ، منال عشقم ، منال جونم منال
لیلی منال عمرم ، منال جونم ، منال عشقم منال
قربون خندیدنت ، خرامیدنت ، بهونه گرفتنت
وقت ملاقات می آم ، سرِ هفته ها ، به دیدار و دیدنت
لیلی منال ، عمرم منال
جونم منال ، عشقم منال

ترانه ی "گلی جان"
خواننده : پوران
در چشم تو خواندم گلی جان
افسانه های آشنا گلی جان
خوردم فریب چشم تو گلی جان
آفرین گلی جان، آی گلی جـــــان
لعل هوسبارت گلی جان
در جام جان ریزد هوس گلی جان
گفتی نخواهم جز تو کس گلی جان
بلهوس گلی جان، آی گلی جان
یــــــــاد از آن شبها وآن شب که تنها
آشفته حال و رسوا در ساحل دریا
آی گلی جــــــان
مویت آشفته راز دل خفته
در، آن چشم سیاهت پنهان شد گناهت
آی گلی جان
یــــــــاد از آن شبها وآن شب که تنها
آشفته حال و رسوا در ساحل دریا
آی گلی جــــــان
مویت آشفته راز دل خفته
در، آن چشم سیاهت پنهان شد گناهت
آی گلی جان
توضیح: هنگام انتقال افسران انقلابی سازمان نظامی حزب توده ایران (خسرو روزبه) برای تیرباران توسط جلادان رژیم کودتایی 28 مرداد، با ترنم ترانه ی "گلی جان" ، به همراه انبوهی از ترانه ها و اشعار دیگر بر لبان این انسان های والا و "طراز نوین" مواجهیم. عضویت عباس شاهپوری موسیقیدان شهیر و خود پوران در حزب نیز در این انتخاب مزید بر علت هستند. شکنجه جسمی و روحی وحشتناک زنده یاد شاهپوری (همسر پوران) در شکنجه گاه توسط فرماندار نظامی تهران (تیمسار مخوف بختیار بنیانگذار ساواک) که قصد داشت با ترغیب شاهپوری به جدایی از پوران، همسر زیبای وی را تصاحب کند، این ترانه زیبا را در تاریخ ترانه های سیاسی، از اعتبار ویژه ای برخوردار ساخته است.
***

دلكش
اين آخرين ديدار با او بود
12- 13 ساله بود كه از مازندران به تهران آمد. "عصمت باقرپور" بعدها عضو سازمان جوانان حزب توده ایران شد!
اين ديدار و گفتگو، همانگونه كه از تاريخ سفر دلكش به اروپا و آلمان مشخص است، در سال 77 انجام و دوبار نيز منتشر شد، اما چند نكته ای، بنابرملاحظات سياسی از آن حذف شده بود كه اكنون و با درگذشت دلكش انتشار آن نيشی را به پهلوی او موجب نمیشود، مگر ديگرانی دردشان آيد كه هميشه از اين نوع يادآوری ها و يادواره ها در سوزاند! دلكش چهارشنبه شب در بيمارستان مهر و در 79 سالگی خاموش شد. چند روزی در كوما بود و ما دراين شماره میخواستيم خبر انتقال او را به بيمارستان بنويسم كه با كمال تاسف خبر درگذشت او را شنيديم.
درسال 77 به آلمان سفری كرد تا هم گشتی شود برای رفع دلتنگی ها و هم اگر چيزی در پايان كنسرت ها ماند، با خود به ايران ببرد كه به زخم زندگی بزند.
هيچ دندانی در دهان نداشت. آهسته و با احتياط برنج سفيد را كه به رنگ موهای سرش بود با لثه هايش میجويد و گهگاه آب خورشی هم به آن میافزود تا لقمه ای كه در دهان داشت نرم كند. روی صندلی نشسته بود و سر در بشقابش داشت و چند نفری كه اعضای اركسترش بودند، مانند بقيه ايستاده غذا میخوردند. جوان بودند. تازه به ميدان درآمده هائی كه هنوز نه با ريشه ها آشنا بودند و نه خود ريشه دوانده بودند. انگشت شماری اهل شعر و هنر نيز بودند، از جمله هوشنگ ابتهاج "سايه" كه بيشتر سر در گريبان حيرت از گذشت روزگار داشت. آخرين سرپرست برنامه گل ها در راديو ايران كه از خيابان كوشك تهران و خانه قديمیو كچ بری های ديدنی آن به آپارتمانی محقر در گوشه ای از شهر كلن كوچ كرده است.
جمع همگان به 20 نفر هم نمیرسيد. من كه رسيدم غذا رو به پايان بود.
از پشت ميز به كمك عصائی كه در كنارش به ديوار تكيه داشت برخاست. خميده و به كمك عصا به اتاق ديگری رفت. تازه سينی چای را میچرخاندند. نه دستش بر عصا میلرزيد و نه پايش بر زمين؛ هنوز استوار گام بر ميداشت و با اطمينان و بلند و رسا صحبت میكرد و به اعضای اركسترش فرمان میراند.
وقتی يكی از اعضای اركستر از كنار "دلكش" برخاست، يگانه صندلی خالی كنار دلكش به من رسيد. او را 25 سال پيش در تهران ديده بودم. زمانی كه وزارت دارائی وقت برايش يك پرونده مالياتی باز كرده بود.
آن ديدار و گفتگو، نيمه كاره رها شد. به آنجا رسيده بوديم كه "چرا صدا شما را برای برنامه گل ها ضبط نمیكنند؟ چرا برای شما رقيبی تراشيدند بنام "پروين" كه صدای او را برای برنامه گل ها ضبط كردند؟ چرا مرضيه عزيز دردانه دربار است و شما نه؟ چرا پرونده مالياتی برای مرضيه نمیگشايند؟"
25 سال پيش، زمان مناسبی برای پاسخگوئی به اين سئوالات نبود.
وقتی كنارش نشستم، آن ديدار را به يادش آوردم. بخاطر نداشت و يا سايه هائی از آن را در حافظه داشت، اما با آن سئوالات آشنا بود. آنها محدوديت ها و فشارهای روانی بود كه سالها تحمل كرده بود؛ به جرم آنكه مردم "دلكش" را از خودشان میدانستند و مرضيه عزيزدرانه دربار بود. چنان كه همسايه ديوار به ديوار كاخ نيآوران بود.
مثل دو تيم شاهين و تاج كه مردم اولی را میخواستند و تشويق میكردند و دومیرا به همان اتهامی كه مرضيه داشت تشويق نمیكردند و اغلب هم به دلشان نمی نشست، گرچه ترانه هائی داشت که زمزمه هم می کردند. مثل حضور جدیکار در تیم فوتبال تاج، که مردم خودش را دوست داشتند اما تیمش را نه! درباره مرضیه هم، تقریبا همین حکم جاری بود. همین که برایش بعضی شب های هفته برنامه ثابت نیمساعته گذاشته بودند و یا درهای استودیوی گلها را به رویش گشودند و دلکش از این هر دو محروم ماند، برای مردم حجت بود. مردم تاج را نمیخواستند! از همان سالهای دُور دَور كه مردم در امجديد فرياد میزدند مرگ برتاج، اما شاه نمیتوانست باور كند، كه مردم مرگ او را میخواهند. آنقدر نفهميد تا روزی كه با هليكوپتر برفراز تهران به حركت در آمد و ميليون ها ايرانی را با شعار مرگ بر شاه در خيابان ها ديد! تاسوعا و عاشورای سال 57
ترانه های "اولی” آلوده به غم و خشم برخاسته از كودتای 28 مرداد بود وترانه های "دومی” نه! دومی به جشن های باشكوه و تالار رودكی راه داشت و "اولی” نه! "اولی” در همان كوچه و خيابان هائی زندگی میكرد كه مردم زندگی میكردند و "دومی” را ديوار به ديوار كاخ نياوران و در همسايگی شاه سكنی داده بودند. "اولی” سرشار از استعداد بود و خود ساخته، دومیكم استعداد و خواص خواسته!
اين سبك و سنگين آخر را "علی تجويدی” كرده بود. يك روز غروب، جلوی پيشخوان بار "رشت 29" وقتی كه صحبت از مقايسه استعدادها بود، گفت: " مرضيه جان آدم را به لب میرساند. بر سر هر ترانه و آوازی دهها بار بايد مواظبش بود كه از خط خارج نشود!"
يادمانده ها
آن روز، درآن كنج اتاق، دفتر يادمانده های گذشته را با "دلكش" ورق زديم. 25 سال پيش نمیشد درباره غم و اندوهی سئوال كرد كه در برخی از ترانه های او كه "بيژن ترقی” يا "نواب صفا" برايش میساخت موج میزد. غمیكه بسياری بر اين عقيده بودند، غم شكست جنبش ملی نفت و غم كودتای 28 مرداد است. غم خانواده هائی كه نان آورشان به جرم توده ای بودن زندانی شده بودند، غم افسران تيرباران شده، اندوه ملتی كه آزاديش به بند كشيده شده بود. غم دوری از جگرگوشه هائی كه از ايران گريخته بودند. نفرت از آنان كه در فرمانداری نظامی، زيرفشار شكنجه جسمیو روحی در زندان زرهی و قزل قلعه و پادگان جمشيديه عبرت نامه میگرفتند و برای شكستن روحيه مقاومت ملی در روزنامه های وقت منتشر میكردند. اينها را 25 سال پيش نمیشد از دلكش پرسيد و دليل پذيرش او و ترانه هايش از سوی مردم را ياد آور شد، اما حالا میشد.
شبی كه خودش را به تهران رسد را به يادش آوردم و كه گفتم من ميدانم شما با سازمان جوانان حزب توده ارتباط داشته ايد. خنديد و با اشاره به سايه كه به فاصله يك صندلی از ما نشسته بود گفت: "همه جوان های آن سال ها پير شده اند!" همه از اين حاضر جوابی خنديديم.
گفتم: خانم دلكش! من نسل بعدی آن جوانی های برباد رفته ام.
هم ميزبان توده ای بود و هم سايه يار و همدم احساس طبری. دلكش میدانست ميهمان كيست و برای چی. به همين دليل زياد تعجب نكرد. فقط گفت: آقا! خوب شد نماندی. میكشتن.
گفتم: من میدانم كه شما بعد از انقلاب میخواستيد 100 هزار تومان به حزب كمك كنيد.
خيلی جا خورد، به سايه نگاهی كرد. مثل اينكه میخواست تائيديه مرا بگيرد؛ كه سايه دو بار سرش را آورد پائين و برد بالا.
دلكش گفت: ديگه چه میدانی؟
گفتم: میدانم كه به شما پيغام دادند" نه به صلاح شماست و نه به صلاح ما"
دلكش گفت: بله. رئيس شماها خودش تلفن كرد، خيلی هم تشكر كرد و يك همچی جمله ای را گفت. حق داشت. بعدا ديديد چه شد!
گفتم: همين شايعاتی كه درباره جوانی و تمايل سياسی شما بود، باعث علاقه مردم به شما و قهر حكومت از شما نبود؟
دلكش: «من در آنها سالها فقط میدانستم كه مردم خودشان را در ترانه های من پيدا میكنند. آقا! شعر را بيژن ترقی و نواب صفا میگفتند، اما من هم حق مطلب را ادا میكردم. "صفا" خودش هم توده ای بود، چند سال هم فرستادنش تبعيد جنوب. خُب، شاعرهم از زندگی مردم الهام میگيره، لابد همين كه شما میگوئی درسته. آن سالها، حال و هوا همان بود كه میگوئی. راست میگوئی! ترانه ها، يكباره از "سحر كه از كوه بلند جام طلا سر میزنه" رفتند به حال و هوای "آتشی ز كاروان به جا مانده". آتش اميد سحری، به خاكستر بر جای مانده از كاروان رفته تبديل شده بود! راست میگوئی.
البته آقا! من رقابتی با مرضيه نداشتم، مردم خودشان حساب ما دوتا را از هم جدا كرده بودند. محاسبه های مردم معيارهائی دارد كه كمتر میشود برای آن منطق و دليل پيدا كرد، اينها همه حسی است!»
- بهرتقدير، يك دوره از ترانه ها و آوازهای شما، از نظر بسياری از روشنفكران قديمیايران، غم و درد كودتای 28 مرداد را بازگو میكرد. يكی از اين ترانه ها، كه در آن سال ها در خانه خيلی ها كه از كودتا زخم خورده بودند اشك از چشم ها روان میكرد ترانه "میروم و میگذرم- از ديار تو تنها میگذرم" بود. اين نوع ترانه ها، در آن سالها سبك و روالی داشت كه بازتاب درد و افسردگی كسانی بود كه آمال و آرزوهايشان سركوب شده بود. حتی اگر ترانه ای به اين قصد هم سروده نمیشد، آنها غم خودشان را در آنها پيدا میكردند و به همين دليل هم بازار شايعات گرم میشد. اين فقط مربوط به آن سالها نيست، حالا هم وضع همينطور است. شما میدانيد كه اين آقای شجريان در سال 62 يك آوازی در "بيداد" همايون خواند كه آتش به جان همه افكند. شرح بيدادی بود كه بر مردم در دهه 60 رفت. با اين شعر حافظ " ياری اندر كس نمیبينيم، ياران را چه شد؟" كار اين بيداد و آواز به مجلس هم كشيد. همه جا شايع بود كه اين آواز حال و هوای يورش های سياسی دهه 60 را دارد. مخصوصا كه در بيداد همايون هم خوانده شده و خيلی ها از آن بنام "بيداد زمانه" ياد میكردند.
دلكش: حالا هم كه ميدونين كنسرت های شجريان آن قدر شلوغ میشود كه جای سوزن انداختن نيست. البته او هم به فراخور حال و روز مردم میخواند. يعنی همان كه گفتم؛ مردم دردشان را در صداها و ترانه ها پيدا میكنند.
- درسته! همين شجريان در سال 68 هم آواز غم انگيز و جگرسوز ديگری در "دشتی” خواند. يعنی همان سالی كه خيلی از خانواده ها عزادار شدند. يك آواز ديگر او هم در سال 73 از درون خانه ها بلند شد، كه شايع است آن را هم تحت تاثير جنگ، بازگشت از جبهه های جنگ و به ماتم نشاندن خيلی از خانواده ها در سال 68 خوانده شده بود. با اين شعر حافظ "آه از آن نرگس جادو كه چه بازی افكند- وای از آن مست كه با مردم هوشيار چه كرد!" كه آنهم شرح اندوه مردم بود. حتی شنيده ام اين آواز خيلی به دل جنگ زدگان نشسته بود و آنها آن را شرح حال دربدری و ناكامی خودشان تفسير كرده بودند. جنگی كه جز ويرانی، مرگ، نكبت و بدبختی هيچ چيز برای ايران وايرانی نداشت. چنان به زاری و شيون تعزيه شبيه بود كه هر بچه مذهبی و بسيجی جبهه ديده ای فكر میكرد به تعزيه امام حسين مظلوم رفته. شايد هم او اصلا به اين قصد نخوانده بود، اما مردم آن را اينطور تفسير میكردند.
دلكش: میخواهم نظر شما را تائيد كنم. همان است كه شما میگوئی. مردم دردشان را در ترانه ها و آوازها پيدا میكنند. اينكه حالا اينطور مردم به كنسرت هايش میروند و حكومت هم مانع اين كنسرها میشود به دليل همين غمخواری و همصدائی مردم و خواننده است. استقبالی هم كه حالا در اين غربت از كنسرت های من میشود، دليلش همين است.
- استقبال از كنسرت های عارف و قمر هم در زمان خودشان به همين دليل بود. ريشه ها اينجاست! زمان شاه هم وضع همين بود. بعد از ترانه های شما كه سالهای پس از كودتا را بازگو میكرد، غم و اندوه سالهای دهه 50 هم در ترانه هائی بازتاب يافت كه امثال داريوش و فروغی و فرهاد و حتی گوگوش دركارهای آخرش میخواند. هر دوره سخنگوی هنری خودش را دارد!
دلكش: اين حرف درستی است. آقا! ديديد ترانه های گوگوش آن آخری ها چه حال و هوائی گرفته بود؟ آن ترانه ها واقعا ماندگار شد. مثل اون ترانه "دوتا ماهی”. راستی شما خبرداری "شهريار قنبری” كجاست؟ خيلی از اين ترانه های گوگوش را او گفته بود. خيلی با استعداد بود، نمیدانم كارش به كجا كشيد.
- قنبری هست و يك كارهائی هم میكند، اما هيچكس دور از وطن تخم طلائی نمیكند. گوگوش چه میكند؟ شما از او خبری داری؟
دلكش: آقا! نمیدانيد برای خودش چه شخصيتی شده! يك دوره تمرين ستار كرد و بعد هم پيانو ياد گرفت. حتی شعر هم میگويد. بعضی از شعرهائی را كه خودش گفته خوانده، اما فقط برای خودش(ظاهرا اولين ترانه هائی كه گوگوش بعد از خروج از كشور در كانادا اجرا كرد، از جمله همين ترانه ها و شعرها بود كه دلكش در سال 77 اشاره كرد. مانند ترانه خوب و ماندنی زرتشت و يا گريه). گوگوش چيزی از آب درآمد كه كسی فكرش را هم نمیكرد. زياد از هم دور زندگی نمیكنيم. حوالی "جردن" مینشيند. توی يك آپارتمان كوچك. گاهی همديگر را میبينيم. میدانيد كه شوهرش كيه؟ كيميائی. اين آخری ها شنيدم كه زندگی اش را بصورت فيلمنامه نوشته و تقاضا ساختن آن را هم كرده! شايد اجازه بدهند. دنيا را چه ديده ايد؟ من كه رنگارنگش را ديدم.( خنده و آتش زدن سيگاری ديگر)
- شنيدم نسل جوان ايران هم او را میشناسد. همانطور كه شما را میشناسد. از روی ترانه ها. راست است؟
دلكش پك محكمیبه سيگار تازه روشن كرده اش زد و گفت: آقا چه میگوئی؟ همين فوتبال كه شده بود و ايران امريكا را شكست داد، میدونين مردم نصف شب ريختن تو خيابان ها؟ بعد هم شنيدم كه آن شب گوگوش هم با حجاب آمده بود توی خيابان جردن تا با مردم شادی كند. جوان ها میريزن دورش. میدونين كه اونشب مردم با وانت بار و كاميون و تريلی در خيابان ها راه افتاده بودند و از اين محله به آن محله میرفتند. گوگوش را جوان ها میبرند روی يك از اين تريلی ها و نمیدونم ازكجا يك بلند گو هم میآورند كه بخواند. از جوان ها اصرار و از او انكار. بالاخره خودش و كيميائی جوان ها را قانع میكنند كه اين كار صلاح نيست.
- شايد هم يك روزی در استاديوم يكصد هزار نفره بخواند!
دلكش: خودش هم همين اميد را دارد. میخواهم بگم نسل جديد بی خبر از گذشته نيست. مورد خودم را بگويم. يك روز سوار تاكسی شدم. راننده تاكسی كه 24- 25 ساله بود نوار چندتا از ترانه های منو گذاشته بود. خون تو سرم جمع شده بود. میخواستم بزنم زير گريه. راننده تاكسی كه فكر كرده بود تحت تاثير ترانه قرارگرفته ام گفت: مادر میبينی چی میخونه!
گفتم: میدونی كيه؟
گفت: اسمش دلكشه مادر. هرجا هست خدا عمرش بده، ما كه با صداش حال میكنيم. تاش پيدا نشده!
نتونستم زبانم را نگه دارم. گفتم: اين صدای منه! من دلكشم!
تا آخر مسير ديگه هيچكس را سوار نكرد. هر ده متر به ده متر بر میگشت و به من خيره میشد. بالاخره تاب نيآورد و ضبط صوت ماشين را بست. قبل از اينكه بخواهد و بگويد، خودم برايش همان ترانه ای را كه نيمه كار قطع كرده بود، آرام آرام خواندم. وقتی به مقصد رسيدم هر چه اصرار كردم پول نگرفت. شما نمیدونين در اين روز و روزگار كه ما در ايران داريم اين نوع گذشت های پولی يعنی چه!
- راستی اين آقائی كه ترانه های شما را بازخوانی میكند، از شما اجاره گرفته؟ حق و حقوقی به شما میدهد؟
دلكش: آقا! قربونتون؛ قانون مانونی در كار نيست. مثل همه كارهای ديگه، هر كس هر كاری توانست میكند و به كسی هم حساب پس نمیدهد. اين آقا هم بدون اجازه من اين كار را كرده و يك پاپاسی هم نصيب من نشده. صدايش بد نيست، تقليدی است از صدای من و ايرج. صدايش تحرير هم ندارد. يك چيزی است وسط صدای زن و مرد! ترانه های گوگوش را هم يكی ديگه شروع كرده میخونه. اقلا اگر يك زن مال گوگوش را میخواند باز آدم خوشحال میشد كه زن ها دارند وارد ميدان میشوند، اما اينطور نيست، مردهای سبيل كلفت تقليد من و گوگوش را میكنند! اينه روزگاری كه ما داريم.
- از كنسرت ها راضی هستيد؟ مردم میآيند؟
دلكش: آقا! باور كن آدم تعجب میكند. اصلا منتظر نمیشوند من بخوانم، خودشان با من شروع میكنند به خواندن! چنان دم میگيرند، مثل اينكه سرود میخوانند.
- چه ترانه هائی را شما میخوانيد و كدام را مردم میخواهند؟
دلكش: خوب، من كه ديگه جوان نيستم، حافظه ام هم مثل پام شده كه به كمك عصا من را اينطرف و آنطرف میكشد. چند ترانه ای را حفظ هستم و تمرين هم كرده ام. آنها را میخوانم. بعضی ها را هم تو دفترچه ای كه همراهم است با خط درشت نوشته ام تا اگر مردم خواستند از روی آن بخوانم. هرجا هم كه جا میمانم، خود مردم كمك میكنند! همه با هم كنسرت اجرا میكنيم.(با خنده)
- سليقه ايرانی ها دركشورها و شهرهای مختلف با هم فرق نمیكند؟
دلكش: تعجب میكنيد اگر بگويم نه! مثلا ترانه محلی مازندرانی "بيا بريم جون كيجا" يا "سحر كه از كوه بلند، جام طلا سر میزنه" رو همه جا میخواهند. ترانه ديگری كه همه جا میخواهند "كاروان" است، كه البته خواندنش برای من ديگر سنگين است.
- خانم دلكش! بعضی وقت ها آدم چنان در گذشته های پشت سرمانده غرق میشود كه زمان را فراموش میكند. هر خواننده ای از ميان ترانه هائی كه خوانده، چند ترانه محبوب دارد. من میخواهم بپرسم ترانه محبوب شما كدام است؟ میخواهم بدانم بعضی وقت ها كه گوشه آشپزخانه، در تنهائی چای دم میكنيد و سيگاری آتش میزنيد، چه آواز و يا ترانه ای را بياد همه گذشته ها و پيوندشان با حال و روز كنونی زمزمه میكنيد؟
دلكش: اگر حال ترانه را داشته باشم " میروم و میگذرم" را و اگر بغض گلويم را گرفته باشد همان چند بيتی را كه وسط ترانه "كاروان" خوانده ام. يعنی "بخت سبك عنان، اگرم همرهی كند- با پای جان به بدرقه كاروان روم" را. شما چی؟ بر ميگردين ايران؟
- حالا كه نمیشود، تا ببينيم چه پيش میآيد.
دلكش: يعنی اينطرف ها ماندگاريد؟
- همينطوره!
دلكش: خيلی وقته؟
- باندازه يك دلتنگی!
دلكش: آقا بايد بيائيد و ببينيد چه خبره! اين آقای خاتمیآدم خوبيه! آنقدر روزنامه در میآيد، مردم جلوی روزنامه فروشی ها صف میكشند. جوان ها نمیدانيد چه شوری دارند. ايكاش همه بتوانند بيآيند.
سرود انترناسیونالیسم فرانسوی
FRENCH
آدرس :
سرودهای انترناسيونال
|
|
Webmasters: please link to this page and not directly to the audio files (their addresses are changed randomly from time to time).
| Language | Listen | |
|---|---|---|
| Russian |
|
|
| French |
|
|
| French & English |
| |
| English |
|
|
|
| ||
| Rest of languages listed alphabetically: | ||
| Albanian |
| |
| Arabic |
| |
| Catalan |
| |
| Chinese |
| |
| Czech |
| |
| Danish |
| |
| Dutch |
| |
| Esperanto |
| |
| Estonian |
| |
| Farsi | see Persian | |
| Filipino | see Tagalog | |
| Finnish |
| |
| German |
| |
| Greek |
| |
| Hebrew |
| |
| Hungarian | see Magyar | |
| Irish |
| |
| Italian |
| |
| Japanese |
| |
| Korean |
| |
| Kurdish |
| |
| Magyar |
| |
| Norwegian |
| |
| Persian |
| |
| Polish |
| |
| Portuguese |
| |
| Romanian |
|
|
| Serbo-Croatian |
| |
| Spanish |
| |
| Spanish & English |
| |
| Swedish |
| |
| Tagalog |
| In the Philippines, Internationale is traditionally sung with guitar accompaniment. |
| Thai |
| |
| Turkish |
| |
| Tuvan |
| |
| Ukrainian |
| |
| Vietnamese |
| |
| Yiddish |
| |
| Zulu |
| |
| | ||
|
| ||
| Instrumental recordings |
| |
************************
The Internationale
(Turkish Version)
سرودانترناسيونال ترکی
ENTERNASYONAL
Words provided by ozan (ozankurt at ultratv .net).
Enternasyonal
Uyan artik uykundan uyan
Uyan esirler dunyasi
Zulme karsi hincimiz volkan
Kavgamiz olum dirim kavgasi
Yikalim bu kohne duzeni
Biz baska dunya isteriz
Bizi hice sayanlar bilsin
Bundan sonra hersey biziz
Bu kavga en sonuncu kavgamizdir artik
Enternasyonalle kurtulur insalik
Tanri, patron, bey aga sultan
Nasil bizleri kurtarir
Bizi kurtaracak olan
Kendi kollarimizdir
Isyan atesini koruklu
Zulmu ruzgarlara savur
Kollarinin butun gucuyle
Tavi gelen demire vur
Bu kavga en sonuncu kavgamizdir artik
Enternasyonalle kurtulur insalik
Hem fabrikalar hem de toprak
Hersey emekcinin
Asalaklara tanimayiz hak
Hersey emegin olmali
Cellatlarin doktukleri
Bir gun onlarý bogacak
Bu
Kýzil bir gunes dogacak
Bu kavga en sonuncu kavgamizdir artik
Enternasyonalle kurtulur insanlik
______________________
سرودانترناسيونال عربی
تب نشيد "الأممية" تخليدا لذكرى كومونة باريس الاشتراكية التي تأسست في مارس من عام 1871 الشاعر الفرنسي التقدمي يوجين بوتييه. إستخدمت الترجمة الروسية كالنشيد الوطني للإتحاد السوفييتي بين عامي 1917 و 1944، حيث تم إستبداله بعدها بنشيد السوفييت.
نشيد الامميه
هبو ضحايا الاضطهاد
ضحايا جوع الاضطرار
بركان الفكر قي اتقاد
هذا آخر انفجار
هيا نحو كل ما مر
ثوروا حطموا القيود
شيدوا الكون جديد حر
كونوا انتم الوجود
بجموع قويه هبوا لاح الظفر
غد الامميه يوحد البشر
يكفي عزاء بالخيال
علينا العبء لا مناص
فيا عمال للنضال
ففي يميننا الخلاص
احمو الكور ضعوا الحديد
ودقوه على احمرار
يريد الشعب ان يسود
فكوا الروح من اسار
بجموع قويه هبوا لاح الظفر
غد الامميه يوحد البشر
حكم وشرع ظالمان
مأجوران للاغنياء
حديث فارغ المعان
ذكر حقوق الفقراء
دعوا الهزء بالمساواة
فللمساواة طريق
الحقوق بالواجبات
والواجبات بالحقوق
بجموع قويه هبوا لاح الظفر
غد الامميه يوحد البشر
اسيادنا المستثمرونا
فوق شواهق العروش
كم سلبونا الملايينا
ولم يبقوا لنا القروش
ذهب فوق ان يحد
مص من دم العروق
يريد الشعب ان يرد
ولم يرد سوى الحقوق
بجموع قويه هبوا لاح الظفر
غد الامميه يوحد البشر
انّا سكرنا من دخان
اسياد سمموا الحياة
اذيعوا دعوة الامان
فينا وسحق الطغاة
فللاضراب يا جيوش
ففي اصرابنا الخلاص
ان يأبى ذلك الوحوش
فعندنا لهم رصاص
بجموع قويه هبوا لاح الظفر
غد الامميه يوحد البشر
العمال والفلاحون
جميعا حزب الكادحين
ارض ملك المنتجينا
فما بقاء الخاملين
كم تمزق اللحم منا
مخالب المفترسين
اجلوا سود الغربان عنا
تشرق الشمس كل حين
بجموع قويه هبوا لاح الظفر
غد الامميه يوحد البشر
**********************
سرودانترناسيونال کردی
CURDO [3] / KURDISH [3]
La versione standard di Tercemey Rebwar in caratteri cirillico-curdi (Kurmanjî).
The standard Kurdish version by Tercemey Rebwar in Cyrillic Kurdish characters (Kurmanjî).
La versione è stata preparata espressamente sulla base di questa tabella dei tre alfabeti curdi.
This version has been rediged on purpose on the basis of this table of the three Kurdish alphabets.
AHTЪPHACЙOHAЛ
Һәcтън! Әй һoзи бәш мәйнәтан
диланъ бъpcйәти дънйa!
Лә тәнypәй биp ö бawәpмaн,
qъpмәжни тәpишqә paca.
Tәнypәй axъpинә һәcтин!
бa һeли печин дәwpи кон.
Paбин ö жep ö жyp кәйн щиһaн
eмәй “һъч” бин бә “гъшт” әй койлан.
Axъpин шәpe, шәpи cәp ö мал
ба йәкгъpтy бин һeвалан
бә Aнтъpнаcйoнал
pъзгap дәбе инcaн.
Axъpин шәpe, шәpи cәp ö мал
ба йәкгъpтy бин һeвалан
бә Aнтъpнаcйoнал
pъзгap дәбе инcaн.
Дәcәлaтдap pъзгapман накән
нә ша, не шеx, не acман.
Бa xoман бо pъзгаpи paбин
әй xәли бәpһәмһенәpан!
Pъзгаpи гъшти бе ö pәһa кәйън
гъйaн лә бәнд ö мал лә тaлaн.
Xoман aгъp xoш кәйън ö бъкöтин
бә гәpма ö гәpми acинман.
Axъpин шәpe, шәpи cәp ö мал
ба йәкгъpтy бин һeвалан
бә Aнтъpнаcйoнал
pъзгap дәбе инcaн.
Axъpин шәpe, шәpи cәp ö мал
ба йәкгъpтy бин һeвалан
бә Aнтъpнаcйoнал
pъзгap дәбе инcaн.
Eмәйън къpeкapaн ö wәpзepaн
комәли мәзни зәһметкеш.
Һәp бә eмә дәбpe щиxaн
та кәй бо тәwәзәли xъweнpeж!
Бәлaм әмpo ö cъбәй әй һәвaлaн
һәp кә фәwтан qәл ö дaлaн
Һәтаwи гъшти һәтa һәтайә
тишк даweжe бо инcaн!
Axъpин шәpe, шәpи cәp ö мал
ба йәкгъpтy бин һeвалан
бә Aнтъpнаcйoнал
pъзгap дәбе инcaн.
Axъpин шәpe, шәpи cәp ö мал
ба йәкгъpтy бин һeвалан
бә Aнтъpнаcйoнал
pъзгap дәбе инcaн.
Kurdish
Antirnasyonal
Eugen Pottier
Tercemey Rebwar
Hestin! Ey hozi bes meynetan
Dilani birsyeti dinya!
Le tenurey bir u bawerman,
qirmijni tirisqe rasa.
Tenurey axirine hestin!
ba heli pecin dewri kon.
Rabin u jer u jur keyn cihan
emey ”hic” bin be ”gist” ey koylan.
Axirin sere, seri ser u mal
ba yekgirtu bin hevalan
be antirnasyonal,
rizgar debe insan.
Deselatdar rizgarman naken
ne sa, ne sex, ne asman.
Ba xoman bo rizgari rabin
ey xeli berhemheneran!
Rizgari gisti be u reha keyin
giyan le bend u mal le talan.
Xoman agir xos keyin u bikutin
be germa u germi asinman.
Axirin sere, seri ser u mal
ba yekgirtu bin hevalan
be antirnasyonal,
rizgar debe insan.
Emeyin kirekaran u werzeran
komeli mezni zehmetkes.
Her be eme debre cihan
ta key bo tewezeli xiwenrej!
Belam emro u sibey ey hevalan
her ke fewtan qel u dalan
Hetawi gisti heta hetaye
tisk daweje bo insan!
Axirin sere, seri ser u mal
ba yekgirtu bin hevalan
be antirnasyonal,
rizgar debe insan
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرودانترناسيونال
برخيز اي داغ لعنت خورده
دنياي فقر و بندگي
جوشيده خاطر ما را برده
به جنگ مرگ و زندگي
بايد از ريشه براندازيم
کهنه جهان جور و بند
آنگه نوين جهاني سازيم
هيچ بودگان هر چيز گردند
روز قطعي جدال است آخرين رزم ما
انترناسيونال است نجات انسان ها (2)
بر ما نبخشد فتح و شادي
نه شه نه بت نه آسمان
با دست خود گيريم آزادي
در پيکارهاي بي امان
تا ظلم از عالم بروبيم
نعمت خود آريم به کف
دميم آتشش را بکوبيم
تا وقتي آهن گرم است
روز قطعي جدال است آخرين رزم ما
انترناسيونال است نجات انسان ها (2)
تنها ما توده جهاني اردوي بيشمار کار
داريم حقوق جهانباني نه که خونخواران غدار
غرد وقتي رعد مرگ آور
بر دژخيمان و رهزنان
در اين عالم بر ما سراسر
تابد خورشيد نورافشان
روز قطعي جدال است آخرين رزم ما
انترناسيونال است نجات انسانها (2)

![]() |
![]() |
|
Eugène POTTIER Paroles |
Pierre DEGEYTER Musique |
احسان طبری
از زمانی که نویسنده و پژوهندة معاصر ایران صادق هدایت به جمع آوری مصالح فرهنگ و فولکوریک پرداخت و « متل» ها و « اوسانه»ها و آداب و رسوم مردم ( « نیرنگستان» ) و غیره(1) را گردآورد، تا امروز، در این زمینه کار زیادی انجام گرفته است. این کار هنوز به اندازة کافی طبقه بندی نشده و به ویژه افکار تحلیلی و تعمیمی دربارة فرهنگ عامیانه، با آن که این جا و آن جا ذکر گردیده، ولی هنوز نضج کافی نیافته است زیرا به طور اساسی ، ما در مرحلۀ تدوین و گردآوری مصالح هستیم.
یکی از رشته های مهم فرهنگ عامیانه، ترانه های عامیانه است که هدایت آن ها را با نام خود برگزیدة « اوسانه» توصیف کرده است. واژة ترانه (در پهلوی: « ترنگه» ) واژة بسیار کهنه و شاید یک واژه صوتی است و پژوهشهائی که انجام گرفته نشان می دهد که از دیرباز تصنیف های عامیانه را « ترانه » می خوانده اند . این ترانه های عامیانه که نام مصنف آنها روشن نیست، دارای منشاء های پیدایش به کلی متفاوتی هستند و مضمون آنها نیز سخت متنوع است؛ مثلاً: برای ابراز عشق، برای دست انداختن کسی، برای لالائی یا نوازش کودک، برای قصه گوئی یا برای آغاز کردن و یا پایان دادن به قصه ها، برای بازی و سرانجام به عنوان شعر و تصنیف که به شکل فردی یا با «دم گرفتن » خوانده می شود و هدقش بیان احساسات فردی یا اجتماعی است.
بررسی وزن، قافیه و مضمون و سبک هنری این ترانه های عامیانه ، بررسی پاداش بخش سودمندی است. زیرا به احتمال قوی این ترانه ها، از این جهات یادآور کهن ترین اشکال شعر فارسی هستند. در این بررسی من نظریات خود را بر اساس 87 ترانۀ عامیانۀ متداول در تهران (که نگارنده از روی نوشته ها یا از دهن ها گردآورده ام) می نویسم. انتشار مجموعه ای از این ترانه ها نه میسر است نه سودمند ، زیرا بسیاری از آن ها ولو با تغییراتی ، در «اوسانه» هدایت به دست داده شده است . وانگهی ، در جریان یررسی از این ترانه ها از جهات مختلف صحبت به میان خواهد آمد و نگارنده حدس می زند که میزان ترانه های گردآمده در نزد پژوهندگان اکنون از این 87 ترانه بسی بیش تر است ولی همینقدر مصالح برای کار ما کافی است.
بخش اول : وزن
درباره وزن آن اشعار ایرانی که از تأثیر عروض عرب آزاد است مانند اشعار کهن اوستائی، و پهلوی اشکانی و ساسانی و حراره های و ترانه های عامیانة کهن به زبان پارسی دری و ترانه های عامیانه به زبان معاصر فارسی تحقیقات فراوانی انجام گرفته است . در میان این تحقیقات ، نظریات پژوهندگان اروپائی مانند بنونیست، هنینگ و مار و نظریاتِ پژوهندگان ایرانی مانند بهار و هدایت و خانلری ، دارای ارزش انکارناپذیری است. نگارنده این نظر پروفسور مار را که برای وزن در ترانه های عامیانة معاصر ، ارزش کلیدی به منظور درک وزن در شعر کهن اوستائـی و پهلوی قائل است بـه نوبة خـود می پذیرم و نیـز بـا این تعریف خانلری که وزن ترانه های عامیانه هجائی یا عروضی صرف نیست بلکه کوتاهی و بلندی هجاها (که خانلری آن را «کمیت هجاها» ) می نامد و تکیه ها ی صوتی(2) (که نقش آنها در ترانه های عامیانه بیش از نقش آن در شعر عروضی فارسی است ) دو عنصر اساسی وزن در ترانه های عامیانه است نظر درستی است. شکل وزن ‹‹ هجائی - کمی ›› هم اکنون در ادبیات فارسی و از آن جمله در ادبیات روسی بسیار متداول است که با توجه به خویشاوندی زبان ها خود قرینة دیگری بر صحت مدعاست.
خانلری به درستی یادآور می شود که کمیت هجاها در ترانه های عامیانه قطعی نیست و به مناسبت وزن می تواند هجای بلندی را کوتاه یا هجای کوتاهی را بلند کرد.
ما وارد این مباحث که پژوهندگان دربارة آن سخنان گفتنیِ بسیار گفته اند نمی شویم و منظور ما از یک بحث علمی در عروض محدود تر و تنها به دست دادن نمونه های از وزن شعر عامیانه است.(3)
برای سهولت ما این دو وزن را بر اساس شمارش هجاها عرضه می داریم زیرا بحور عروضی بر آنها قابل انطباق نیست و یا با تسامح بسیار قابل انطباق است. چنان که ویژگی این نوع ترانه های عامیانه است مراعات اکید تعداد هجاها در یک مصرع ضرور نیست و هجاها، البته بر اساس نوعی تناسب وزن و هماهنگی موسیقی، زیادتر یا کم تر می شوند ولی این کاست و افزود شمارة هجاها برگِردِ محور ثابتی است که آهنگ آن ترانه را به وجود می آورد و به طور عمده در ترانة مورد بحث تکرار می شود. به طور قراردادی و با اندکی ساده کردن مطلب، ما وزن های ترانه های عامیانه در فارسی (لهجۀ تهران) را به اوزان کوتاه و بلند تقسیم می کنیم.
الف) وزن های کوتاه
1. تحت این عنوان وزن های دارای حداقل سه الی شش هجا با واریاسیون های مختلف آن (یعنی با ترکیب با هجاهای بیش تر) ذکر می شود:
چهار هجائی:
سیزده بدر، سال دیگر، خونة شوهر، بقچه به سر، بچه به بغل ور و ور و ور
ایضاً چهار هجائی:
الله و هپ، سنگ ترب، پشکل بز، بخور و بلپ!
ایضاً، چهار هجائی:
الله کریم، هفت نفرین، نون ندارم، شب می خوریم، صبح نداریم، صبح می خوریم، شب ندارم.
ایضاً، چهار هجائی:
سیاسیا، خونة ما نیا، عروس داریم، بدش میاد.
پنچ هجائی:
این داد و بی داد، تخمه بو می داد، به همه می داد، به من نمی داد، وقتی که می داد، پوساشو می داد، منم بودادم ، به همه دادم، به او ندادم، وقتی که دادم، پوساشو دادم.
ایضاً پنچ هجائی:
‹‹ تاپ تاپ خمیر، شیشه پر پنیر، پردة حصیر، توتک فطیر، دست کی بالاس؟››
ایضاً پنچ هجائی:
‹‹یک و دو وسه، زنگ مدرسه، چهار و پنچ و شیش، ناظم بیا پیش، نخودچی کشیش، هفت و هشت و نه ، یک قدم جلو!
شش هجائی (همراه با مصراع های هفت و هشت هجائی):
هم گل مگلونه، هم سفرة نونه، هم لنگ حمومه، هم حسنی به سر می پیچه، هم دور کمر می پیچه، هم دخل فروشش هست، هم لحاف دوشش هست.
قبل از پرداختن به اوزان طولانی تر، سه شکل نمونه وارِ وزن های کوتاهِ ترانه های عامیانه را ، صرف نظر از واریاسیون های آن، می توان با علامت گذاریِ مورد قبولِ بین المللی (o برای هجای کوتاه و - برای هجای بلند) به شکل زیرین معین کرد:
1- چهار هجائی مانند:
سیزده بدر (-o o -
سال دیگر - - o -)
2- پنچ هجائی مانند:
ای داد و بی داد (o o -- -
تخمه بو می داد - - - o o)
3- شش هجائی مانند :
هم گل مگلونه (o-o o o o
هم سفرة نونه o-o o o o)
اگر بخواهیم از افاعیل عروض عربی برای این چهار شکل زحافاقی بیاوریم وزن اول با ‹‹فع فعلن››، وزن دومی با ‹‹فعلن فعولن››، و وزن سومی با ‹‹ فعلن فعلاتن›› قابل تقطیع است.
ب) وزن های بلند
تحت این عنوان وزن های دارای حداقل هفت الی یازده هجا با واریاسیون های مختلف آن (یعنی با ترکیب با هجاهای بیش تر) ذکر می شود.
هفت هجایی:
جمجمک برگ خزون، مادرش زینب خاتون، گیس داره قد کمون، از کمون بلند ترک، از شبق مشکی ترک، ننه جون شونه میخاد، شونة فیروزه میخاد، حموم سی روزه میخاد، ها جستم و واجسم، تو حوض نقره جستم، نقره نمکدونم شد، خانمی به قربونم شد.
ایضاً هفت هجائی:
چه دختری چه چیزی، دست میکنه تو دیزی، گوشتارو ورمیاره، نخودارو جاش میزاره، دهن آقاش میزاره، دیزی که در نداره، خاله خبر نداره.
هشت هجائی:
به کس کسانش نمیدم، به همه کسانش نمیدم، به مرد پیرش نمیدم، به راه دورش نمیدم، شا بیاد با لشگرش، خدم و حشم پشت سرش، شاه زاده ها دور و ورش، واسة پسر بزرگ ترش، آیا بدم، آیا ندم.
وزن های هفت و هشت هجائی از متداولترین وزن ها در ترانه های عامیانه است و اگر بخواهیم نمونه های آن را بیاوریم، امثله به درازا می کشد. اگر این دو وزن را با علامت گذاری از جهت هجاهای بلند و کوتاه (به شکل تعمیمی آن) نشان دهیم، این دو شکل به دست می آید.
1- هفت هجائی: جمجمک برگ خزون
مادرم زینب خانون
- o o o o o o
- - o o o o –
2- هشت هجائی: به کس کسانش نمیدم
به همه کسانش نمیدم
o - o o - o o o
o - o o - o o o
وزن هفت هجائی را می توان بر اساس افعاعیل عروضی با ‹‹ فاعلاتن فعلن›› و وزن هشت هجائی را با ‹‹ مفتعلاتن فعلن›› نشان داد. چنان که یادآور شدیم این اوزان عروضی با تمام نرمش ها و واریاسیون هائی که وزن هجائی ضربی در ترانه عامیانه، طی گسترش شعر، به خود می گیرد تطبیق نمی کند ولی از آنجا که این اوزان عروضی به گوش آشناتر است ذکر آن را با همة تقریب و نسبیتی که در این امر وجود دارد، بی فایده نشمردیم. اگر می خواستیم دقت بیش تری به کار بریم می بایست هر یک از این اوزان را با چند قالب عروضی نشان می دادیم.
اینک در زمینۀ همین وزن های طولانی از وزن یازده الی دوازده هجائی که غالباً به صورت ترکیبی وجود دارد نمونه ای بیاوریم.
وزن یازده الی دوازده هجائی:
تو که ماه بلند در آسمونی: منم ستاره میشم و دورت می گردم، تو که ستاره میشی و دورم می گردی، منم ابری میشم تند تند می بارم ... الخ
دربارة این ترانۀ مهم در بخش «مضمون»جداگانه سخن خواهیم گفت. وزن این ترانه به فهلویات و دو بیتی ها (مانند دو بیتی های باباطاهـر) نزدیک است و حتـی شایـد یکی است؛ جـز آن کـه دو بیتی های باباطاهر در اثر دخالت های «عالمانه» دستکاری شده و در قالب بحور عروضی قرار گرفته و قابل تقطیع عروضی است و حال آن که شاید از آغاز چنین نبوده است . به هر صورت این وزن ده هجائی نیز از اهمِّ وزن های عامیانه است و آن را می توان به «مفاعلین مفاعیل مفاعیل» تقطیع کرد و یا به شکل زیرین نشان داد.
- - o - o o o o - o o
ما از برخی اشکال وزن های نه هجائی و ده هجائی (که به شکل مستقل وجود ندارد یا نگارنده به آن برخورد نکرده و آن ها را نمونه وار نیافته است) صرف نظر می کنم و در پایان بحث غیر فنی و مجملی که دربارة وزن اشعار عامیانة معاصر متداول در تهران کرده ایم می گوئیم که اوزان اصلی عبارت است از شش وزن مختلف که واریاسیون و گسترش خاصی دارد و هجای های آن ها بسیار قابل ا نعطاف است(می توان آن را در هم فشرد یا طولانی ساخت) و تابع فونتیک عامیانه است و تکیه ضربی آن صریح تر ازتکیه در اشعار عروضی است یعنی غالباً وزن ضربی دارد ، زیرا برای خواندن و نواختن ساخته شده است .
این سخنان تقریبی را باید تحقیقات آوانگاری، آواشناسی و صوت شناسی (فونتیک، فونولوژیک و آکوستیک) همراه بـا مطالعة مصالح انبوهی از اشعار عامیانه دقیق تـر سازند. آنچه که در این جا گفته ایم شاید برای آغاز کار و نیز برای آن شاعرانی که مایلند با توجه به وزن های عامیانه و با مراعات ذوق و زبان عامیانه قطعاتی بسرایند، می تواند مفید باشد تا ادراک « غریزی» خود را از وزن این اشعار به یک درک کمابیش عقلی و منطقی مبدل کنند و بهتر بتوانند به فنون ترانه سازی عامیانه دست یابند. اینک پس از این بحث دربارة وزن، به بحثی دربارة قافیه در ترانه های عامیانه بپردازیم.
بخش دوم: قافیه
قاعدۀ عروضی قافیه به معنای همانند بودن آخرین جزء کلمات پایان یک بیت و یکسان بودن حرف رَوی و حرکت ماقبل رَوی در شعر عامیانه مراعات نمی شود. ولی اگر قافیه را به معنای اصلی در یـونان Rythmos)) بـه معنای تناسب و توافق بگیـریم، آنگاه مطمئناً می توان از وجـود قافیه در ترانه های سخن گفت.
تعریف عام و علمی قافیه چنین است: « پایان متوافق یا هماهنگ دو یا چند مصرع که وزن آنها را برجسته می کند.» این تعریف بر قافیه و شعر عامیانه قابل انطباق است ولی اگر تعریف را، چنان که متداول است، از این جلوتر ببریم. آن گاه، دچار اشکال می شویم . در یک کلمه باید گفت که قافیه در اشعار عامیانه با اشعار فصیح فرق اساسی دارد . قواعد قافیه در شعر عامیانه را شاید بتوان در چهار نکتۀ زیرین تعمیم داد :
1- قافیه به معنائی که در شعر عروضی متداول است یعنی تطابق حرف روی و حرکت ماقبل روی:
مثال: جمجمک برگ خزون
مادرش زینب خاتون
یا: دویدم و دویدم
سر کوهی رسیدم
یا : اشتر به چراست در بلندی
کله اش به مثال کله قندی
2- قافیه به معنای آنچه که در شعر عروضی « ردیف» نام دارد، بدون مراعات قافیه به معنای اخص کلمه:
مثال : از کمون بلند ترک
از شبق مشکی ترک
ننه جون شونه میخاد
شونۀ فیروزه میخاد
موافق قواعد قافیه بندی کلاسیک باید « ترک » در بیت اول و « میخاد» در بیت دوم « ردیف» حساب شود و به ترتیب « بلند » و « مشکی » و « شونه » و « فیروزه » هم قافیه باشند، ولی چنان که مشاهده می شود، چنین نیست و در ترانه به وجود « ترک » و « میخاد » اکتفا شده است.
3- قافیه به معنای هماهنگی صوتی: در این زمینه غناء و تحویل شکل زیاد است. این نوع هماهنگی صوتی (به فرانسه Asso manceو به روسی Sozwucie در بسیاری اشعار اروپائی مراعات می شود. در شعر روسی سنت دارد و ما یا کوسکی از این سنت استفادة وسیعی کرده است.
مثال : موشه ماسوره می کرد
مادر موشه ناله می کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــ
روزی بود روزگاری بود
پشت حموم گودالی بود
ــــــــــــــــــــــ
قصه ! قصه !
نون و پنیر و پسته.
ـــــــــــــــــــــــــــ
سیزده بدر
بقچه به سر
بچه به بغل
ــــــــــــــــــ
یدکش یرقه میره
در خونه داروغه میره
ـــــــــــــــــــــ
پسر شما شرابیه
روز که میشه به بازیه
شب که میشه به قاضیه
در این امثله « ماسوره » با « ناله » و « روزگار» با « گودال» و « قصه ›› با « پسته» و « بدر» با « بغل» و « یرقه» و « داروغه›› و « شرابیه» با « به بازیه» قافیه شده است، امری که به لحاظ قواعد کلاسیک قافیه غلط و محال است. از این امثله فراوان است.
4-گاه اصولاً به وزن اکتفا می شود و قافیه ای مراعات نمی گردد.
مثال : تو که ماه بلند در آسمونی، منم ابری میشم دورت می گردم، تو که ابر میشی دورم می گردی، منم بارون میشم تند تند می بارم ... الخ
که اگر قافیه ای در آن باشد اتفاقی است و وزن و انعکاس تکرر بیان (4) جبران قافیه را می کند.
5- گاه ردیف و تکرار آن جای قافیه را پر می کند و نیازی به قافیه احساس نمی شود و جالب است که در نمونه های کهن شعر پارسی (در پهلوی) این جانشین شدن ردیف به جای قافیه وجود داشته است.
مثال: دویدم و دویدم ، سر کوهی رسیدم ، دوتا خاتونی دیدم ، یکی به من آب داد ، یکی به من نون داد ، نونو خودم خوردم ، آب رو دادم به زمین ، زمین به من علف داد ، علف رو دادم به بزی، بزی به من پشکل داد ، پشکل رو دادم به نونوا ، نونوا به من آتیش داد .
که تا آخر داستان ردیف « داد» جبران گر قافیه است.
کسی که باز هم در این مسئله دقت کند، می تواند قانونمندی های تازه ای در بارۀ قافیه در ترانه های عامیانه بیابد، ولی آنچه که گفته ایم نمونه ای از ویژگی های قافیه در این ترانه ها به دست می دهد و چون منظور طرح مسئله است نه حل قطعی و جامع آن . به این اندازه بسنده می کنیم.
بخش سوم: مضمون (و نیز اجمال دربارۀ سبک هنریِ ترانه ها)
دربـارۀ تنوع مضامین ترانـه های عامیانه در آغاز این بـررسـی اشـاره ای رفتـه است. در مجـموع 87 ترانه ای که نگارنده گردآورده است می توان مضامین زیرین را از هم تشخیص داد:
1-ترانۀ ویژه بازی یا شمارش به هنگام بازی؛
2-ترانه های مخصوص لالائی و نوازش از مادر به فرزند(به دختر یا پسر) از فرزند به مادر و یا برای نوازش جانور یا شیئی دوست داشته ؛
3-ترانه های مربوط به قصه ها مانند ترانه ای که در آغاز قصه است یا در انجام آن قصه است یا در مسیر ترانه قصه ای گفته می شود و یا ترانه هائی که مستقلاً قصه ای را بیان می دارد؛
4-ترانه های انتقادی و مطایبه آمیز و متضمن، طعنه، کنایه، استهزاء کسی را یا چیزی را؛
5-ترانه های غنائی که در آن عشق یا احساس غنائی دیگر بیان شده است؛
6-ترانه هائی برای رقص و ترانه هائی که به شکل تصنیف خوانده می شود.
دربارة هر یک از این مقولات نمونه هائی ذکر می کنیم.
1-ترانه های ویژۀ بازی یا شمارش به هنگام بازی
مانند: لی لی لی حوضک، گنجشکه اومد آب بخوره، افتاد تو حوضک، این کشت، این برد، این پخت، این خورد. این گفت قسمت من کله گنده بود کو؟
دربارة این ترانه باید دو نکته را متذکر شویم:
نخست این که این ترانه مختصات شعری (وزن، قافیه) را حتی در آن چهار چوب وسیع و پر انعطافی که از آن درگذشته یاد کرده ایم فاقد است و نوعی نثری موزون است که حرکات بازی به جملات و کلمات آن آهنگ و ضرب معینی می بخشد.
دوم اینکه از این ترانه نسخه بدل ها (یا واریانت های) متعددی در زبان عامیانه موجود است و این خصیصة همة ترانه های عامیانه است که صورت مضبوط و بلاتغییری ندارد. مثلاً مصرع دوم « گنجشکه اومد آب بخوره» ، به صورت « موشه اومد آب بخوره» یا « خروسه اومد آب بخوره» نیزگفته می شود. در مورد بقیه ترانه، واریانت های زیرین شنیده شده است :
این دوید و درش کرد، این ماچی بر سرش کرد، این نازی بر پرش کرد.
یا: این گفت: بریم دزدی، این گفت: چی چی بدوزدیم، این گفت: طشت طلای خونة پادشاه را (بدوزدیم)، این گفت: جواب پادشاه راکی میده، این گفت: من سر گنده میدم.
در مورد بخش آخر نسخه بدل زیرین شنیده شده:
این کله گنده ام گفتش بده ببینم، همین که دادن ببینه، گنجشک پرید رو چینه.
در مورد تمام ترانه نسخه بدل دیگری وجود دارد به شکل زیرین:
این کوچول کوچوله، این ننۀ کوچوله، این عبا بلنده، این قبا بلنده، اینم کفش دوزکنده (کندوسولقان)، این گفت: ‹‹ بریم به صحرا››، این گفت: ‹‹چی بیاریم؟››، این گفت:‹‹گون بیاریم››، این گفت که:‹‹ گرگه اون جاس››، این کله گنده گفت:‹‹ هستم شمارو همرا، از کی دیگه می ترسین؟››
ترانه معروف دیگر ویژه بازی چنین است:
تاپ تاپ خمیر، شیشه پر پنیر، توتک فطیر، دست کی بالاس؟
ترانه دیگر: حمومک مورچه داره، بشین و پاشو، خنده داره.
ترانه معروف دیگر: اتل متل توتوله، گاب حسن چه جوره، نه شیر داره نه پستون، شیرش بردن هندوستون، هندوستونم خراب شد، بند دلم کباب شد، چکمة دونه صناری، افتاده توی بخاری، اسب سیاه رو زین کن، خانم کوچیک سوار شه (یا سوارکن!)، هاچین و واچین ، یه پات و ورچین!
نسخه بدل های این ترانه نیز متنوع است. یکی از واریانت های مشهور آن از مصرع سوم به بعد چنین است:
شیرش رو ببر هندوستون (هندوسون)، یک زن کردی بستون (بسون)، اسمش و بذار عم غزی، دور کلاش قرمزی، هاچین واچین ....
یا این مصرع ها را نیز علاوه دارد: یه چوپ زدم به بلبل، صداش رفته استنبل، استنبلم خراب شد، بند دلم کباب شد.
این ترانه معروف از لحاظ وزن و قافیه یک ترانۀ نمونه وار عامیانه است. شیوة بسط فکر و کلام که درآن ، قافیه گاه تعیین کننده مضمون است، یعنی به اقتضای قافیه کاملاً مطلب تازه ای که ارتباط منطقی با مطلب مصرع قبل ندارد، نیز در این ترانه نمونه وار است مثلاً در واریانت اخیری که از این ترانه ذکر شد، ‹‹ استنبل›› و ‹‹ بلبل›› و ‹‹ خراب›› و ‹‹کباب›› تعیین کنندۀ مطالبی هستند که در مصرع آمده و ما بین آنها پیوند و گسترش منطقی فکری دیده نمی شود.
برای همین بازی ‹‹ برچیدن پا››. ترانه های دیگری نیز وجود دارد، مثلاً :
خانمی کجاست؟ تو باغچه، چی چی می چینه؟ آلوچه، آلوچة سه گردو(؟)، خبر بردن به اردو، اردو قلندر شده (؟)، کفش بگم تر شده، بگم بگم حیا کن!، از سوراخ در نیگا کن!، کوچة ما مستانه، مستانة چندانه، سیب و سه بر چوقنده (5)، آجیل و نبات و قنده، هاچین و واچین!، یه پات و ورچین!
ترانه دیگر برای بازی ‹‹قایم باشک››: موش موشک، اسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه، سر به سوراخت نزنه، قایم باش! قایم باش!
ترانۀ دیگر برای بازی: آتش دارین؟ بالاترک، سگ ندارین؟ نه که نداریم، گربه ندارین؟ نه که نداریم، چی چی می پزین؟ آش می پزیم، یه کوفته شو به من میدین؟
ترانۀ دیگر برای بازی: گرگم و گله می برم، چوپون دارم نمیذارم، من می برم خوب خوبشو، من نمیدم پشگلشو، گزلیک من تیزتره، دنبة من لذیذتره، خونة خاله از این وره، از اون وره.
ما در اینجا نمونه هائی آوردیم و این بدان معنی نیست که ترانه های عامیانه متداول در تهران برای بازی به همین نمونه ها ختم می شود. دربارة بازی های مربوط به این ترانه ها نیز توضیحی نمی دهیم زیرا گردآوری بازی ها (که خود از وظایف پژوهندگان فرهنگ عامیانه است) مبحث مستقل دیگری است و در کشور ما در این زمینه نیز کارهای بسیاری شده است.
1- ترانه های لالائی و نوازش
مضمون این ترانه ها چنان که گفته شد لالائی مادرانه، نوازش نوزاد، نوازش دختر یا پسر کوچک، نوازش فرد نسبت به مادر یا نوازش جانور (سگ، گربه و غیره) یا فردی دوست داشته است. در این مورد نیز نمونه هائی ذکر می کنیم:
نوازش دختر: به کس کسانش نمیدم، به همه کسانش نمیدم، به مرد پیرش نمیدم، به راه دورش نمیدم، شاه بیاد با لشگرش، قشون و حشم (یا خدم و حشم) پشت سرش، شاه زاده ها دور و ورش، واسۀ پسر بزرگترش، آیا بدم ، آیا ندم.
نوازش کودک: دس دسی باباش میاد، صدای کفش پاش میاد، دس دسی ننه اش میاد، با هر دو ممه اش میاد، دس دسی عموش میاد، با جیب پـر لیموش میاد، ( دس دسی خالش میاد، با دهن گاله ش میاد)، دس دسی،دس دسی دس، گربه مندیلشو می بس، خونه قاضی ور می جس ، قاضی خنده ش می گرف (می گرفت). باد زیر دنده ش (می گرفت ) .
باز هم نوازش دختر: چه دختری، چه چیزی، دست میکنه تو دیزی، گوشتارو درمیاره، نخود را جاش میزاره، دهن آقاش میذاره ، دیزی که در نداره،خاله خبر نداره.
نوازش کودک گندمگون: سفید سفیدش صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه، هر چی بگی می ارزه.
لالائی برای کودک: این لالائی دارای واریانت های فراوانی است و با آن که نگارنده یک واریانت کامل تر آن را عرضه خواهد داشت، با این حال می توان باز مصرع های دیگری بر آن افزود. در اینجا مانند ترانه های دیگر عامیانه - عامل ارتجال و بدیهه گویی و(Improvisation) در مضمون، وزن، قافیه، الفاظ، نقش مهمی دارد.
لا لا لا لا گل پونه، گدا اومد در خونه، نونش دادیم خوشش اومد، خودش رفت و سگش اومد، چخش کردیم بدش اومد، لا لا لا لا گل خشخاش، بابات رفته خدا همراش، لا لا لا لا گل فندوق، ننه ت رفته سر صندوق، لا لا لا لا گل گردو، بابات رفته توی اردو، لا لا لا لا گل پسته، بابات رفته کمر بسته، لا لا لا لا گل سوسن، بابات اومد چشت روشن!، لا لا لا لا گل زیره، چراخوابت نمیگیره، که مادر قربونت میره، برو لولوی صحرائی، تو از بچم چه میخایی، که این بچه پدر داره، و قرآن زیر سر داره، دو شمشیر بر کمر داره.
نوازش پسر: پسر زائیدم و من سرفرازم، سر سفره باباش دستم درازه، لقمه می زنم قد کله قاضی.
(در این ترانه قافیه های مبتنی بر هماهنگی مانند « سرفرازم» و « درازه» و « قاضی» برای اشعار عامیانه، چنان که در بخش قافیه ذکر شد، بسیار نمونه وار است.)
3- ترانه های قصه یا مربوط به قصه
تعداد این ترانه ها نیز متعدد است. معمولاً برای سر آغاز قصه ها ، ترانۀ زیرین را می خوانند:
یکی بـود، یکی نبـود، سر گنبد کبود، پیرزنیکـه نشسته بـود، اسبـه عصاری می کـرد، گربـه بقالی می کرد، شتر نمدمالی می کرد، پشه رقاصی می کرد، عنکبوته بنبازی می کرد (بند بازی)، موشه ماسوره می کرد، مادر موش ناله می کرد ، فیل اومد به تماشا، پاش سرید به حوض شا (شاه)، افتاد و دندونش شیکس، گفت: « چه کنم، چاره کنم، روم و به دروازه کنم، صدا بزغاله کنم: ئوم! ئوم! بع (واژه های صرفاً صوتی)، دنبه داری؟ نع، پس چرا میگی بع؟)
ظاهراً این سرآغاز برای جلب کودک به شنیدن قصه است. در پایان قصه ها نیز معمولاً این ترانه خوانده می شود:
بالا رفتیم ماس بود، پائین اومدیم ماس بود، قصة ما راس بود، بالا رفتیم، دوغ بود، پائین اومدیم دوغ بود ، قصة ما دروغ بود، قصة ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید. (یا « غلاغه»)
اینک برخی ترانه ها را که قصه یا قصه گونه است ذکر می کنیم:
رفتیم بـه سوی صحـرا، دیدم سواری تنها، گفتم: « سوار کیستـی؟»، گفتـا: « سوار یلیلی»، گفتم: « چه داری در بغل»، گفتا: « کتاب پر غزل » ، گفتم: « بخوان تا گوش کنم!» ، گفت: « آسمان آراسته . (مهمانان برخاسته) آفتاب خوش است، مهتاب خوش است، می زنیم طبل علا، می رویم پیش خدا، ای خدا خوشنام، صد هزارت یک نام، کاشکی من مرغی بودم، مرغ سیمرغ بودم، در هوا پر می زدم، بر زمین سر می زدم، (این در رو واکن آش می یاد، آن در رو واکن آش می یاد، مرد قزلباش می یاد) ».
در باره قصه گونه ای که یاد شده نکات زیرین در خورد ذکر است:
الف. چهار مصراع اخیر که با سبک رمانتیک تمام قصه جور نیست یا انتقالی است از ترانه ای دیگر به این ترانه و یا نوعی گذارِ تند از بیان فلسفی- احساساتی به بیان مضحک و شعر زدوده (6) است و نشانۀ آن که قصه گو نمی خواهد دامنة رؤیا بافی خود را ادامه دهد.
ب. قصه پر از یک نغمة شاعرانه آرزومندی انسانی است و به تمام معنی یک بالادِ لطیف دربارة مقابله انسان با خدا و دربارۀ تنگ میدانی و باژگونی سرنوشت اوست. گسترش مصرع ها نیز با افسانه گون بودن ترانه جور است. به هر جهت این یکی از نمونه های نادر درترانه عامیانه است که فانتزی هنری با شیوة غنائی گیرائی همراه شده است.
ترانۀ دیگر قصه آمیز: مرغ زرد پا کوتا، گل باقلا، سینه سفید دم طلا، گردن دراز دم کلم، به شیش قرون، می خریدنش، نمی دادمش، شب ها مونسم بود، روزها همدمم بود، سگ اومد. کدوم سگ؟ همون که مرغ و بردش، کدوم مرغ؟ مرغ زرد پاکوتا.... الخ .
سپس همین بند با تغییراتی بدین شکل تکرار می شود:
چوب اومد. - کدوم چوب،- همون که سگ را کشتش،- کدوم سگ ....
و نیز« آب اومد- همون که چوب را بردش» و « گاب اومد- همون که آب رو خوردش» و نیز « شیر اومد- همون که گاب رو کشتش» و نیز « شاه اومد – همون که شیر روکشتش» بدین ترتیب آخرین بند که همة قهرمانان داستان را در بر می گیرد چنین است:
شاه اومد،- کدوم شاه؟- همون که شیر رو کشتش.- کدوم شیر ؟ - همون که گاب را کشتش . – کدوم گاب ؟ - همون که آب را خوردش.- کدوم آب؟ - همون که چوب رو بردش.- کدوم چوب؟- همون که سگ را کشتش.- کدوم سگ؟- همون که مرغ و بردش.- کدوم مرغ؟- مرغ زرد پا کوتا- گل باقلا. سینه سفید دم طلا، گردن دراز دم کلم، به شیش قرون می خریدنش، نمی دادمش، شب ها مونسم بود، روزها همدمم بود...
این تسلسل پرسش ها و پاسخ ها که برای ترانه ها و قصه های عامیانه بسیاری از ملل نمونه وار است در این قصه دیده می شود . این قضه نیز از لطافت شاعرانه تهی نیست و برای تمرین کودکان در مورد حافظه، طلاقت کلام و حفظ ترتیب در بیان مطلب مفید بوده است.
یک قصه دیگر: یه مرغ زردی داشتیم، تخمشو نیگر می داشتیم (نگه میداشتیم)، شغاله اومد و بردش، سرپا نشست و خوردش.
نیز: پادشاهی بود در یمن، دختری داشت داد به من، من شدم داماد او، او شد پدر زن من.
قصه دیگر برای کودکان: رفتم به صحرا ، دیدم قورباغه، گفتم: قورباغه، دماغت چاقه! رفتم به صحرا دیدم خرخاکی، گفتم : خرخاکی، چه قدر نا پاکی! رفتم به صحرا دیدم لاک پشت (لاک را باید با کاف مکسور تلفظ کرد ) ، گفتم : لاک پشت قرت ما را کشت، رفتم به صحرا دیدم مارمولک، گفتم: مارمولک، عیدت مبارک!)
و نیز از قصه های معروف: دویدم و دویدم، سر کوهی رسیدم، دو تا خاتون دیدم، یکیش به من آب داد، یکیش به من نون داد، نون رو خودم خوردم، آب رو دادم به زمین، زمین به من علف داد، علف را دادم به بزی، بزی به من پشگل داد، پشگل رو دادم به نونوا، نونوا به من آتیش داد، آتیش و دادم به زرگر، زرگر به من قیچی داد، قیچی رو دادم به درزی (یا به جولا)، درزی (جولا) به من قبا داد، قبا رو دادم به مولا، مولا به من قرآن داد، قرآن رو دادم به بابا، بابا به من خرما داد، یکیش رو خودم خوردم ، یکیش افتاد به زمین، گفتم: بابا ، خرما بده، زد تو کلام افتاد تو باغچه، رفتم کلامو بیارم، آتیش به پنبه افتاد، سگ به شکنبه افتاد، گربه به دنبه افتاد.
در این شعر چرخش جاوید مواد و مبادلة اشیاء و عناصر که در بسیاری از ترانه های عامیانه دیده می شود و توصیف شده است. ختام ترانه باز به صورت خنده آوری هجوآمیز در می آید که با سیر خود متن ترانه تناقض دارد.
ترانة قصه آمیز دیگر وصف شتر است که دارای مختصات شعری ویژه ای است. متن آن چنین است:
اشتر به چراست در بلندی، کله ش به مثال کله قندی – در بلندی، اشتر به چراست در بلندی، چشماش به مثال آینه بندی- کله قندی- در بلندی، اشتر به چراست در بلندی،گوشاش به مثال بادبزندی- آینه بندی- کله قندی- در بلندی، اشتر به چراست در بلندی، دنبش به مثال جاروبندی- کله قندی- آینه بندی- بادبزنی- در بلندی.
و سپس به همین ترتیب می توان مصرع های زیرین را افزود:
چشماش به مثال دوربینندی (دوربین)، دهن به مثال غار غلندی، سینه به مثال سخت سنگی، شکم به مثال طبل جنگی (باید تلفظ کرد: شه- کم)، پاها به مثال چارپایندی (چهارپایه)
قافیه های مصنوعی « بادبزند» و «دور بینند» و «چارپایند» به جای بادبزن و دوربین و چهارپایه نشان می دهدکه در ترانۀ عامیانه هرگونه تصرف آزادانه ای برای فیصله دادن به امر قافیه ، آزاد است. به قول مولوی: هیچ آدابی و تربیتی مجوی- هر چه می خواهد دل تنگت، بگوی! – بگذریم از این که « سخت سنگی» و « طبل جنگی» در عین حال با « بلندی» و غیره قافیه شده است.
در این ترانه نیز تمرین حافظه و یادداشت سلسله مراتب کلمات همراه با توصیف شتر برای کودکان جالب است.
برخی از ترانه های عامیانه به خودی خود قصه نیست ولی در نسج قصه می آید. برخی از آنها را برای نمونه ذکر می کنیم :
منم منم بلبل سرگشته، از کوه و کمر برگشته، مادر نابکار مرا کشته، پدر نامرد مرا خورده، خواهر دلسوز استخوان هایم را با هفتا گلاب شسته، زیر درخت گل چال کرده، منم شدم یک بلبل، پر... پر...
نظیر این ترانه گاه با عین همین معنا، در افسانه های اروپائی نیز وجود دارد. ترانۀ دیگر مربوط به قصة ‹‹ خاله سوسکه›› .
- خاله سوسکه کجا میری؟ - خاله سوسکه و درد پدرم!- من که از گل بهترم، بگو خاله غزی، چادر یزی (یزدی)، کفش قرمزی، دست بلوری، پا بلوری، کجا میری؟ میخام برم بر همدون، شوور کنم بر رمضون « یا: شوکنم ...» ، قلیون بلور بکشم (باید تلفظ کرد «بلور» با تشدیدِ ل )، نون گندم بخورم، منت مردم (یا منت خارشو) نکشم .
ترانه ای دیگر مربوط به قصۀ « بزک زنگوله به پا» :
- این کیه تاپ تاپ میکنه؟ آش منو پره خاک میکنه؟ - منم منم بزبز قندی (یا : بزک زنگوله به پا)، ورمی جم دو پا دوپا (یا روی هر دو پا)، دو شاخ دارم در هوا، دو پای دارم بر زمین، کی خورده « شنگول » مرا؟ (یا : من)، کی خورده « منگول» مرا؟ کی خورده « حبه انگور» مرا؟ کی می یاد به جنگ من؟ - من می یام به جنگ تو.
این قصه نیز دارای گسترش در نزد اقوام مختلف آریائی است و همانند آن در زبانهای اروپائی وجـود دارد.
و سرانجـام ایـن ترانه را کـه بـه قصۀ « نمکی» مربوط است بـه عنوان مثال ذکر می کنیم:
نمکی نم نمکی! خیر نبینی نمکی! هفت در رو بستی نمکی! یه در رو نبستی نمکی!
4- ترانه های انتقادی و مطایبه آمیز، متضمن کنایه، طعنه، استهزاء به کسی یا چیزی
لحن مطایبه آمیز در همة ترانه های عامیانه دیده می شود ولی برخی از آنها به ویژه به انتقاد، مطایبه، استهزاء و متلک گوئی اختصاص دارد.
شاید کشف تم های اجتماعی متضمن انتقاد نسبت به قشرهائی که مورد محبت عامه نبوده اند در ترانه های عامیانه در وهلة اول غیر مترقب به نظر برسد، ولی اولاً این واقعیتی است که چنین تم هائی در ترانه ها منعکس است، ثانیاً هیچ چیز از این طبیعی تر نیست. ترانه هائی که بیان گر احساس مردم ساده است ، ناچار باید پرخاش و رنج و محرومیت آن ها را نیز بیان کند .
ما ذیلاً ترانه هائی را که در انتقاد از مالک، از روحانیون تابع فئودالها وطفیلی منش، یا در بیان فقر توده هاست ذکر می کنیم.
ترانه زیرین علیه ارباب ده است (بمبولی در این ترانه واژۀ بی معنائی است برای ضرب دار کردن مصرع ها).
رفتم بالا ده – بمبولی، پیش ارباب ده- بمبولی، اربابش غزه (7) بمبولی، بندش قرمزه- بمبولی، یک دوری پلو- بمبولی، صد چماق به دس- بمبولی زد سرم شیکس- بمبولی.
برخی ترانه ها در مذمت از صنف روحانی نماست . از آن جمله :
تبت یدا الیله (یا: ابیله)، آخوند و بردن طویله، کاهش دادن، جو اِش دادن، نمیره.
الیه و یا ابیله در این جا مسخ شده واژۀ ابولهب است. ترانه با آیة قرآن که در ذم ابولهب است آغاز می شود و از سودجوئی و پر خوری شکایت می کند.
و نیز در همین مضمون: گنجشک اشی مشی، لب بوم ما نشین، بارون میاد تر میشی، برف میاد گوله میشی، می افتی تو حوض نقاشی، کی درمیاره؟ فراش باشی. کی میکشه؟ قصاب باشی. کی می پزه؟ آشپزباشی. کی میخوره؟ ملاباشی.
برخی ترانه های عامیانه بیان گر فقر و ناداری مطلق توده هاست. از آن جمله:
الله کریم ، هفت نفریم ، نون نداریم ، شب می خوریم ، صبح نداریم ، صبح می خوریم ، شب نداریم .
و نیز ترانۀ زیرین حاکی از آن که خاله است و یک بزغاله و همه چیز خاله را بزغاله می دهد .
فرش اتاق خاله: پشم تن بزغاله. شمع اتاق خاله: از پی های بزغاله.مرواریای خاله: دندونای بزغاله. جاروی اتاق خاله: از ریشای بزغاله. مهمونی های خاله: از دولت بزغاله.
در ترانه زیرین یک « لنگ حمام» تنها ثروت دارندۀ آن است و حسنی همۀ نیازهای خود را با آن رفع می کند.
هم گل منگوله، هم سفرة نونـه، هم لنگ حمـومه، هم حسنـی بـه سـر می پیچه، هم دور کمر می پیچه، هم دخل فروشش هس (یعنی بساط فروش خود را روی لنگ پهن می کند)، هم لحاف دوشش هس.
تم های اجتماعی درترانه های عامیانه چندان زیاد نیست ولی طعنه ها و متلک های روزمره علیه کچل، پیرزن، شوهر، هوو، عمه،آدم های سبزه رو، فکلی و غیره متعدد است. برخی نمونه ها ذکر می کنیم:
علیه پیرزن:
امون! اومن! زمونه! یک پیره زن نمونه، مگه پیره زن چی کرده؟ زلفارو قیچی کرده. پیرزنیکه دو گاب داش، سوراخ خونش راهاب داش (راه آب)
و نیز: - تخمه می شکنی پیرزن؟ - دندون ندارم، فرزند! جارو می کنی پیره زن؟- قوت ندارم ( یا کمر ندارم) فرزتد ! شوهر می کنر پیره زن ؟ - اختیار دارین! فرزند!
چند نمونۀ دیگر از این نوع ترانه ها را می آوریم:
1- شکایت از شوهر: این دختر بوره بوره، لب میزنه به آبغوره، آبغوراش نمک داره، حاج علی خان یدک داره، یدکش یرقه میره، در خونه داروغه میره: « - داروغه جون! عرضی دارم، دل پر دردی دارم، شوهرم زن کرده، پشتش و بر من کرده، دو نون از من کم کرده.»
2- علیه زنی رقیه نام. سگه واق واق میکنه، گربه پیاز داغ میکنه، خره عرعر میکنه، دنبش یکور میکنه، رقیه رق میزنه(واژة « رق» من درآوردی است تا با « صندون» قافیه شود) سرشو به صندوق میزنه (کونشو... )، صندوق ما خراب شد، دل رقیه کباب شد.
3- علیه خاله: هر که عروس عمه شد، سرخ و سفید و پنبه شد، هرکه عروس خاله شد، سوسک سیا جزغاله شد.
4- علیه آدم گندومگون: سیا سیا، خونة ما نیا، عروس داریم، بدش می یاد (می آید).
نیز در همین مضمون : قوری لب طلائی، نه قند داره نه چائی، عروس به این کوتائی، داماد به این سیائی، هر دو به هم میائی.
5- دعوای خانوادگی:
اقوام عروس می گویند:
پسر شما شرابیه، روز که میشه به بازیه، شب که میشه به قاضیه.
اقوام داماد می گویند:
دختر شمارو شا میبره (8) ، سیر و تماشا میبره، ریسمون به حلقش میکنه، رسوای خلقش میکنه.
6- علیه کچل: کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه،کچل رفته به اردو، برای نصفه گردو،گردو رو آب برده، کچله رو خواب برده.
5- ترانه های غنائی که در آن عشق یا احساس غنائی دیگری بیان شده
عنصر غنائی (لیریک) که بیانگر احساسات و عواطف انسانی در قبال حوادث زندگی است در ترانه های عامیانه فارسی همه جا دیده می شود و مانند عنصر طنزآمیز که رابطه خشم یا استهزاء گوینده را به پدیده های زندگی فردی و اجتماعی نشان می دهد. دو پایة مهم آفرینش هنری در این ترانه هاست لذا اگر بخواهیم در این زمینه ها نمونه های متعدد بیاوریم باید برخی از ترانه ای یاد شده را مکرر کنیم. (مانندترانه: « رفتم به سوی صحرا، دیدم سواری تنها» که در بند3 ذکر گردیده و دربارة آن بحثی نیز شده است) ولی جهت غنائی در دو قطعه زیرین به اوج ویژه ای می رسد.
- تو که ماه بلند در آسمونی، منم ستاره میشم دورت می گردم، - تو که ستاره میشی دورم میگردی، منم ابری میشم روت رو می گیرم،- تو که ابری میشی روم رو می گیری، منم بارون میشم تن تن می بارم (یعنی تند تند)، - توکه بارون میشی تن تن می باری، منم سبزه میشم سر درمیارم، - توکه سبزه میشی سر در می آری ، منم گل می شم پلوت می شینم – تو که گل میشی پلوم میشینی ، منم بلبل میشم چه چه می زنم (واست می خونم) .
و نیز: دیشب که بارون اومد، یارم لب بوم اومد، رفتم لبش ببوسم، نازک بود وخون اومد، خونش چکید تو باغچه، یه دسته گل دراومد، رفتم گلش بچینم، پرپر شد و ور اومد، رفتم پرش بگیرم، کفتر شد و هوا رفت ، رفتم کفتر بگیرم ، آهو شد و صحرا رفت ، رفتم آهو بگیرم ، ماهی شد و دریا رفت.
این استحاله و تبادل دائمی، این پی گرد جاویدان در درون عناصر، این سیر و سفر بی سرانجام عشاق در ژرفای طبیعت، نکته دل انگیزی است که در این دو قطعه غزل وار آمده ودر قطعات دیگر نیز چنان که دیدیم همانند داشته است . در قصۀ « دویدم و دویدم » ما با نمونه ای از این استحاله ها آشنا شدیم . در قصۀ « منم منم بلبل سرگشته» نیز تبدیل شدن به پرنده دیده می شود . در قصۀ « رفتم به سوی صحرا » نیز آرزوی تبدیل شدن به مرغ ذکر شده است. تصور می رود می توان این نکته را یک ویژگی مضمونی در ترانه های عامیانه فارسی دانست. به هر جهت بسیار زیباست. این ترانه ها را می توان در گنجینة ادبیات فارسی وارد ساخت.
6- ترانه های رقص و تصنیف های عامیانه
ترانه عامیانة چندی بـرای کف زدن، دم گرفتن و بـرای رقـص است. از آنها نمونه ای چنـد ذکـر می کنیم:
این جا تهرونه بشکن! قر فراوونه- بشکن! من نمی شکنم- بشکن! برای تاجرا- بشکن! روی آجرها-بشکن! زیر درخت یاس بشکن! کردم التماس بشکن! زیر درخت توت – بشکن! افتادم به روت بشکن! (توسل به رکاکت به قصد خنداندن شنوندگان معمول است)، این جا بشکنم یار گله داره، آن جا بشکنم یار گله داره .
یا این ترانه که برای کف زدن و رقص است:
البته، البته، البته، البته هونگ دسته داره، آلبالو گیلاس هسته داره، آفتابه پسر عموی فیله، این ریش برادر سیبیله، آفتابه سوار بر لگن شد، گنجشک رفیق کرگدن شد، دیشب که به دست ما چپق بود، حموم نظامیه قرق بود.
بنای این شعر ربط مسائل بی ربط برای ایجاد خنده است. از ترانه های معروف عامیانه برای رقص، ترانه زیرین است:
عمو سبزی فروش!- بله، قرمساق کم فروش!- بله، سبزی هم داری؟- بله، سبزیت باریکه؟- بله، دالون تاریکه؟- بله، سبزیت گل داره؟- بله، درد دل داره؟ بله، ابروم رو دیدی؟- بله، خوب پسندیدی؟- بله، وسمه خریدی ؟ - بله ، به ریشت خندیدی ؟ - بله ، ترتیزک داری ؟ - بله ، پاچه خیزک داری؟- بله.
همراه کردن رقص با تصنیف که « دکلامه» می شود و انتخاب « پرسوناژ» معینی از عامة مردم در فولکلور ما امر رایجی است.
ترانه های زیرین که ما بخشی از آن را ذکر می کنیم گویا برای رقص هائی است که با مضمون معین و ژست هائی که کاردارنده مشاغل را نشان می دهد اجراء می شود.
مرد غریبم زی پنبه، تازه رسیدم زی پنبه، از نجار است اره، از بناهاست ماله، از علافاست گاله، از حلاجاست پنبه- اره و ماله و گاله و پنبه- مرد غریبم زی پنبه... الخ.
یا : عمواغلی کی خر می کشی؟ فردا
چیشو به من میدی؟ دنبشو
دنب خرتو جاروی مادر زن تو ... الخ
آن بخشی از ترانه های عامیانه که ویژة تصنیف (به منظور خواندن با آلات موسیقی است) غالباً از تضنیف هائی کـه در دوران سلسلۀ قاجـار در تهران مرسوم بوده، گرفته شده است. تعداد این تصنیف ها زیاد است. چند نمونه ذکر می کنیم:
ترانۀ معروفی که هنوز در مجالس عروسی خوانده می شود:
بیا برویم از این ولایت من و تو، تو دست مرا بگیر و من دامن تو- ای یار مبارک بادا- ایشالامبارک بادا ! قربان بروم روشت مرغابی را (9) ، آن حوض بلور و گردش ماهی را، این حیاط و اون حیاط، بپاشین نقل و نبات، به سر عروس و داماد، پنچ دری رو به قبله ، شروشر آبش میاد، عروس ما بچه ساله ، سر شب خوابش میاد، کوچه تنگه؟ بله. عروس بلنده؟ بله. دست به زلفاش نزنین، مراوری بنده، بله. گل دراومد از حموم، سنبل دراومد از حموم، شاه دوماد رو بگین، عروس دراومد ازحموم. عروسه شاهانه، ایشالا مبارکش باد! عیش بزرگانه، ایشالا مبارکش باد!
تصنیف دیگر: دختر شیرازی شیرازی دختر شیرازی، ابروتو به ما بنما تا بشم راضی، ابرومو میخای چه کنی ای بی وفا پسر، کمون به بازار ندیدی اینم مثل اونه- ولیکن نرخش گرونه،
(در بندهای بعد به جای ابرو اعضاء دیگر مانند « چشما»، « سینه» مطرح است و به بادام و لیمو تشبیه می گردد و بقیه الفاظ ثابت می ماند.)
تصنیف دیگر: رفتم بازار زرگرا (رزگرها)، دیدم خانم چادرسرا (الف زائد است برای قافیه)، گفتم خانم خونت کجاس، گفت خونمون خیابونه، پشت خونمون آب روونه، به وقت بیا که وقت باشه (که وخ باشه)، آفتاب سر درخت باشه (درخ باشه)، بچه ام توی مطبخ باشه،
تصنیف معروف دیگر: سر دست یارم مخمل آبی- جونم، عقلت و نده به آدم بابی- جونم، سر دست یارم مخمل طوسی – جونم ، مالت و نده به آدم روسی – جونم ، سر دست یارم مخمل کاشی- جونم، عقلت و نده به آدم ناشی- جونم،کاکا - سر شو شد (شو: شب)، نصفه شوشد، وقت خو شد (خو: خواب)، دلم ئو شد (ئو: آب) نیومد یارم، گل بی خارم، تاج قاجارم.
چنان که گفتیم تعداد این تصنیف ها زیاد است و تفاوت اساسی آنها با تصنیف های بعدی که شیدا و عارف برجسته ترین نماینده آن بودند، در خصلت قوی فولکلوریک آن است. این تصنیف ها با صمیمیت خودمانی بیش تری از تصنیف های ادبی دوران بعد که مطالب را در عبارات مدمغ تر و احساسات را در چارچوب یکنواخت تر بیان می داشتند، رنگ زمان و روان را منعکس می کنند.
ما در اینجا به بررسی طبقه بندی شده ترانه ها خاتمه می دهیم. این طبقه بندی البته ناتمام است زیرا بسیاری نکات دیگر در ترانه های عامیانه منعکس است که در این طبقه بندی نمی گنجیده است . برای بسیاری از حوادث روزمره ، پدیده های طبیعی و اجتماعی روزمره، ترانۀ کوچکی هست که ورد آسا خوانده می شد. مثلاً برای موقعی که هوا سرد است:
یخ کردم و یخ کردم، گربه رو تو مطبخ کردم، گربه زن عموم شد، دمپختکا تموم شد.
برای تمام کردن کاری: تموم شد کار پوستین، فقط مونده سر آتشین، ننه م رفته عروسی.
در آرزوی دمیدن خورشید: خورشید خانم آفتاب کن، یک مشت برنج تو آب کن (یه مش)، ما بچه های گرگیم، از سرمائی بمردیم.
هنگام آمدن باران: بارون میاد غلغله چی، تو جیب بابام پرنخودچی (نخوچی)، بارون میاد ریزه ریزه، تو جیب بابام پر فیروزه.
برای عبور عروس: عروس میبرن کوچه به کوچه، براش میپزن آش آلوچه.
ترانه های کودکان دبستان: یک، دو، سه، زنگ مدرسه، چار، پنچ، شش، ناظم بیا پیش، نخودچی کیشمیش، هفت، هشت، نه، یک قدم جلو!
و نیز: عدسی فردا مرخصی. فیتیله ! فردا تعطیله. لوبیا ! فردا زود بیا !
در استهزاء حاجی آقا : حاجی آقا زن گرفته، خرجیش و از من گرفته، حاج آقا موش گرفته، عبارو به دوش گرفته.
در وصف ماست: عجب ماست، عجب ماس ، کل عباس، دومن نون و یه من ماس، از این ماست کل عباس، چشم دید و دلم خواس.
به هنگام بازی برای خاموش شدن (دم فروبستن): الله و هپ، سنگ ترب، پشگل بز، بخور و بلپ ! (لپیدن گویا یعنی با لپ ها و پرخوردن).
در استهزاء فکلی ها: آقای فکل،چه چه! ته سیگار داری چه چه !، .......
و از این قبیل فراوان است.
تمام این ترانه ها با آن که ممکن است در وهله اول بی بها و مبتذل و گاه رکیک به نظر رسند، از جهات اشکال وزن، اشکال قافیه، جسارت مضمون، ویژگی های لفظ بسیار جالب و قابل بررسی هستند. شعر فارسی می تواند از این ها در موارد یاد شده الهام گیرد و خود را غنی تر کند.
به ترانه های عامیانه باید « کوچه باغی» را نیز افزود. کوچه باغی غزل وارهای عامیانه برای خواندن در پرده های دستگاه های موسیقی ایرانی است.
این اشعار یا ساخته خود مردم یا مسخ شدۀ اشعار ادبی است که رنگ عامیانه به خود گرفته است. تعداد آنها نیز زیاد است و با آن که از جهت آن که وزن عروضی در این جا مراعات می شود، آن را باید از مقولۀ « اوسانه» خارج کرد. برای داشتن تصوری از آنها، چند نمونه ذکر می کنیم:
شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواد
خیالش می رسد من گنج قارون زیر سر دارم
شبی رفتم به گل چیدن ، گرفت از دامنم خاری
صدا از باغبون اومد که این دزد است و نگذارین
پیرهن از برگ گل ، از بهرِ یارم دوختم
پیرهن خش خش نکن شاید که بیدارش کنی
بلبل آوازه خوان آوازه می خواند به باغ
بلبلا کم خوان که می ترسم که بیدارش کنی.
بخش چهارم: نتیجه گیری
ما در این بررسی، ترانه های عامیانة فارسی متداول در تهران را از جهت وزن، قافیه، مضمون و سبک هنری مورد تحلیل قرار داده و این ترانه ها را از جهت مضمونی آن به چند گروه تقسیم کرده و از هر گروه نمونه هائی ارائه داشته ایم. خواننده می تواند اکنون خود را در این زمینه دارای تصور روشنی بشمارد. کاری که باید انجام گیرد و تا کنون نیز از طرف برخی از گردآورندگان معاصر ایرانی انجام گرفته، بررسی منظم و علمی این ترانه ها نه فقط در تهران بلکه درسراسر کشور است.
از شعرای معاصر احمد شاملو(1.بامداد) موفق شده است در وزن، شکل و روح و مضمون ترانه های عامیانه آثار ادبی به وجود آورد (مانند ترانة «پریا»). این کوشش احمد شاملو نشانۀ ثمر بخشی کوشش هائی در این جهت و از این قبیل است. بررسی فولکلور ایرانی و فرا زاندن این فولکلور (که به طور عمده خلاقیت ناخودآگاه خلقی است) تا سطح فعالیت خودآگاه هنری، کاری است که نه تنها در زمینه شعر، بلکه در همه زمینه ها می تواند به رشد هنر ایران کمک جدی کند.
احسان طبری
نقل از کتاب « یادداشت های فلسفی»
_________________________________________________
1- نام گذاری ‹‹ متل›› و ‹‹ اوسانه›› و ‹‹ نیرنگستان›› به ترتیب برای قصه ها و ترانه های عامیانه و آداب و رسوم خاص هدایت است.
3- اگر مسئله فونتیک و وزن برخی اشعار کهن اوستائی و پهلوی به طور قطع روشن بود ما سودمند می شمردیم که در مقابل اوزان موجود ترانه های عامیانه برخی اوزان موجود ترانه های عامیانه برخی اوزان کهن را بیاوریم ولی این عمل ما را وارد مقایسه های مشکوک می سازد. همانطور که هنینگ به درستی در بررسی انتقادی نظریات دیگران یادآور شده است در این زمینه نمی توان حکم قطعی داد یعنی نمی توان دربارة فونتیک زبانهای مرده اظهار نظر کرد. شاید وسایل معاصر زبان شناسی و فونولوژی ما را زمانی به حل این مشکل نائل گرداند ولی اکنون جز حدسیات نمی توان تکیه گاه دیگری جست.
4- Reverbation.
5- در زبان تاچیکی ‹‹ چار بر›› یعنی گردو.
6- Depoetise
7- غز در ترکی یعنی دختر با واژه کیژا ، کیجا (در مازندرانی به معنای دختر) هم ریشه است. یعنی ارباب آن ده بانوئی بود.
8- همیشه شاهان شهوت ران در شکار دختران زیبای ‹‹ رعایای›› خود بودند!
9- روشت (یعنی روش) مانند خورشت (خورش) برشت (برش) و غیره.
|
Music |
|
موسیقی |
|
|
*****************
ترانه ای پُر خاطره ، از خوانندۀ هنرمند خانم الهه که پس از آزادی از زندان در جریان کودتای 28 مرداد سال 1332 ، به جرم عضویت در سازمان جوانان حزب توده ایران ، در آن سال های " بهار غم انگیز " جهت همدردی با زندانیان سیاسی تصنیف و اجراء شد .
http://www.iransong.com/gal/img/182-2876.htm
لیلی چه ناله می کنی
خون در دل ما می کنی
امروز و فردا می کنی
لیلی منال عمرم ، منال عشقم ، منال جونم منال
لیلی منال عمرم ، منال عشقم ، منال جونم منال
قربون خندیدنت ، خرامیدنت ، بهونه گرفتنت
وقت ملاقات می آم ، سرِ هفته ها ، به دیدار و دیدنت
لیلی منال ، عمرم منال
جونم منال ، عشقم منال
هزار تا خاطرخواه داری
عاشق چشم به راه داری
نشد دلم نگاه داری
لیلی منال عمرم ، منال عشقم ، منال جونم منال
لیلی منال عمرم ، منال جونم ، منال عشقم منال
قربون خندیدنت ، خرامیدنت ، بهونه گرفتنت
وقت ملاقات می آم ، سرِ هفته ها ، به دیدار و دیدنت
لیلی منال ، عمرم منال
جونم منال ، عشقم منال
آدرس دانلود : http://www.iransong.com/song/ htm.25000
http://www.iransong.com/person/htm.3
_______ ***************
احسان طبری
پيش از هر سخن ديگر ، بايد اين مطلب را با اهل فن و خوانندگان طي كنيم كه نگارندة اين سطور در هنر عالي و بغرنج موسيقي ، ( كه آنرا از دير باز برادر رياضي دانسته اند ) اعم از موسيقي شرقي يا غربي ، به هيچ نحو ، خواه از جهت نظري و خواه از جهت عملي ، خواه در زمينة نوازندگي و خواه خوانندگي ، كمترين موهبتي فطري يا كسبي ندارد و در اين عرصه عامي بحث و بسيط است و گستاخي نگارش اين مقاله تنها از جهت علاقة به هنرها و از آن جمله اين هنر شريف است و باب ادعا يا تمايل دوستداري را نيز بر كسي نبسته اند ، لذا خوانندگان و به ويژة افراد وارد به موسيقي ( اعم از موسيقي دانها يا موسيقي شناسها ) – كه اكنون در كشور ما تعدادشان كم نيست _ لغزش و ناشيگري سخنش را عفو كنند و اگر در اين نوشته آثاري از « كمال حسن ارادت » يافتند بدان توجه فرمايند و نه به « نقص گناه » . انقلاب ياران فصل نويني در تاريخ موسيقي كشور ما گشوده است كه اميد است فصل خير و بركت باشد . عجالتاً جو تفتة اجتماعي و نبرد عليه توطئه هاي رنگارنگ ضد انقلاب داخلي و خارجي بحق ما را از آن اشكال موسيقي تخديري كه باب طبع قشرهاي مرفه دوران پهلوي با همة مختصات آنها بود ، دور نگاه داشته و به مارش ها و سرودها و ترانه ها ي هيجان آور ميدان داده و تا حدي حاشيه اي هم براي موسيقي كلاسيك ، گاه به صورت آرايشي در رسانه هاي گروهي ، گشوده است معضل در اينجاست كه حكومت اسلامي با همةاحكام گوناگون برخي و نه همة فقيهان در باره ی كراهت يا حرمت غنا و سماع و تشخيص آنكه چه چيز لهو و لعب است و چه چيز موسيقي سالم و مبري از لهو ، انديشة نهائي خود را بايد گرد آوري و تراز بندي كند . در اين ترديد تیست كه وقتي پيمبر اسلام (ص ) نزد بلال بن رياح حبشي مؤذن مي رفته و مي گفته : « ارحني يا بلال » يا نزد عايشه بنت ابوبكر زوجه اش مي رفته و مي گفته : « كلميني يا حميراء » يا بنا به روايات صحيح و مؤثق ، شوخ و خنده رو بوده چندانكه به هنگام خنده « نواجذ مبارك » پديد مي شده و هر كس را طيبت آميز نامي مي نهاده( مانند « ابوتراب » براي علي بن ابيطالب و « ابن البق » ( به علت كوچكي جثه ) براي حسن بن علي (ع) در دوران كودكيش و غيره ) ، ما با شخصيتي سرو كار داريم كه روح گرم و لطيف انساني داشته لذا براي درك اين شخصيت و سليقة حياتي او كساني مانند غزالي كه خود از اعاظم فقها و فلاسفه و عرفاي اسلامي است و در بارة حليت سماع سخن گفته ، صالح ترند تا متعصبان قشري از نوع ابوالغرج ابن الجوزي محدّث بغدادي كه در بارة حرمت آن اصرار ورزيده است . اذان و تلاوت كلام الله از جنس موسيقي است و سپس در جنبش شيعيان موسيقي مذهبي ميداني وسيع داشته و در مديحه ها و دسته ها و نوحه ها و حراره ها و روضه خوانيها و تعزيه ها و مناجات ها اشكال مختلف موسيقي ما تجلي يافته است و خود اين موسيقي مذهبي شيعي مايه حفظ و بسط موسيقي سنتي ما شده است . حد اينجانب نيست كه در اين مسائل حكمي يا نظري بدهم ولي با آن روشن بيني و دورنگري كه برخي از رهبران جنبش انقلابي اسلامي در مسائل نشان دادند ، بايد اميدوار بود كه سياست هنري در همة عرصه ها و از آن جمله در عرصة موسيقي به شكلي كه خرد و فرهنگ رشد يافتة انساني آنرا پذيرا باشد ، حل گردد . در اين زمينه تا كنون برخي اظهار نظرهاي مثبت از طرف جمعي از مسلمانان هنر شناس انجام گرفته كه ماية خوشوقتي است و شايد مطلب بيش از آن حل شده است كه نگارنده از آن اطلاع دارد . طي سدة اخير به ويژه واپسين دهه ها براي تدوين و معرفي تاريخ موسيقي ايران درگذشته و در دوران معاصر ما كشف ويژگي هاي فني موسيقي يك صدائي ما از لحاظ گام و پرده بندي آن و دور ( يا اكتاو ) و مايه ( يا تناليته )و نغمه ( يا ملودي ) و ضرب و وزن ( يا ريتم ) و تلائم الحان و ايقاع نقرات ( يا هارموني البته به معناي خاص شرقي آن ) و معرفي سازهاي نو و كهن ايراني ( سازشناسي ) و گرد آوري رديف موسيقي ايراني و گوشه هاي آن و نيز موسيقي مردمي و فولكلوريك بسيار غني كشور ما ، خواه از جهت تأليف و ترجمة كتب و رسالات و مقالات ، خواه از جهت نشر مجلات خاص موسيقي ، كار نسبتاً جالبي انجام گرفته است . نقص همة كارهاي ما ضعف انضباط سازماني و مديريت و فقدان اسلوب ( متدولوژِ ي) علمي پژوهش و تحليل و ناپيگيري است و اين نقص البته موجب پيدايش روشهاي ديمي و خودبخودي ، تكرار مكرر ، سرسري شدن امور و رفع تكليف است كه در زمينة مورد بحث ما نيز بروز كرده است . ولي الحق تلاش صادقانه نيز كم نبوده است . كتب علمي موسيقي متقدمين مانند مخارج الحروف ابن سينا و ادوار صفي الدين ارموي و مقاصد الالحان عبدالقادر مراغه اي و برخي از متأخرين مانند بحور الالحان فرصت شيرازي و مجمع الادوار مهدي قليخان هدايت و يا كتب تاريخي كه در آن اطلاعاتي راجع به تاريخ موسيقي وجود دارد ( مانند اغاني و مروج الذهب و نفائس الفنون و مجالس النفائس و نظاير آنها ) مورد بررسي كمابيش خوبي قرار گرفته است . در گذشتة دور ، علم ادوار ( يا علم موسيقي ) به عنوان شعبه اي از رياضي از طرف افرادي كه موسيقي مي دانسته اند يا تنها آنرا علماً مي شناخته اند با فيض گيري از يونانيان ، تنظيم شده كه براي ما اهميت عملي آن كم و اهميت نظري و تاريخي آن قابل توجه است و تصور مي رود هنوز در اين زمينه كار زيادي بايد انجام گيرد و مسلماً مقايسه اين كتب با آنچه در مكاتب آتن و اسكندريه تنظيم شده مي تواند گره گشاي برخي مشكلات باشد . متقدمين ما در پخش موسيقي عملي و نظري در ايران و كشورهاي ديگر اسلامي نقش بزرگي داشته اند و فرهنگ غني ايران را در اين زمينه به نقاط دور برده اند ، چنانكه به حق مي توان موسيقي ما را ( اعم از آوازي يا سازي ) مادر و منشاء موسيقي بسياري از كشورهاي منطقه دانست و اثرات دور و دراز آن را در بسط اشكال ديگر هنر ، به ويژه شعر به حساب آورد . سير مشخص موسيقي ايران در ادوار تاريخ قبل و بعد از اسلام و از آنجمله در دوران معاصر نيز مورد بررسي هائي قرار گرفته است ولي صرف نظر از سرگذشت موسيقي ايران اثر شادروان روح اله خالقي كه داستان خوانندگان و نوازندگان و سازها و آهنگهاي ساخته شده دوران قاجار و پهلوي را به شكل نسبتاً غني و جالبي روشن مي سازد . و صرف نظر از اينكه كساني مانند آقايان حسنعلي ملاح و دكتر مهدي فروغ و مهدي بركشلي و برخي ديگر از موسيقي شناسان معاصر پژوهشها و تلاشهاي در خور سپاسي براي شناخت و شناساندن موسيقي ما انجام داده اند ، با اين حال ميتوان گفت كه امر نگارش تاريخ خوش پيوند و تفصيلي و علمي موسيقي ايراني از باستاني ترين ازمنه تا امروز كماكان فيصله نيافته است و يا اينجانب از آن بي اطلاعم . بررسي ويژگي هاي موسيقي ايراني كاري است كه بايد ادامه يابد . نگارنده بر آن است كه موسيقي يك صدائي ما از جهت فني و هنري در درجة بدوي تري نسبت به موسيقي چند صدائي ( پوليفونيك )باختر است . متأسفانه اين واقعيتي است . و اين امر تنها در مورد موسيقي هم صادق ينست . در مورد نقاشي و پيكر تراشي و معماري و درام و حتي نثر ادبي هم صادق است . تنها شعر قرون وسطائي ماست كه برد و تلألو جهاني دارد . لذا سخنان عاطفي و مديحه آميز براي اثبات نوعي برتري فني و هنري موسيقي ما از طرف موسيقي شناسان ايراني و خارجي هر اندازه ژرف يا زيبا باشد ، منطبق با واقعيت نيست ، نبوغ مردم ايران در شعر و نقشهاي زينتي قالي و كاشي و معماري گنبد و مناره و بسياري چيزهاي ديگر تجلي يافته است . اما در مجموع شرايط جغرافيايي ، استبدادي شرقي ، گسستگي در تداوم سنت ها ، فقر ، جهالت عمومي ، استعمار و عواملي از اين قبيل كار خود را كرده است . مسئله ركود مدني در آسيا خود مسئله ايست عيان و قابل بررسي _ و اين ركود دامن گير موسيقي ما نيز شده كه هنوز نمي تواند از چاه ويل آن به در آيد و اين امر ابداً ربطي به استعدادات ذاتي يا «مختصات نژادي » مردم آسيا ندارد . در اثر اين ركود موسيقي ايراني نه تنها از قدرت و دقت فني ، تنوع مضمون عاطفي و حياتي ، گونه گوني شكل تا حد زيادي محروم ماند ، بلكه لهيدگي نظام پوسيده و فرتوت فئودالي استبداد و استعمار و رنجهاي آن در اين موسيقي عكس انداخته و آن را گاه تا حد بيمار گونه اي ندبه آميز و غم آلود ساخته و درونماية اندوه را به عنصر مشخصةبسياري از نغمات ما مبدل كرده است . چنانكه دستگاه عظيم شور با تمام گوشه ها و نغمه ها و بيات ها و مثنوي ها و دو بيتي خواني هاي متنوع و غني آن ، نمونه ايست از اين نكته ( با قيد آنكه دشتي را جزء اين دستگاه وارد سازيم ) . شناخت تاريخ و ويژگي موسيقي ايراني را ما يك مقصود و مقصد بذاته حساب نمي كنيم و سودمند است كه اين كار مقدمة « چه بايد كرد » و تعيين ميزان هاي ( نرماتيف ) كار در موسيقي ايراني باشد تا از گسترش ديمي و گاه زيان بخش برخي جهات جلو گيري شود و امور بر روي اساس هاي درست و سنجيده قرار گيرد . نگارنده بدون وارد شدن در بحثهاي دقيق و اختصاصي ( كه براي آن به كلي فاقد صلاحيت است ) ، تنها از ديدگاه جامعه شناسي پويا و انقلابي ، برخي سليقه هاي خود را براي تكامل آتي منظم موسيقي ايران مطرح مي كند با تصريح اينكه همه اين نكات مي تواند قابل رد ، بحث ، تصحيح و تكميل باشد : 1) يكي از وظايف حاد پايه اي عبارت است از تنظيم و تأليف تاريخ مفصل سير تكامل موسيقي ايران . براي روشن ساختن اين سير تكامل در دوران هاي مادي و هخامنشي مصالح زيادي در دست نيست . اساطير اوستائي مانند اساطير يوناني ، نمادهاي ويژه اي براي موسيقي عرضه نمي دارد . در اساطير یوناني نمادهايي مانند « آنوئيد » (Anoide) موزخاص موسيقي ، « ارفه ئوس » (Orpheus) نوازندة آلت موسيقي زهي موسوم به « لير » ( كه مي توانست با الحان سحر كنندة موسيقي ، كوه ها را فرا خواند و جانوران درنده را رام سازد ) آپولون خداوند فروغ و زيبايي و موسيقي ، « لينوس » (Linus) آموزگار موسيقي ، « هراكل » ( Herecle) ( يكي از خدايان با عظمت المپ ) ، « آريون » (Arion) نوازنده ی ديگر لير ( كه ماهيان و دلفين ها را افسون مي ساخت) و غيره وجود دارد كه هريك موضوع داستاني دلكش است . البته در اساطير پهلواني ما ( مانند شاهنامه ) يا داستهاي غنائي كهن ما ( مانند ويس و رامين ) از موسيقي رزمي و بزمي سخن به ميان آمده است . در اساطير ما تا آنجا كه اينجانب در خاطر دارم ضمن داستان برزو ( زرو نامه ) از زني توراني كه شغل رامشگري داشته ، به نام سوسن ياد شده كه پهلوانان ايراني را به دام مي كشد . از زمان پره داتان ( پيشداديان ) تا دوران اخير سلسله پهلوي ، موسيقي دان ايراني يعني نوازنده يا خواننده ، اگر در صف نوازندگان كرنا و كوس جنگ نبود ، در دربار شاهان و كاخ اشراف در حكم « عملة طرب » بود و اين تركيب ترجمه همان چيزي است كه در دوران ساسانيان رامش گر مي ناميدند ( از واژه «راميشن » به معناي تفريح و استراحت ). وجود عناوين « سورن » و « كارن » براي خاندانهاي اشرافي زمان اشكانيان و ساسانيان ، علامت آنست كه نوعي تقسيم كار در دربار براي رسيدگي به جشن ها ( سور ) و يا رسيدگي به امور جنگي ( كار ) وجود داشته است . واژه سرنا ( سور – ناي ) و كرنا ( كار _ ناي ) و احتمالاً واژة عربي « نقاره » ( گويا از ريشة فارسي ناي _ كاره ) به همين دورانها مربوط است . شايد بتوان ساز بادي ناي را در نزد ما مانند ساز زهي لير در نزد يونانيان مهمترين « ساز مادر » حساب كرد !؟ در مجالس تفريح مسلماً خوانندگي و نوازندگي مي شده است . واژه کهنة « خنيا » ( از پهلوي : هونيواك ) كه با واژه هائي نظير Canto و Cantata و غيره در زبانهاي اروپائي همريشه است ، نماينده اين هنر است . در دوران ساساني موسيقي ايراني به ترقي و تحول بزرگي مي رسد . علل آنرا نه تنها بايد در تراكم ثروت و قدرت در نزد شاهان اخير سلسله ( مانند خسرو پرويز ) و تداوم نسبتاً خوب سنن فرهنگي در دوران تسلط طولاني آن دانست ، بلكه نمي توان از تأثير تمدن درخشان رم و بيزانس و به ويژه شهرهاي نزديك به ايران غافل ماند . در كنار موسيقي آتشگاهي و خواندن گاتها و يشتها و گرفتن واج و امثال آن ، موسيقي درباري به ويژه در دوران خسرو پرويز به گسترش و جلاي افسانه اي مي رسد . اسناد تاريخي كهن از باربد و رامتين و نكيسا و بامشاد و سركش ( سركيس ) و آزاد ( معروف به چنگي ) سخن مي گويد . باربد به عنوان مهمترين آهنگساز و آفرينندة هفت سرود خسرواني ( براي چكامه هاي مديحه آميز ) و 30 لحن ( به مقدار سي روز ماه ) كه با آن چامه هاي غنائي خوانده مي شد و 360 دستان ( به مقدار 360 روز سال ) كه با آن ترانه ها را مي خواندند معروف است . نام بسياري از اين قطعات در كتب ضبط است و برخي از آنها هنوز به عنوان گوشه در رديف هاي موسيقي سنتي ما باقي است . مسلماً موسيقي دربار خسرو پرويز بعدها سرچشمه و الگوي اوليه براي دربار هاي عشرت طلب عباسي و تيموري و صفوي و حتي قاجاري قرار گرفت . پس از تصرف ايران به دست اعراب ، ايرانيان و يا پروردگان آنان ( مانند نشيط ، سائب خاثر ،زلزل رازي ، ابن مسجح ، مسلم بن محرز ، ابراهيم و اسحق موصلي ، طويس ، ابن شريح و غيره ) درپخش نغمات و سازهاي ايراني در كشورهاي خلافت نقش مهمي ايفا كردند . اين نكته باور كردني نيست كه عرب خود فاقد موسيقي بود ، ولي اين نكته باور كردني است كه ايرانيان در غني كردن اين موسيقي و تنوع آن مؤثر بوده اند . با آنكه پاره اي از فقهاء به ويژه فقها سنت و جماعت نسبت به موسيقي علي العموم نظر مساعدي نداشتند ، موسيقي در مذهب و عرفان ( مثلاً در مراسم سماع صوفيانه ) رخنه داشت و بحث مشبعي در اين زمينه در آثار صوفيان شده است كه در بالا نيز به آن اشاره گونه اي كرده ايم . در دوران تيموري ( دربار شاهرخ ) و سپس در دوران صفوي ، موسيقي اعم از مجلسي و مذهبي اوج تازه اي مي يابد . در همة اين دورانها توجه نظري نيز به علم ادوار يا موسيقي مي شود كه در گذشته از آن سخن گفتيم .خصيصة دوران قاجار رخنة موسيقي علمي اروپا ( بيشتر به صورت مارش هاي نظامي ) و پيدايش نوعي خودآگاهي هنري در نزد موسيقي دانهاي ما براي گردآوري رديف ها ، بسط اشكال موسيقي ( تصنيف ، پيش درآمد) ، ساز شناسي و تكميل سازها ، اركستر بندي و غيره است . به همت كساني مانند علينقي وزيري و شاگردانش اين كار در دوران پهلوي نيز دنبال شد . و كوشش شد تا به موسيقي سنتي و ملي ما پاية علمي از جهت نت نويسي و تحليل موسيقائي داده شود . تاريخ موسيقي نه تنها اين داستان دراز را بايد با جزئي پردازي هاي لازم عرضه كند ، بلكه از سير تاريخ نتيجه هاي علمي و عملي خود را انجام دهد و تكامل موسيقي ما را با نظير اين تكامل در باختر بسنجد . موسيقي ديرتر از برخي انواع ديگر هنر ( مثلاً نقاشي ) مورد تقليد قرار مي گيرد و اصالت و خود بودگي اش را بيشتر حفظ مي كند ، زيرا ادراك و سليقة موسيقي ، امري است كه به مكانيسم روحي و تداعي بغرنجي نياز دارد كه نقاشي واقع گرايانه را بدان نيازي نيست . لذا موسيقي چند صدائي اروپائي كه بر پاية سازهائي كه در شرق ناشناخته بود و موافق قواعد پيچيده ی كنترپوآن و سپس هارموني از اوائل قرن شانزدهم به وسيله استاداني مانند پالسترينا( Palestrina) و بعدها باخ و هندل و ديگران پديد شد ، هنوز در كشور ما شنوندگان مشتاق و آگاه نسبتاً معدودي دارد. زيرا اصولاً از موسيقي همان نغمات و لحنيه و غير لحنيه و خوشخواني %D; تحريرها و اوج و فرود معمولي را مي فهمند و جز آن به نظرشان غريب و كژآهنگ (cacophonique) است . اين داستان مانند داستان كشف حساب جامعه و فاضله به وسيله نيوتن و لايب نيتس در مقابل حساب و جبر ابتدائي و يا داستان رشد شيمي ( پس از رد تئوري فلوژيستون ) در مقابل كيمياست و قس علي هذا . همين ركود مدني موجب پيدايش آنچنان شكاف ژرفي بين تمدنهاي باختري و خاوري ( اصطلاحي كه دقيق نيست ) شد كه امروز براي ما انواع صداع ها را مي آفريند و به صورت افراط هاي تقليدي باختر پرستانه و يا تفريط هاي تعصب آميز باختر ستيزانه در مي آيد . نعوذبالله من شرالفتن . 2) نكته ديگري كه موازي با تأليف تاريخ موسيقي ايران بنظر اينجانب ضرور مي آيد تدوين فرهنگ يا لغت نامه اين موسيقي است كه نام همة نوازندگان و خوانندگان و سازندگان و سازها و مكاتب جريانات موسيقي و قطعات معروف و مصطلحات علمي ( علم الادوار ) و مصطلحات متداول در نزد اهل فن و واژه هاي مربوط به موسيقي محض يا تطبيقي را در برگيرد و توضيح دهد ( البته منظور ما موسيقي ايراني است ) . اگر اين مصطلحات گرد آيد ، فرد مدون خود از غنا و كثرت آنها تعجب خواهد كرد و روشن كردن معاني دقيق آنها ، جهشي به معرفت امروزي ما از موسيقي ايراني خواهد داد. طبيعي است وقتي موسيقي داني چنين گنج آماده و آموده و مدوني را زير دست داشته باشد ، بغرنج تر و همه سويه تر خواهد انديشيد و ماية فكر به ماية فن مدد خواهد رساند . اين فرهنگ براي معرفي سازها و شيوة تدارك آنها و نشان دادن اسناد تاريخي راجع به موسيقي مجلسي و تصوير يا عكس استادان فن ،به ناچار باید مصور باشد . براي اينكه اين فرهنگ در سطح لازم تدارك شود ، بهتر است استادان فن به فعاليت جمعي دست زنند و هر كس در رشتة خود به كار پردازد . در عصر ما تلاش انفرادي نمي تواند داراي مرغوبيت و دقت ضرور بشود و تجربة كار جمعي در مورد دائره المعارف فارسي ثمرة خوبي داده است كه خوبست دنبال و تكرار گردد . 3) از آنجا كه فراگيري موسيقي كلاسيك علمي ( كه به غلط موسيقي غربي مي نامند ، از آنجمله براي آنكه موسيقي غربي معنايش اعم است از علمي و فولكلوريك و مدرن و غيره ) در تمام ابعاد با عظمت امروزي ، ازاوجب واجبات است . لذا كاري كه در اين زمينه چند ده سال است آغاز شده و در اين اواخر سنبتاً پيشرفتي داشته ، بايد با قوت تمام ادامه يابد . هنرستانها و آموزشگاه عالي موسيقي ، كورها ( همسرائيها )، اركستر فيلارمونيك ، اپرا ، مجلات و نشريات موسيقي ، سازمانهاي ديگر وابسته به موسيقي ؛ صرف نظر از پاكسازي از عناصر واقعاً نامطلوب بايد فضاي تنفس و وسايل كار داشته باشند . هر عملي غير از اين وارد كردن زيان و جريحه به يك روند ضرور تكامل هنر موسيقي در ايرانست ، امري كه رژيمهاي انقلابي حتماً از آن پرهيز خواهند كرد . به نظر اينجانب در گسترة موسيقي ايراني بايد بر روي اين كار تكية خاصي بشود زيرا آينده ی موسيقي ما تنها در چارچوب حفظ و بسط موسيقي سنتي نيست ( چيزي كه بخودي خود روشن است ) بلكه به ويژه گسترش در چارچوب موسيقي علمي است . خود زندگي و كار كساني مانند امين اله حسين ، پرويز محمود ، علينقي وزيري ، مرتضي حنانه ، روبيك گريگوريان ، محمد رضا لطفي ، مسعوديه ، روح اله خالقي ، مجيد انتظامي و بسياري ديگر از آهنگسازان ايراني ( كه ما تنها نمونه هاي پراكنده اي از آنها ذكر كرديم ) نشان مي دهد كه بهره گيري از موازين علمي و پياده كردن آنها بر نغمات ايراني مي تواند از نظر گاههاي مختلف انجام گيرد و درجة تأثير نغمه ايراني يا فن اروپائي در آن به شكل متفاوتي تجلي يابد و نتيجه ی حاصله « ايراني تر » يا « اروپائي تر » از آب درآيد . و اين بخودي خود بلامانع است . تجربه كشورهائي كه مانند ما داراي موسيقي يك صدائي هستند و مدتها است از تكنيك علمي استفاده مي كنند ، ميتواند براي ما آموزنده باشد . اين مطلب شايد مهمترين مسئله تكامل موسيقي كشور ماست و در پيرامون آن دهها سال است بحث انجام مي گيرد و در كنار بحث ،زندگي راه حل هاي مشخص خود را ادامه مي داده است . 4) در مورد موسيقي ايراني علاوه بر توجه به موسيقي ما از جهت نظري و عملي و سازشناسي علاوه بر گردآوري دقيق موسيقي فولكلوريك ، كه تا مدتي انجام گرفته ، بايد بررسي وسيع تري روي اشكال و ژانرهاي موسيقي ايراني ( مانند : موسيقي عزا و تعزيه ، موسيقي سور و عروسي ، تصنيف ها و ترانه هاي عاميانه ، كوچه باغي و روحوضي ، موسيقي درويشي و مداحي ، موسيقي زورخانه و اشكال خاص «كاباره » ايراني ) انجام پذيرد . ميتوان از درون اين اشكال ، نوعي طبقه بندي و ژانربندي در موسيقي ايراني به وجود آورد و فقر مضموني و عاطفي موسيقي را تا حدي جبران كرد . تظاهر حالات روحي در موسيقي ايراني ، با آنكه شايد از لحاظ فلسفه ی عمومي نغمات و مايه ها ، با همه جاي جهان يكي باشد ، داراي مختصات خود است كه اگر به درستي مورد بهره برداري قرار گيرد . قادر است موسيقي را به معناي مطلق و نسبي آن غني سازد .اين سؤال در تاريخ مطرح است : آيا موسيقي يك صدائي مشرق زمين ميتواند هنوز در درون قوانين ويژة خود امكان گسترش و بالش داشته باشد ، يا تنها نجات آن شركت در فرهنگ عالي موسيقي كلاسيك و علمي جهاني با انباني از نغمه هاست ؟ به هرصورت در همه زمينه ها ، بلا استثناء در همة زمينه ها ، بايد آزمود و كوشيد . براي هر تلاشي پاداشي است . سخن خود را با تکرار پوزش از اهل فن به پایان می برم . * * * نقل از : دفتر اول " شورای نویسندگان و هنرمندان ایران " – پائیز 1359 – تهران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترانه ای پُر خاطره از :
محمد نوری
بر کنید از جان بنیان غم ها !
برکشید از دل مستانه آوا !
چون به بار آمد ز بعد انتظاری ،
غنچه ای رعنا ، در این گلزار زیبا .
***
همچون خورشید آن جانانه سر زد
تیرگی ها را رنگ سحر زد
روشنی تابید از آسمان ها
فصل شادی بر فلک ، نقشی دگر زد
***
ساز عشقم شد از نغمه لبریز
نغمه خواند از عشقی دل انگیز
لاله و گل گرچه شد پژمرده ، غم نیست
غنچۀ ما می دمد در فصلِ پائیز
***
همچون خورشید آن جانانه سر زد
تیرگی ها را رنگ سحر زد
روشنی تابید از آسمان ها
فصل شادی بر فلک ، نقشی دگر زد
***
بر کنید از جان بنیان غم ها !
برکشید از دل مستانه آوا !
چون به بار آمد ز بعد انتظاری ،
غنچه ای رعنا در این گلزار زیبا .
***
ساز عشقم شد از نغمه لبریز
نغمه خواند از عشقی دل انگیز
لاله و گل گرچه شد پژمرده ، غم نیست
غنچۀ ما می دمد در فصلِ پائیز
***
بر کنید از جان بنیان غم ها !
برکشید از دل مستانه آوا !
چون به بار آمد ز بعد انتظاری ،
غنچه ای رعنا در این گلزار زیبا .
*****************************
|
سپيده |
باز آيي |
||||||
|
شد خزان |
بهار دلنشين |
||||||
|
گفتم غم تو دارم |
بيا ساقي |
||||||
|
مرغ سحر |
پري کجائي |
||||||
|
هزار دستان |
تاج اصفهاني |
||||||
|
يک جرعه مي |
جواني |
|
ديار خوب من |
اي وطن |
||||||
|
شاليزار |
بخفته دل |
||||||
|
گيلان جان |
تو بيو |
||||||
|
لالايي |
چوپان |
||||||
|
نشو نشو |
مارال |
***

علي اكبر شهنازي
زمان عكس : 1332
استاد شهنازي يكي از دوستان نزديك عارف بود و همراه با صداي او آهنگهاي بسياري نواخت و درباره او مي گفت : « عارف داراي دو دانگ صدا بود ولي خيلي با حالت و گرم مي خواند به طوري كه شنونده را به سوي خود جذب مي كرد . وي انساني بود عصبي و زود رنج و به پول و ثروت اصلا نمي انديشيد آزاده يي بود كه بيشتر كوشش خود را جهت آرمان آزاديخواهي خود مي كرد . »
استاد علي اكبر خان شهنازي غير از تار به سازهاي ديگري مانند : سه تار ، پيانو نيز آشنايي كامل داشت و در سال 1332 عازم آبسرد دماوند شد و در آنجا مشغول كشاورزي شد ولي كم و بيش با شاگردان و طرفدارانش همكاري داسشت و به كارهاي هنري نيز مي پرداخت تا در سن هشتاد و هفت سالگي بدرود حيات گفت . روانش شاد .

******
http://www.afarideh4.blogfa.com
***
بیوگرافی سیما بینا سیما بینا در خراسان در قلب موسیقی محلی خود متولد شد و از کودکی کنار احمد بینا پدری که استاد موسیقی سنتی و شاعر و آهنگ ساز ترانه های اولیه او بود رشد کرد. در سن 9 سالگی همکاری رسمی خود را با رادیو ایران برنامه کودک آغاز نمود. از همان دوران نزد اساتید و مشاهیر موسیقی به آموزش ردیف های موسیقی سنتی و آوازی پرداخت و جندی به شاگردی استاد جواد معروفی و استاد زرین پنجه دو شخصیت بزرگ موسیقی ایران در آمد . دیری نگذشت که در برنامه موسیقی ویژه ای بنام گلها صحرائی به اجرای نغمه های محلی در رادیو ایران پرداخت. صدای او در این برنامه برای بیش از دو نسل از مزدم خاطراتی فراموش نشدنی به جای گذارده است . سیما بینا پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تهران در رشته نقاشی آموش موسیقی سنتی خود را در خدمت یکی از قدیمی ترین و آگاهترین موسیقیدانان آواز سنتی ایران استاد عبدالله خان دوامی کامل نمود . از آن پس علاوه بر اجرای مستمر موسیقی و آواز سنتی به تحقیق و جمع آوری ترانه ها و آوازهای محلی پرداخته است. سیما بینا جهت ارائه و حفظ این گنجینه های ملی با تکیه بر اندوخته ها و اطلاعات موسیقی اش به باز سازی و تنظیم دوباره آنها پرداخته و در واقع با پژوهش و ارائه موسیقی خاص خود جایگاه منحصر به فردی در تاریخ موسیقی محلی ایران کسب نموده است. چگونگی فراهم آمدن موسیقی سیما بینا از زبان خود هنرمند گلهای صحرائی عنوان موسیقی من است .آهنگ ها و ترانه هایی که رنگ و بوی کوه ها و دشتها ی سر زمین ما را دارد.آنها را شخصا از میان مردم با ذوق روستاها چیده ام. به این ترتیب : به شهرها و روستاهای اطراف ایران و به خصوص خراسان که سر زمین اجدادی من است سفر میکنم.نغمه ها و آهنگهای منطق دور افتاده ای را که بسیار قدیمی و همچنان بکر و دست نخرده در میان مردم آن منطق باقی مانده است گردآوری و ضبط میکنم. همه این نغمه ها و ترانه ها زیبا و دلنشین است ولی من آنهایی را با صدای خودم بیشتر هماهنگی دارد بر میگزینم. اشعار این آهنگها در واقع همان دوبیتی های محلی و عامیانه ای است که در میان توده مردم سروده شده و در همان منطق معمول لست از میان این سروده های محلی آنچه را برای اجرای من مناسب تر است گلچین میکنم. در میان احن ها و لهجه های زبان محلی گویش هائی در مناطق شمال خراسان است که ترکی و یا کردی کرمانج میباشد و کاملا برای من نا آشنا است و گاهی لهجه های مختلف مناطق دیگر ایران مثل مازندران گیلان / لرستان/شیراز/ و چهار محال بختیاری هستند که اهنگهای زیبایی آن را خوانده ام روی این لحن ها خیلی بیشتر کار میکنم چون زبان خودم نیست و برای درست بیان کردن لهجه مفهوم آن حتما از اهالی همان شهر و محل کمک می گیرم و نوار محلی آنرا بسیار گوش میدهم تا اینکه عمیقا احساس و لحن آنرا دریابم و به جانم بنشیند. به گونه ایکه در اجرای خودم حرف و پیام این ترانه های دلنشین و مردم آن مناطق حتی بودن فهم کلام و شعر بتواند به شنونده منتقل شود. خوشبختانه به تجربه دیده ام که در اجرای کنسرت هایم در فستیوال های مختلف مردم از هر جای دنیا از موسیقی ما برداشت درستی داشته و پیامهای غم و شدی یا از حالت و حس و عرفان آن نتاثر شده اند . ولی گاه لازم می دانم که با کلامی نو پیامی از حال و روزگار خودمان را در آواز بگنجانم زمینه این کار را در موسیقی شمال خراسان بیشتر یافته ام . قسمت است زیرا انتخاب ساز و نوازنده قوی محلی لازم است که معمولا نوازنده های قوی و استاد در سازخودشان متاسفانه یا پیر و ضعیف و خسته هستند و یا مشکلات دارند. که نمیشود با ایشان سفرها و تمرین های سنگین همراه داشت . البته از تک نوازی این استادان قدیمی در استودیو استفاده می کنیم. ولس برای کمنسرت مهمولا از میان هنرمندان جوان و با ذوق محلی نوازنده هائی را انتخاب می کنم که لازم ایت با ایشان سالها کارو تمرین منظمی داشته باشیم تا اینکه برای همراهی در یک برنامه و یا ضبط موسیقی کاملا پخته و آماده بشوند./ طبعا این روش وقت و زحمت بیشتری می خواهد تا اینکه مجموعه موسیقی خوب و درستی فراهم شود. آهنگهای محلی ضمن زیبائی و دلنشین خود گاهی بسیار یک نواخت و طولانی است . در این مورد شیوه های مختلفی را بکار می گیرم یکی این که جمله های از یک آهنگ محلی دیگری را در میان ترانه ام با ظرافت و هماهنگی می گنجانم . گاهی ریتم آنرا در چند جمله عوض میکنم و یا در جائی با یک دوبیتی و آواز محلی یا همخوانی کر .... این یکنواختی را تنوع می دوهم. بد نیست در اینجا اعتراف کنم پدرم گاهی جمله ای شعر و یا آهنگ در میان ترانه های محلی من نهاده است . و در سالیان سال از اجرای اولیه آن قطعات گذشته است . اکنون هماهنگی و بجا بودن آن را احساس میکنم بگونه ای که با اصالت تمام جزو بافت آهنگ و ترانه شده است. بسیاری از آهنگهای محلی بیرجند را که در کودکی و نوجوانی خوانده ام از پدرم شادروان احمد بینا که خودش از مردمان با ذوق خراسن و شهر بیرجند بود و بسیاری از آهنگهای محلی خراسان را می دانست آموخته ام . پدرم در بسیاری از سفر های پژوهشی که از نوجوانی آغاز کرده بودم مرا همراهی می کرد و در واقع او بود که این وظیفه را بر عهده من نهاد. در این 20 سال اخیر کار های من مشکل ضبط و استودیو نیز داشته است که به ناچار برای این کار از استودیو های خارج از شور استفاده کرده ام و بنا بر این ضمن مخارج با لائی که برایم در بر داشته است متاسفانه برای پخش آنها در میان مردم ایرانم ممنوعیت دارم این کار مجوز رسمی از اداره ارشاد اسلامی لازم دارد تا بتوانیم در ایران آنها راپخش کنیم که هنوز تک خوانی زن اجازه ندارد./ البته مردم عزیز هموطنم از سالیان پیش که دوران کودکی من بود نسل به نسل صدایم را شنیده اند و موسیقی مرا با تنظیم های اساتید بزرگ استاد جواد معروفی/ استاد فرامرز پایور / استاد انوشیروان رو حانی / استاد خالدی / استاد فخرالدینی و ناصر چشم آذر .... شنیده اند و هنوز آنها را به یاد دارند. به همین جهت هنوز در هر جای دنیا که اجرا کنسرت هائی دارم با محبت و اشتیاق تمام برنامه هایم را استقبال می کنند و مرا با کمنال لطف مورد تشویق و تحسین قرار میدهند. این عزیزان میگویند : صدایت موسیقی کودکی و نوجوانی ماست با همه خاطرات زیبائی که در نهانخانه دل جانمان است.... و همین ارزش و اعتبار آواز من است . صدا و موسیقی من ذرهای از فرهنگ غنی و پر باره سر زمینم ایران و مردم شریف آنست. سیما بینا *** قمرالملوک وزيري شيرزني خوش صدا و گشاده دست ر 1284 - 1338 خورشيدي يکي از شير زنان ايران که در بين هنرمندان معاصر نقش مهمي داشته است قمرالمولوک وزيري مي باشد که ساليان دراز ستاره درخشان آسمان هنر ايران بود. صداي رساي قمر که از نخستين زنان خواننده ايران در دوران معاصر کشور ما بود علاقمندان شيدايي نظير تيمورتاش و عارف داشت که استاد مرتضي ني داود توانست او را کشف کند و از اين خواننده اشعار مذهبي، هنرمندي بسازد که ساليان دراز نامش در هر محفل و مجمعي ورد زبان ها بود قمر در کودکي پدر و مادرش را از دست داد و با مادر بزرگ خود زندگي مي کرد. نزديکي با مادربزرگ که خواننده اشعار مذهبي بود نخستين انگيزهً رغبت او به خواندن شد. ابتدا نزد يک معلم گمنام و همچنان ناشناخته، به فراگيري آواز پرداخت و پس از آن با مرتضي ني داود آشنائـي پيدا کرد. راهيابي به محضر اين استاد از يک سو قمر را با رديف موسيقي ملي آشنا کرد و از سوي ديگر راهش را براي کسب تجربيات بعدي از استادان ديگر هموار ساخت. مرتضي ني داود درباره نخستين برخود خود با قمر چينين مي گويد که: " ... اولين بار که قمر را ديدم سنش خيلي کم بود. در حدود هفده يا هجده سال داشت. اين ديدار در محفلي پيش آمد که من هم به آن دعوت شده بودم. يکي از حاضران ساز مي زد ولي من هيچ از طرز نواختنش خوشم نيامد. اما همين که قمر شروع به خواندن کرد به واقعيت عجيبي پي بردم. صداي اين خانم جوان به قدري نيرومند و رسا بود که نمي شد باور کرد ... " همين آشنائي نخستين بود که پس از دو سال پاي قمر را به کلاس ني داود باز کرد. کار پيشرفت قمر در مدتي کوتاه به آنجا رسيد که کمپاني قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود ولي بي ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي پرداخت گرفتار طعن و لعن مي شد ولي مجازات زن موسيقي پرداز " سنگسار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده اي به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن " بي حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستين کنسرتش مي گويد : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلا نتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسيده بود مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفت ها اين کار را بکنم و پـيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي حجاب در نمايش ها شرکت مي جستم و حدس مي زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود ... " . او نخستين زني بود که بعد از قرةالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. و مي گفت: مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم قمر نخستين کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتري از او تعهد گرفت که بي حجاب کنسرت ندهد. قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال 1310 کنسرت داد و ترانه هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به از هديه کرد آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي 426 صفحه و به گفته دکتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است گشايش راديو به سال 1319 بزرگترين تکيه گاه قمر و هنرمندان همزمان او بود. مردم توانستند در سطحي گسترده تر با او رابطه برقرار سازند. رابطه اي که به زودي به پيوندي ناگسستني تبديل شد. ديگر همهً گوش ها تشنه صداي مخملي قمر شده بود. قمر ديگر به اوج شهرت رسيده بود و بزرگان شعر و ادب و موسيقي براي ديدارش و بهره گيري از صداي يکتايش سرودست مي شکستند. تاريخ موسيقي ملي ما، هرگز چنين اوج پيروزمندانه اي را به نام کسي ثبت نکرده و چنين جذبه اي را در هنر و صداي کسي به ياد ندارد. مقتدران کيسه هاي اشرفي به او هديه مي کردند و هنرمندان بي زور و زر، عشق هيجان زدهً خود را نثارش مي ساختند. تيمورتاش وزير دربار عاشق دلخستهً او بود، عارف قزويني شيفته و مجذوب او شده بود و ايرج ميرزا با وجود خوبرويان ديگرش دل در گرو عشق قمر داشت. قمر نيز مانند عارف درويش بود. از گردآوري زر و سيم پرهيز مي کرد و به اصطلاح اهل فن گردآوري، از (عقل معاش) بي بهره بود. درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به دست نيامده از دست مي داد. اندرزهاي مشفقانهً دوستان نيز در او مؤثر نيفتاد و حتي در هنگام تنگدستي نيز گشاده دستي را از دست نمي نهاد. حسن علوي کيا در مجله ره آورد چنين مي نويسد : در سالهاي 1325 يا 26 با عده اي از دوستان در خانه دکتر فرزين دندان پزشک دعوت داشتيم که قرار بود قمرالملوک وزيري هم در آن ميهماني شرکت کند همراه دکتر به کاباره اي که قمر مي خواند رفتيم و بعد از ساعت 10 شب سوار اتومبيل ما شد و گفت مي خواستم خواهش کنم مرا به حدود اکبرآباد ببريد که قبول کرديم. وقتي به آنجا رسيديم به يکي از باغ هاي قديمي وارد شد و داخل ساختمان توي اتاقي رفت که محل سکونت باغبان بود. پنجره اي به خارج داشت که داخل اتاق ديده مي شد. قمر وارد اتاقي شد که يک زن و مرد جوان با دو بچه زير کرسي نشسته بودند. قمر يکي از بچه ها را که ظاهرأ بيمار بود بغل گرفت و بوسيد و کيف پول خود را باز کرد و يک بسته اسکناس در آورد و روي کرسي گذاشت. معلوم شد مزد آن شب کاباره را به اين خانواده داده است. قمر وقتي بيرون آمد عذرخواهي کرد و گفت مادر اين بچه بيمار سالها به من خدمت کرده و من هر شب به آنها سر مي زنم. قمرالملوک وزيري در سالهاي آخر عمر در اتاقي که فرش نداشت زندگي مي کرد. به شدت بيمار بود. حتي کسي را نداشت که برايش غذا بپزد. نورعلي برومند و حسين ضربي همت کردند و دوستداران قمر براي او پولي جمع کردند که حدود 12 هزار تومان شد تا خانه اي در تهران پارس بخرد. پول را به قمر دادند و چند روز بعد بديدار او رفتند که او را ياري کنند تار خانه را بخرد، معلوم شد تمام آن پول را به بچه يتيمي داده که قمر سرپرستي او را بر عهده داشته است تا براي خود خانه اي بخرد و پس از قمر در آن خانه زندگي کند. قمر چند روز بعد فوت کرد. قمرالملوک وزيري عاقبت در شامگاه پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 1338 در شميران، در خانه يکي از نزديکانش در گذشت. استاد محمد حسين شهريار غزل زيبائي دارد درباره قمر که چنين است: از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاشت آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست مهمان عزيزي که پي ديدن رويش همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست آسايش امروزه شده درد سر ما امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست ************* دلکش خواننده موسيقی ايرانی چهارشنبه شب در سن 79 سالگی در بيمارستانی در تهران به مرگ طبيعی درگذشت. با مرگ دلکش جامعه موسيقی ايران خواننده ای را از دست داد که نه تنها صدائی رسا و تاثير گذار داشت، بلکه در فرآيند نوآوری در موسيقی سنتی نقشی عمده ايفا کرد. عصمت باقرپور با نام هنری "دلکش" در سال 1304 در بابل زاده شد. هنوز نوجوان بود که نزد خواهرش به تهران آمد و در مدرسه ای که درس می خواند، توجه آموزگار موسيقی" ظهيرالدينی" را به سوی خود جلب کرد که صدای او را پر رنگ و شايسته پرورش تشخيص داده بود. ظهيرالدينی او را به دفتر روح الله خالقی در انجمن موسيقی ملی برد و خالقی او را به دست عبدالعلی وزيری خواننده معروف آن زمان سپرد که فوت و فن آوازخوانی را به او بياموزد. دوسه سالی بعد پس از آموختن آنچه بايد، دلکش در سال 1322 فعاليت آوازخوانی خود را آغاز کرد و در سال 1324 به عنوان آوازخوان به استخدام راديو ايران در آمد که تازه پنج سالی از بنيادش گذشته بود. در آن سالها، موسيقی سنتی که بر اثر تکرار و تقليد، جاذبه خود را از دست داده بود، نياز بسيار به نوآوری داشت. انديشه و احساس نو، آهنگ نو و صدای تازه می طلبيد تا از رکود پيش آمده به در آيد. نياز به صدای گرم و رسای زنانه به ويژه برجسته می نمود. قمر الملوک وزيری رفته رفته از توان خواندن افتاده بود و ملوک ضرابی نيز ديگر جاذبه پيشينش را نداشت. از سوی ديگر آهنگسازان نسل جوانتر که قصد نو آوری در موسيقی سنتی داشتند، به صداهای تازه ای نياز داشتند که با نو آوری های آنها سر سازگاری داشته باشد. دلکش يکی از بهترين اين صداها بود که از بخت خوش به همکاری دائمی با مهدی خالدی، آهنگساز نو آور و از شاگردان ابوالحست صبا پرداخت. همکاری ثمربخش همکاری دلکش و خالدی نه تنها برای هر دو آنها مفيد بود و هر يک موفقيت ديگری را تضمين می کرد، بلکه در کار ساخت و پرداخت و اجرای تصنيف نيز تحولی پديد آورد. تا آن زمان تصنيف خوانی چندان اهميتی نداشت و حتی آواز خوانان برجسته خواندن تصنيف را خلاف شان و اعتبار می دانستند. اما در آفريده های خالدی تصنيف اهميت ويژه ای پيدا کرد و صدای رسای دلکش بر اين اهميت و جاذبه تاکيد می گذاشت. در برنامه های اجرائی "خالدی - دلکش"، تصنيف دوبار اجرا می شد و در آغاز و پايان برنامه جای "پيش در آمد" و "رنگ" می نشست. اين روش ابداعی از آنجا که بر جاذبه های برنامه های موسيقی می افزود، بزودی فراگير شد و جای تصنيف در همه برنامه های موسيقی راديوئی گسترده تر و برجسته تر گرديد. متاسفانه همکاری دائمی دلکش و خالدی هفت سالی بيش به درازا نکشيد و آن دو در سال 1331 از هم جدا شدند. با اين همه صدای دلکش آنچنان پر و پيمان و جذاب بود که توانست در پيوند با آفريده های آهنگسازان ديگر نيز جلوه بسيار پيدا کند. دلکش پس از خالدی به ترتيب با جواد لشگری، بزرگ لشگری، حبيب الله بديعی و علی تجويدی به همکاری پرداخت. در اين ميان همکاری او با تجويدی پربارتر از ديگران بود و ترانه های بسياری زيبائی از اين همکاری به يادگار مانده است. گفتنی است که دلکش خود نيز آهنگ می ساخت البته با نام مستعار " نيلوفر". " ساز شکسته" يکی از آهنگهائی است که او خود ساخته و خوانده است. ترانه ها و فيلمها غير از " ساز شکسته" خوانده های زيبای ديگری نيز از دلکش بجای مانده است: آمد نوبهار، آشفته، دل غافل، آه بی اثر، تنها منشين، پشيمان شدم، ياد کودکی، سفر کرده، شب تنهائی، آتش کاروان، به کنارم بنشين و... آتش کاروان( آهنگ از تجويدی و با شعر بيژن ترقی) و به کنارم بنشين ( از خالدی با شعر رهی معيری) از بازمانده های از ياد نرفتنی دلکش به شمار می روند. از آن گذشته دلکش شماری از ترانه های بومی شمال ایران را نیز بازخوانی کرده است؛ آنهم در سالهایی که رغبت به "بومی خوانی" فراگیر نشده بود. بازخوانی او بویژه از قطعه معروف "امیری" بسیار زیبا و دقیق از کار درآمده است. دلکش در چند فيلم سینمایی نیز شرکت کرده است که عبارتند از: شرمسار، مادر (همراه با قمرالملوک وزیری)، افسونگر و دسیسه. دلکش سه چهار سال پیش در سفری به شهرهای مختلف اروپا، با بازخوانی ترانه های پیشین خود، یکبار دیگر تحسين و ستایش ایرانیان برونمرزی را برانگيخت. در آخرين سفر دلکش به لندن، بخش فارسی بی بی سی مجموعه ای از خاطرات و شرح حال دلکش با صدای خود او فراهم کرد. گفتگو، تنظيم و تهيه اين مجموعه را که "آواز خاطرات" نام دارد، شاهرخ گلستان برعهده داشت/
********** سلام به زودي در اين وبلاگ اطلاعات کاملي از موسيقي ايران به شما عزيزان ارائه میکنم .... هنر موسیقی (تاریخ موسیقی جهان) www.honarmosighi.persianblog.com و همین طور وبلاگهایی درباره ی هنرستان موسیقی سوره که در مورد گروه هایی که در این هنرستان هستند مطالبی موجود است : گروه موسیقی ترنم ( موسیقی سنتی ) هنرستان موسیقی سوره ( گروه موسیقی سنتی سوره ) گروه موسیقی سنتی نوای آناهیتا (موسیقی سنتی) ******


ر " هيزماسترزويس " به خاطر ضبط صداي او دستگاه صفحه پر کني به تهران آورد. بعد از آن کمپاني " پوليفون " هم آمد و کمپاني هاي ديگر و به قول ني داود، قمر اين همه اهميت پيدا کرده بود
در آغاز از همه علاقه مندان موسیقی دعوت میشود به وبلاگ های دیگر حمیدرضا آفریده که در مورد تاریخ موسیقی جهان و زندگینامه بزرگان موسیقی جهان و بزرگان موسیقی پاپ ایران است بروند ونظرات خودشان را در مورد این وبلاگ ها بگویند.
نـمونه هايي از مـوسيـقـي ايراني

موسيـقـي سنـتي زمان قاجار
موسيـقـي سنـتي معـاصر
موسيـقـي دستگاهـي جـديـد
| پروين | پروين | ||
|
خزان (شعر از رهي معيري) |
ناظري و کامکاران |
***
|
|
|
|
موسيقي و پژوهش
فرهاد مشتاق
پژوهش در حوزه موسيقي چه در سطح كشور و چه در منطقه لرستان رشته ناشناخته و جواني به نظر مي رسد . هرچند در گذشته پژوهشهايي در سطح توانمنديها و سلايق شخصي در زمينه موسيقي لرستان صورت پذيرفته اما بايد ضرورت آنرا به شكل آكادميك و روشمند متذكر شد . شايد يكي از دلايل كم كاري در اين زمينه علاوه برنداشتن بهره ي اقتصادي اين بخش وعدم حمايت نهادهاي دولتي ومتولي ، نداشتن روش تحقيق و متد پژوهش براي جوانان و علاقمندان دراين زمينه باشد . روش تحقيق و پژوهش با وجود كليت يكسان آن درتمامي علوم به شكل كلان در حوزه هاي مختلف هركدام روش خود را مي طلبند . بعنوان مثال روش تحقيق علوم اجتماعي و روش تحقيق هنر علاوه بر همساني ظاهري آنان در بنياد اما تفاوتهايي با هم دارند . شايد بتوان به روش تحقيق علوم اجتماعي گزينه زبان و احساس را نيز اضافه نمود تا بتوان آنرا براي پژوهش هنر نيز لحاظ نمود . مهمترين معضل پژوهش رشته هاي هنري نبود كتب مرجع در اين زمينه است . اگر كتابي هم دراين زمينه موجود باشد بيشتر ترجمه است . ناگفته پيداست كه اصل اين ترجمه ها ناظر بر مختصات فرهنگي هنري همان سرزمين يا منطقه بوده كه براساس چگونگي بافت اجتماعي ، مذهبي ، فرهنگي و الگوي زباني آنان شكل گرفته و برپايه و مايه ايراني نيست . مشكل ديگر آثار مكتوب و جستارهاي موسيقي دركشورمان پيشي گرفتن سليقه ها و احساسات نويسندگان اين كتب برروش و اصول علمي پژوهش است كه اين آثار را بيشتربه تاريخ و گزارش شبيه نموده است . همانگونه كه مي دانيم براي پژوهش هر مطلبي مي بايست به موضوع پژوهيده دسترسي يافته و آنرا مورد مطالعه همه جانبه قرار داد . براي دستيابي به اين مواد خام كه مورد مطالعه پژوهشگر يا تيم پژوهش قرار خواهد گرفت ، اولين راه پيشنهادي جمع آوري آثار مرتبط با آن موضوع است كه اين آثار مي بايست از سرچشمه ومنبع تغيير نيافته ويا درصورت امكان كمتر تغيير يافته وبيشتر از منابع موثق وسرچشمه تهيه وجمع آوري گردد . اين منابع مي تواند شامل آثار صوتي تصويري و يا نوشتاري باشد و بصورت ميداني و يا كتابخانه اي تهيه وجمع آوري گردد . پس از تهيه اين منابع و آثار پژوهش موسيقي را مي توان در چند بخش عمده آغاز نمود :
1. زيبايي شناسي و فلسفه هنر.
2. بررسي مردم شناختي و جامعه شناسي .
3. زبان شناسي و پراكندگي گويش ها و لهجه ها .
4. بررسي تاريخي و سبك شناسي .
5. بررسي فني و تخصصي .
موسيقي بدليل اينكه رفتاري تغيير پذير و هنري تكامل گرا و درلحظه است همچون رفتار انسانها در برهه هاي زماني و اقليم هاي مختلف يا در شرايط مكاني زماني خاص دچار تغييرات و تحولاتي خواهد شد . بهترين شكل پژوهش ، پژوهش ميداني است . بعنوان مثال اگر نوازنده اي در روستا و با ساختار معماري و شرايط جغرافيايي به سبك يا شيوه خاصي از نوازندگي يا خوانندگي رسيده است براي شنيدن نغمه اصيل و دست نخورده او بهتر آن است كه در محل حضور يافته و نوازنده را در همان شرايط مورد پژوهش قرار دهيم يا مواد خام او را براي تحليل بهتر جمع آوري نماييم . پژوهشگران اين شيوه را بهترين شيوه پژوهش دانسته اند كه علاوه بر دستيابي به اصالت هاي هنرمندان به ما كمك مي كند كه صداي درون و ناخودآگاه آنان را بعنوان برگزيده اي از قوم خود درمحل شنيده و با نمونه گيري به مطالعه مردم شناختي و موسيقي شناسي بپردازيم . مثلاً نوازنده اي كه در شرايط جغرافيايي خاصي نوايي را مي نوازد همان نغمه را در شرايط استوديويي يا شرايط مغاير با ساختار زندگي طبيعي خود با تغييراتي خواهد نواخت . اين معضل را رعايت سليقه شنونده از سوي نوازنده دوچندان مي كند يعني نوازنده براي بيان احساسات و هنر خود از سليقه پژوهشگر يا مخاطب خود بهره برده و براي جلب رضايت او در نغمات اصيل خود دست برده تا به آستانه تأثير گذاري برسد و بعبارتي مورد پسند مخاطب قرار گيرد . همانگونه كه مي دانيم در قديم براي هر روز و ساعت و زماني موسيقي و لحن خاصي را مي نواخته اند ، حال به متغير هاي فوق شرايط زمان را نيز مي بايست اضافه نمود. پژوهش كتابخانه اي را مي توان در مرحله اي لحاظ نمود كه يا نمونه زنده در دسترس نيست و يا نمونه مورد نظر در زندگي امروزي موجود نباشد و به جزئي از تاريخ پيوسته باشد . نكته اينجاست كه فرد پژوهشگر با وجود داشتن مواد خام مي بايست به مسائل فني موسيقي در حد اجرايي آن مسلط باشد مثلاً براي پژوهش موسيقي لري پژوهشگر مي بايست موسيقي را در حد عملي از نزديك بشناسد و آنرا با نواختن ساز محلي تجربه نمايد تا بتواند چارچوب ساختار آنرا لمس نمايد و همچنين بتواند نواهاي آن را به خط نت درآورد . بعنوان مثال براي پژوهش ترانه عليدوستي و درك عميق آن گره خوردن در پيچش اين نغمات وتجربه اين حرمان ها را طلب مي كند . شناخت زبان و گويش منطقه و احاطه به آداب و رسوم آنان شرط لازم پردازش اين موسيقي است البته اين شرايط را بيشتر براي پژوهش تخصصي موسيقي در نظر گرفته اند زيرا براي پژوهش تاريخي يا فرهنگ شناسي موسيقي مناطق ، نوازنده بودن شرط اصلي بشمار نمي آيد . هرچند لازم به ذكر است كه موسيقي شناسان برجسته جهان بيشتر يا آهنگساز بوده اند و يا نوازنده و موسيقي شناس ، بعنوان مثال : بلابارتوك 1880 م آهنگساز مجارستاني يكي از بزرگترين موسيقي شناسان جهان است كه خود را با مجهز كردن به زبانشناسي ، فرهنگ شناسي و مردم شناسي علاوه برتسلط كامل بر علوم آهنگسازي و فنون موسيقي تا به اين درجه رسانده و موجب پيدايش علوم جديدي در زمينه موسيقي شناسي گرديده است . علم جديد موسيقي شناسي كه البته بيشتر به مطالعه موسيقي هاي غير غربي مي پردازد به اتنوموزيكولوژي Ethnomusicology معروف است . موضوع مورد مطالعه اين علم موسيقي هاي شرقي است كه امروزه براي جهانيان بسيار حائز اهميت شده و الهام تمهاي آهنگسازي موسيقي مغرب زمين گرديده است . پيدايش اين گرايشها همگي متكي بر جستجوي هويت ملي و اعتلاي فرهنگي بزرگان انديشه و هنر هر ملتي است . ازموسيقي شناسان شايسته ايران زمين ميتوان از مرحوم محمد تقي مسعوديه ـ فوزيه مجد ـ محمدرضا درويشي و دكتر محسن حجاريان ( م ح آريان ) هم استاني و همشهري گرانقدرمان نام برد كه تلاش هاي هركدام ازاين بزرگان ميتوانند الگوي مناسبي براي موسيقي شناسي باشند .
شاديانه
سازنه و بازنه
شاديانه درموسيقي لرستان
موسيقي لرستان ازديرباز تاكنون تاريخ كهني را پس پشت نهاده وهمگام وهمدم سورو سوگ مردم اين ديار بوده ودراين مسير فرازوفرودهاي بسياري را تجربه نموده است . اين موسيقي كهن وباستاني استمرار خود رامديون خنياگران و نوازندگاني ميداند كه بادست ودهاني خالي و دلي پرازحسرت نگاه ها و با ورداشت هاي انساني به سازو سرود ونغمه مشغولند . به اين گردانندگان ساز دراصطلاح محلي وگويش لري سازنه sāzena گفته ميشود . هرچند اين واژه درمورد نوازندگان سرنااطلاق ميگردد اما به همه موسيقاييان و نوازندگان ديگر سازهاي موسيقي لرستان نيز گفته ميشود . البته سازنه را عده اي رقصنده چابك بنام بازنه bāzena ياري ميدهند وهمدست با سازنه ودرجواب ساز او حجم زيبايي از دست افشاني وچرخش دستمال هاي رنگارنگ را به منصه ي ظهور مي رسانند . ازرقص هاي مهم لرستان ميتوان سنگين سما ـ سه پا ـ دوپا ـ اوشاري ـ شانه شكي ـ چپي ودودستماله را نام برد . اين رقص ها بازمانده مراسم آييني وجهان اساطيري گذشته اند وبه شكل دسته جمعي وبسيار ديدني اجرا ميشوند . ازسازهاي قديم موسيقي لرستان سرنا ودهل و كمانچه و تنبك كه درگويش لري « تال » وتمك ناميده ميشوند ودربرخي نواحي بلور bellour يا همان ني لبك فلزي دست سازرا مي توان نام برد . البته در حاشيه لرستان نيز شاهد نواختن دوزله و تنبور يا تمور هستيم كه بيشترسازمناطق كردنشين است . امروزه به دليل مجاورت و ارتباط مناطق مختلف وتبادلات رايج فرهنگي سازهاي غير بومي ديگر مانند دف و سازهاي موسيقي دستگاهي ( سنتي ) وسازهاي الكترونيكي در گروه ها و اجراهاي موسيقي لري نيز بكاربرده ميشود كه درمواردي بااستفاده بي رويه ونامرتبط ونابجا وناهمخواني اين سازها با مضامين وفضاي موسيقي لري وآهنگسازي!!! تقليدي برخي از مدعيان اين عرصه موجب كسالت بار شدن فضاي موسيقي وتكراري شدن برخي مضامين كهنه و نه كهن موسيقي اصيل لرستان شده اند . موسيقي لري كه به اشتباه آنرادرقالب دستگاه ماهور ودربرخي مواقع شبيه به گام ماژور اروپايي دانسته اند باوجود شباهت بسيارزياد ساختارملودي و كوك آن بادستگاه ماهورازنظام ساختار ملودي خود تبعيت نموده ، نه درمحدوده وچارچوب دستگاه هاي موسيقي ايراني مي گنجد ونه ازسيستم والگوي گام هاي موسيقي اروپايي پيروي مي كند . وجود مقام ها و ترانه هاي لري ـ لكي مانند : هوره ـ مويه ـ ساريخاني ـ شاهنامه خواني ( شه نومه خوني ) و ... كه نظام موسيقيايي پيچيده خاص خودشان را دارند دلالت بر اين تفاوتها دارد . همين تفاوتهاي ساختاري موجب بروز گونه هاي مختلف موسيقي برمبناومختصات زبان و فرهنگ آنان گرديده كه هركدام بادارابودن اصالت بومي وخصلت قومي خود داراي هويتي مستقل هستند . واشكافي پيچيدگي هاي اين موسيقي هاعلاوه بر آناليز ساختاري و تشريح الگوهاي موسيقايي وزيبايي شناسي آنها به نگاهي جامعه شناختي و مطالعات مردم شناسي نياز خواهد داشت . شايد شكستن اين ركود به دست همان سازنه ها ميسر گردد واستمرار آن همچنان بدست وزبان آنان با زلال سرنا و نواي هزاره ها در تپش دهل و پايكوبي ازدست رفته مان جاري شود .
موسیقی عربی خوزستان
یوسف عزیزی بنی طرف
(متن سخنرانی در تالار اندیشه حوزه هنری تهران- 25/2/83)
پیشتر مایلم از دعوت آقای هوشنگ جاوید رییس کانون پژوهشگران خانه موسیقی ایران تشکر کنم که این فرصت را برایم فراهم کردند تا دراین جا، در جمع هنر دوستان سخن بگویم. گرچه من تخصص چندانی در موسیقی ندارم؛ اما همیشه سعی کرده ام شنونده خوبی در این عرصه باشم. البته من گاهی به موسیقی زادگاهم یعنی موسیقی عربی خوزستان پرداخته ام ومقاله هایی نوشته ام و این از سر ناچاری بوده است چون کمتر کسی از انبوه محققان موسیقی محلی ایرانی را دیده ام که به این موسیقی پرداخته باشد. شاید آقای هوشنگ جاوید استثنایی در این قاعده باشد. وی آن گونه که برایم تعریف کرده در یکی دوسال گذشته کارهایی در این زمینه انجام داده است. به نظر من عدم پژوهش درباره موسیقی عربی خوزستان ریشه در نوعی بی توجهی یا حتی بی اعتنایی دارد. در سال ها و دهه های گذشته بسا پژوهشگرانی که به موسیقی محلی قومیت ها و مناطق مختلف ایران پرداخته اند واز موسیقی محلی آذربایجانی و کردی و ترکمنی ومازندرانی گرفته تا موسیقی بلوچی و خراسانی و ولری و شیرازی و بندری را به تحقیق نشسته اند اما گویی 3 تا 4 ملیون هموطن عربشان در خوزستان سزاوار - حتی- گوشه چشمی هم نبوده اند. این را ما هم نزد روشنفکران و هم دولتیان می بینیم. بیست و اندی سال است که جشنواره موسیقی ایران را در دهه فجر در تهران برگزار می کنند واز همه قومیت ها و استان های ایران دعوت می کنند اما دریغ از دعوت از یک گروه موسیقی عربی خوزستان. شاید سال 1381 یک استثنا باشد که گروه موسیقی عربی الغدیر به جشنواره آمد؛ آن هم به همت برخی از عرب های اهوازی مقیم تهران. اداره کل ارشاد خوزستان بودجه های هنگفت برای برنامه های پر طمطراق خرج می کند اما توجه و اهتمامش به هنر
و فرهنگ و مطبوعات بومیان عرب استان بسیار اندک است. جالب این که در برخی از سریال ها ی تلویزیونی یا فیلم های سینمایی برای معرفی موسیقی عرب های خوزستان از موسیقی بندری استفاده می شود. درست است که موسیقی بندری موسیقی همسایگان عربهای خوزستان در بنادر جنوبی ایران است و حتی در شهرهایی مثل آبادان هم نفوذ کرده اما موسیقی بندری به هیچ وجه موسیقی مردم عرب خوزستان - وحتی عرب های آبادان- نیست بلکه موسیقی این مردم، عربی است. باید بگویم که در شمال خوزستان موسیقی لری و بختیاری ودر شهرهای دزفول و شوشتر موسیقی دزفولی و شوشتری نیز رایج است اما همان گونه که گفتم موسیقی مردم عرب این استان - که اکثریت جمیعت خوزستان را تشکیل می دهند- موسیقی عربی خوزستانی است ولاغیر. سازمان صدا وسیما در داخل و تلویزیون های سلطنت طلبان وملی گرایان افراطی در خارج همواره کوشیده اند موسیقی بندری را به عنوان نماد یا سمبل موسیقی خوزستان عرضه کنند واین البته گونه ای از مسخ واقعیت است. این واقعیت چون در اکثریت وجودی خود عربی (ایرانی) است به مذاق عرب ستیزان خوش نمی آید، لذا می کوشند بدیلی برای آن دست و پا کنند.
کم لطفی هنرمندان و روشنفکران وپژوهشگران ایرانی نسبت به هنر و زندگی هموطنان عربشان در خوزستان محدود به به پژوهش در عرصه موسیقی نیست بلکه دیگر عرصه های هنری و فرهنگی و اجتماعی را نیز در بر می گیرد. از این همه مجموعه های عکس که درباره ایلات و عشایر و اقوام مختلف ایرانی در کتاب های قطع بزرگ و کوچک چاپ می شود چند عدد آنها به زندگی عرب های خوزستان اختصاص دارد؟ مردمی که 4 گونه زندگی " بدوی"،
" هورنشینی" ، " روستایی" و" شهری" دارند که در ایران تقریبا بی نظیر است. هنرمند نقاش یا عکاس یا موسیقی پژوه یا جامعه شناس یا تاریخنگار یا داستان نویس ایرانی آن قدرکه به سایر مناطق ایران پرداخته آیا به عرب های خوزستان پرداخته است؟
اگر از کتاب " تاریخ پانصد ساله خوزستان" سید احمد کسروی بگذریم که درباره تاریخ خوزستان تا مقطع فرمانروایی شیخ خزعل است وهفتاد سال پیش نوشته شده وپیرامون نگاه شووینیستی اش حرف وحدیث فراوان هست، شما در ادبیات تاریخی و اجتماعی 50 – 60 سال اخیر کمترین اشاره ای به زندگی مردم عرب خوزستان می بینید. اگر کسی هم کاری کرده جز مسخ چهره فرهنگی و اجتماعی آنان چیزی ارایه نداده است که پیشتر به نمونه ای از آنها اشاره کردم.
متاسفانه گفتمان عرب ستیزی در خودآگاه و ناخودآگاه بسیاری از هموطنان ایرانی ما رسوخ کرده است و زدودن زنگار آن از ذهن وزبان این هموطنان نیاز به کار فراوان دارد.
همان گونه که گفتم مسخ واقعیت های اجتماعی و فرهنگی عرب های خوزستان محدود به موسیقی نیست وعرصه گسترده ای را در بر می گیرد. از کتاب " خوزستان" ایرج افشار سیستانی و " قومیت و قومیت گرایی" حمید احمدی بگیرید تا فیلم " عروس آتش" خسرو سینایی. حتی دوست درگذشته ام احمد محمود که رمان نویس شناخته شده ای در ایران است و به اقلیت دزفولی اهواز تعلق دارد ومطمئنا اکثریت عرب این شهر را به خوبی می شناخت در کتاب های خود اینان را درحد ووزن و کثرت و تاثیرشان در خوزستان تصویر نکرده است و قهرمانان رمان هایش اغلب از میان اقلیت غیر عرب برگزیده شده اند.
آن چه گفتم یک قاعده است. شاید در سال های دهه چهل و پنجاه شمسی، اشاره گذرای بیژن جزنی به عرب های خوزستان درکتاب
" تاریخ سی ساله" ونیز مقاله " آیین فصل در خوزستان" جلال آل احمد در کتاب " کارنامه سه ساله" و قصه های خاکسار استثنایی در این قاعده بود. البته اکنون نیز ما از یک نگاه واقع بینانه فرهنگی و سیاسی - خالی از غرض و مرض- نسبت به عرب های خوزستان دور هستیم وعرب پژوهشی علمی نزد روشنفکران ایرانی امر بسیار کمیابی است.
این پدیده یعنی تقسیم بندی مردمان این مرز و بوم به ایرانی و انیرانی و نادیده گرفتن فرهنگ و موسیقی و ادبیات و تاریخ بخشی از ایرانیان یعنی مردم عرب خوزستان، ناشی از گفتمان برتری جویانه ای است که عرب ها را گاه " تازی"، گاه " انیرانی"، گاه
" سوسمار خور" و زمانی " ملخ خور" خطاب می کند والبته از کاربرد اصطلاح غیرعلمی "عرب زبان" درباره مردم عرب خوزستان ابایی ندارد. بی گمان اطلاق صفت انیرانی به عرب ها یا ترک ها، دو قومیت مهم را از دایره ایرانی بودن خارج می کند واین امری ضد ایرانی است. از این رو باید به جای بهره گیری ازاین گونه اصطلاحات اساطیری، بر مبنای ضرورت های دوران جدید از اصطلاحات مدنی و نوین "عرب ایرانی" یا "ترک ایرانی" استفاده کنیم. به نظر می رسد ایدیولوژی سیاسی و تاریخی مبتنی بر نژاد گرایی، نقش نخست را در این گفتمان بازی می کند. اگر در دوران خلفای اموی و عباسی، شعوبیگری، ایدیولوژی ستیز علیه خلفا بود ونقشی تدافعی داشت اکنون این ایدیولوژی در درون ایران، نقشی هجومی دارد؛ زیرا برضد عرب ها که یک اقلیت بومی ایرانی است ودر قدرت سهم بسیار اندکی دارد، به کار گرفته می شود. لذا اکنون ودر روزگار ما ترک ستیزی، شعوبیگری و عرب ستیزی، ایدیولوژی های ضد ایرانی،ضد اسلامی و ضد ملی هستند.
نگاه عرب ستیز وعرب گریز وخودی و ناخودی کردن در سطح ملی ودر عرصه های فرهنگی و هنری، باعث می شود تا هموطنان عربمان از زاویه دید هنری و اجتماعی بسیاری از هنرمندان و روشنفکران ما کنار زده شوند و اگرهم قصدی برای نگاه کردن یا تصویرادبی یا هنری در کارباشد، چیزی تصویر می شود که ذهن تصویر گر می خواهد نه واقعیت جامعه عربی خوزستان. نگاه نژاد گرا- که پایه های آن در عهد پهلوی نهاده شد- نه تنها در خود آگاه ذهن عرب ستیزان ناسیونالیست بلکه رسوبات آن در نا خود آگاه ذهن انترناسیونالیست ها وحتی انسان های عادی جامعه نیز وجود دارد. این نگاه در بطن و متن خویش با معاییر حقوق بشر منافات دارد.
باید گفت سرزمین خوزستان، از نظر جغرافیایی محل تقاطع شبه جزیره عرب و فلات ایران و از جنبه فرهنگی محل تلاقی دو تمدن و فرهنگ عربی (سامی) و ایرانی است. از این رو ویژ گی های این دو تمدن را ما در این دیار می بینیم. از پیوند این در فرهنگ است که پدیده ای به نام هنر و فرهنگ عربی اهوازی (خوزستانی ) یا عرب ایرانی سر برآورده است.
اگر موسیقی عربی خوزستان را به دو بخش موسیقی ریفی یا روستایی وموسیقی مقامی یا شهری تقسیم کنیم، مشابهت های فراوانی میان این موسیقی و موسیقی جنوب عراق مشاهده می کنیم. البته این تشابه فقط خاص موسیقی نیست بلکه لهجه را نیز در بر می گیرد زیرا لهجه عربی خوزستانی، لهجه بین النهرینی است و با لهجه عربی خلیجی تفاوت دارد. ردیف ها و دستگاه های موسیقی عربی خوزستان با نظایر آن در موسیقی عربی خلیجی نیز متفاوت است. موسیقی مقامی بین النهرینی از موسیقی کهن فارسی (ایرانی) تاثیر پذیرفته است. ما هم اکنون مقام های اصفهان، نهاوند، دشت، سه گاه و پنج گاه را در موسیقی عراقی و موسیقی عربی خوزستانی داریم. اصولا منشا آواز " مقام" عربی به دربار خلفای عباسی بر می گردد که به علت پیوندهای فرهنگی ایران و عراق شماری از دستگاه های موسیقی ایرانی وارد موسیقی مقامی بین النهرین شده است.
نقوش حجاری شده نوازندگان عیلامی در شوش - که پایتخت آنان بود- نشانگر سابقه چند هزار ساله موسیقی در این منطقه از جهان است.
دوران حاکمیت مشعشعیان برعربستان( خوزستان کنونی) گواه شکوفایی فقه وادب و شعر و موسیقی عربی در این منطقه وبه ویژه در حویزه پایتخت آنان بود. در پایان این دوران شکوهمند هنر و فرهنگ عربی (ایرانی)، دستگاهی به نام حویزاوی "المقام الحویزاوی" در دربار خاندان آل مشعشع پدید آمد که دستگاه موسیقی خاص عرب های خوزستان ویکی از بهترین مقام های موسیقی بین النهرینی است. این دستگاه در موسیقی مقامی عراق جایگاه برجسته ای دارد.
در دوره شیخ خزعل نیز موسیقی عربی خوزستان رونق و رواج فراوان یافت. شیخ، افزون بر نوازندگان عرب محلی از گروه های موسیقی کشورهای عربی نظیر عراق، لبنان و مصر دعوت می کرد تا در کاخ های وی برنامه اجرا کنند.
در دوره پهلوی که دوران سرکوب همه جانبه فرهنگی و سیاسی مردم عرب خوزستان است، موسیقی عربی دچار رکود و ابتذال گردید. در دهه چهل شمسی بود که هنرمند وشاعر یک لاقبایی به نام "علوان ابوشهلا" در اهواز پدیدار شد که ردیف ها و دستگاه های آوازی وانواع شعر مردم عرب خوزستان را می شناخت. علوان مبدع سبک آوازی عربی نوینی است که به نام او معروف شد.
"علوانیه" سبکی حزین و درد آلود است وبا سبک آوازی "امیری" در مازندران مشابهت دارد.
" علوانیه" بیانگر رنج ها، آلام و ستم ملی وارد بر مردم عرب خوزستان است واز همان ابتدای سال های آغازین دهه چهل شمسی با اقبال عمومی توده ها روبه رو شد. در این سبک، شاعر با نواختن "رباب" که ساز سنتی عرب هاست، اشعاری از شاعران نامدار گذشته و حال را می خواند. سبک علوانیه از مرزهای خوزستان و ایران فراتر رفت و در عراق و بحرین و کویت نیز رواج یافت. هم اکنون هنرمندان و ترانه سرایان این کشورها این سبک را با نام "علوان اهوازی" می شناسند. بی گمان سبک آوازی علوانیه در بخش موسیقی "ریفی" جای می گیرد. اکنون نیز در خوزستان، آوازخوانان بسیاری، سبک و شیوه علوان را دنبال می کنند که مهمترین شان " حسان الگزار" در بخش " شاوور" شهرستان شوش دانیال است.
کولی های - که عمدتا در شهرهای اهواز و آبادان بودند- در ترویج موسیقی عربی در خوزستان نقش داشتند اما از آنها اصیل تر گرو ه های موسیقی "الخشابه" بودند که از مرگ نهایی موسیقی عربی خوزستانی در عصر پهلوی جلوگیری کردند و حتی به ترویج آن در برابر موسیقی مبتذل وکوچه بازاری فارسی هم کمک کردند.
اکنون - اما - گروه های الخشابه جای خودرا به گروه های جدید موسیقی عربی ( الفرق الموسیقیة) داده اند که در شهرهای مختلف خوزستان گسترده اند. این گروه ها هم در موسیقی آیینی و مذهبی (موشحات) وهم در موسیقی عربی محلی اهوازی و هم در موسیقی عام عربی تخصص دارند و در عروسی ها، جشن ها و مناسبت های ملی و مذهبی برنامه اجرا می کنند.
عرب های خوزستان افزون بر موسیقی محلی خود به موسیقی دیگر کشورهای عربی نیز علاقه نشان می دهند و آن را موسیقی خود می دانند. کمتر خانواده عرب خوزستانی را می بینیم که با ام کلثوم، عبدالحلیم حافظ، محمد عبدالوهاب، فرید الاطرش، فیروز، ودیع الصافی، ناظم الغزالی، کاظم الساهر و نیز نسل جدید خوانندگان لبنانی و مصری و عراقی مانوس نباشد. بی شک شماری از ایرانیان نیز با اغلب این چهره های موسیقی آشنایی دارند.
سازهای موسیقی عربی خوزستانی
1. مطبگ یا "مطبق": دو عدد نی بهم چسبیده است که سه سوراخ در بالا و سه سوراخ در پایین دارد. مطبگ از یک طرف باز است که از همین قسمت در آن می دمند.
2. ماصول: سازی است که فقط یک نی دارد وسوراخ هایی در بالا و پایین آن هست. ماصول از " نی" کوتاه تر است.
3. النای: همان " نی" است که در سایر نقاط ایران نیز کاربرد دارد.
4. العذبه: از یک نی تشکیل می شود که هفت سوارخ در بالا و یک سوراخ در پایین دارد. "العذبه" ساز حزینی است که فقط صوت دارد وهمراه آن نمی توان آواز خواند. اکنون چوپانان عرب از این ساز استفاده می کنند وفقط کاربرد تک نوازی دارد.
5. الکاسور: یا "الطبله" که بندری ها به آن " تمپو" ودر فارسی به آن " دمبک" می گویند با طبل تفاوت دارد. یک دهانه آن باز و دهانه دیگر آن را پیشتر با پوست نوعی ماهی به نام " یریه" یا پوست ماهی کوسه یا پوست گاو یا گوسفند تهیه می کردند. اکنون اما از طلق استفاده می کنند. با "کاسور" ریتم تندی زده می شود که ویژه ترانه ها و آوازهای عربی "ریفی" است.
6. الدف: نیز نوعی دمبک است که در فارسی به آن "دایره" می گویند.
7. الزنجاری: نوعی دف است که دورادور آن را سوراخ می کنند و تشتک های کوچکی به آن می بندند که هنگام تکاندادن دف به حاشیه دف می خورند و ایجاد صدا می کنند. می توان آن را با دایره زنگی همانند دانست.
8. سچابیق (اسنوچ): نوعی صفحه فلزی کوچک و مدور که هنگام رقص آن را با تکه ای کش به سر انگشتان می بندند. این ابزار پیشتر توسط زنان کولی استفاده می شد.
9. الرباب یا "الربابه": گالن خالی نفت یا روغن را از یک طرف باز می کنند و چند موی دم اسب را از وسط آن می گذرانند وبا آرشه بر آن می نوازند. رباب همان ویالن جدید است. با "چعب الربابه" تار را بالا و پایین می آورند. عرب های خوزستان انواع و اقسام دستگاه ها را با ربابه می نوازند. با الربابه هم آواز " ابوذیه " و " عتاب" می خوانند و هم ام کلثوم را می نوازند وهم محمد عبدالوهاب را. رباب به نوعی نماد موسیقی عربی هم هست. ابونصر فارابی در کتاب الموسیقی الکبیر خود از این ساز با نام رباب الشاعر یاد می کند.
10. قانون: یک ساز اساسا عربی است که در سال های اخیر میان گروه های موسیقی عربی خوزستان رایج شده است. این ساز موسیقی متشکل از طبلی مسطح و مستطیل است که سیم های فلزی بر آن نصب شده وبا انگشت سبابه مسلح به زبانه ای فلزی آن را می نوازند. بعدها سیم های این ساز را از روده ساختند و با دو مضراب - که مانند انگشتانه به انگشت سبابه کنند- وبا هر دودست می نوازند. وچون نغمه های زیر وبم را می توان با هم به صدا در آورد، آهنگ این ساز بسی مطلوب و دلنشین است؛ به خصوص که مانند سنتور انعکاس صدا ندارد.
11. سنتور: نیز در میان گروه های آوازخوان وسنتی "الخشابه" وهم در میان گروه های جدید موسیقی معمول است اما انتظار می رود قانون به تدریج جای سنتور را بگیرد.
12. دمام: همان طبل بزرگ است که اکنون فقط در مراسم عزاداری امامان و شخصیت های مذهبی وبه وِیژه در ماه محرم استفاده می شود. در مراسم آیینی "زار" که در برخی شهرهای عرب نشین مانند قصبه (اروندکنار) و آبادان انجام می شود نیز از " دمام" استفاده می شود. پایان
************
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
; Registration code (if you have it); Reglink opened in new frame?; Name of new frame for reglink; Image 1 to load; Image 2 to load; Image 3 to load; link 1; link 2; link 3; statusbar msg on image 1; statusbar msg on image 2; statusbar msg on image 3; resolution (1-8); speed of fade (1-255); pause (value = milliseconds).; Progresive fading ("YES" or "NO"); Optional image over applet; Over image X offset; Over image Y offset; Memory deallocation delay; Task priority (1..10); Min. milliseconds/frame for sync Sorry, your browser doesn't support Java. Download java from http://www.java.com/en/download/manual.jsp ; Msg in no java browsers |
![]() | ||
![]() |
Jářok | ![]() | |||
****
Iran Online Mutlimedia
Kurdish Music
Real-Time
![]() |
Omar Dezei
Amirakam Morteza Barjesteh | |||
|
| ||||
Music Section
Click here to download
RealPlayer 8 BasicScroll down page. Look on Left side!
It's free!
Performers and Composers
169 samples of music listento
To purchase music CDs, go to AI Store - More than 100 CDs.
- Adigozalzade, Murad (pianist)
Alakbarova, Shovkat (vocalist) (Alekperova in Russian)- Amirov, Fikrat (composer) (Fikret in Russian)
Asadollahi, Rahman (garmon player)- Asgarov, Surkhai (soprano) (Askerov in Russian)
Aziza (jazz pianist) (Aziza Mustafa Zadeh)- Azerbaijan National Anthem - (Republic and Soviet - both by Uzeyir Hajibeyov)
Badalbeyli, Farhad (pianist)
Bakikhanov, Tofig (composer)
Balaban (Alikhan Samadov)
Behbudov, Rashid (tenor) One of Azerbaijan's most famous singers
Brilliant
Bulbul (tenor)
Bulbuloghlu, Polad
Bulbul School
Classical Music of Azerbaijan (Symphony, Ballet, Concerto, Piano, Opera, Chamber)
(Selection includes 26 samples of music)
Firangiz (singer, actress)- Garayev, Gara (composer) (Kara Karayev in Russian)
Gasimova, Fidan and Khuraman (sopranos-opera) (Kasimova in Russian)
Guliyev, Tofig (composer)
Hajibeyov, Uzeyir (composer) (Gadjibekov in Russian)
Visit HAJIBEYOV.com (another website created by Azerbaijan International)
Hasanoghlu, Amil (singer)
Jeyhun(violinist)
Jujalarim (Children's song, sung by Sugra Baghirzade)
- Khanmammadov, Haji (composer for tar and kamancha)
Majnun Karimov (Ensemble of Ancient Instruments)
Mammadova, Shovkat (opera singer)
Manana (singer from Georgia)
Mirzayeva, Nigar (young violinist)
Muradov, Ilgar
Mustafazade, Vagif (jazz pianist)
National Hymn (Republic and Soviet - both by Hajibeyov)
Niyazi (conductor and composer)
Otantik (Dances)
Rakcheyeva, Sabina (violinist)
Rezayev, Azer (composer, director of Children's Philharmonic Orchestra)
Sadykhov, Chingiz (pianist)
Samadov, Alikhan (balaban player)
Savalan, Yusif (singer)
Shahriyari, Rahim - Azerbaijani from Iran (garmon player and singer)
SKRUK Norwegian Choir with Brilliant and Ilgar Muradov
Taghiyeva, Saida (pianist)
Voyager Interstellar Record (mugham sample)
Zeynalov, Azer (singer)
Zulfugarov, Ogtay (composer)
From Azerbaijan International
© Azerbaijan International 1998. All Rights Reserved.AI Home Page | Magazine Choice | Topics | Store | Contact us

![]()
| Music - Listen |
| Musicians | Music Genres |
| Music in General | Music Pieces and Scores |
| Music Institutions | Music CDs |
| Music Events |
| Music scores Available from Azerbaijan International (PDF - 7 pages, requires Acrobat Reader - free) To order any score, contact ai@artnet.net Designate score number Cost: minimal copying fees and postage Inquire for more details. |
|


| نمونه هاي اشعار شاعران ذيل درين سايت موجود اند: |
| آليتيس | آلهخاندروگازهلا | آنتونيوجاسينتو
|
آريل دورفمان | احمدسلطان | |
| احمدشاملو | اخوانثالث | انيسآزاد | احمدجواهريان | اريشفريد | |
| اسماعيلخويي | ابولقاسملاهوتي | ايرجميرزا | الف.بهرنگ | اسماعيلوفا | |
| اتل روزنبرگ | برتوارد | بهرامراد | بلندالحيدري | ||
| بشيربهمن | برتولتبرشت | ترانهلطفعليان | توفيقالزياد | تئودرسيكس | |
| پرويناعتصامي | پابلونرودا | پاغــر | پ.رتبيل | پرتونورياعلا | |
| پولادهمايوني | جمشيد | جوهيل | حيدرلهيب | حسيناقدامي | |
| حوزهريواس | حوزهمارتي | حميدمصدق | خسروگلسرخي | داوودسرمد | |
| دردي | دنيسبروتوس | رضامقصدي | رضا فرمند | رقيهدانشگري | |
| ژالهاصفهاني | ژاكپرهور | سيدال سخندان | ســوسن | ساحرلودي | |
| ستيــزه | سيمينبهبهاني | سهرابمازندراني | سعيديسيرجاني | سميحالقاسم | |
| سعيدسلطانپور | سيداحمددهزاد | سيفالدينمحمد | شاندورپتوفي | شفيعي كدكني | |
| شيمبورسكا | صدرالدينعيني | عليرضا نابدل | عليميرفطروس | عبدالهاديداوي | |
| عبدالالهرستاخيز | عارفقزويني | عليرضاطبائي | عبدالقادرحمده | عليافراشته | |
| عاطفه گرگين | غادهالسمان | فيگوئهاامرريچ | فرخي يزدي | فريدونمشيري | |
| فدريكولوركا | فروغفرخزاد | كرامتدانشيان | كلودمككي | كريم زياني | |
| كريستياريكسون | گابريلاميسترال | لنگستن هيوز | لوانگمين | لالهمستور | |
| مائوتسه دون | ميـــنا | ميشلهمفري | محموددرويش | موسيجليلوف | |
| مينااسدي | م.سحر | محمدمختاري | محمدزهري | ||
| ميرزادهعشقي | معينبسيسو | مجيدنفيسي | مورتوزنگاهي | محمودطرزي | |
| مهوشقديريان | م.آزرم | ماهــان | ميرزا آقاعسگرى | مرضيهاسكويي | |
| نيمايوشيج | نادرنادرپور | نوئميادوسوزا | ناصرفاخته | نـــدا | |
| نزارقباني | ناظم حكمت | والتويتمن | هوشنگابتهاج | هوشيمين | |
| هانسبرگر | ياوراستوار | يانيسريتسوس | |||
| اشعار شاعران ذيل در آينده علاوه خواهد شد | |||||
| شون اوكسي | سردارجعفري | داويدديوپ | جيمزجويز | رابرتبلاي | |
| فيضاحمدفيض | عبدالهكوثري | مفتون اميني | |||
تـــــــازه هـــــــا | |||||
| «و نشست خورشید» از ف. آژنگ به مناسبت اول مي روز جهاني کارگر | |
| ازعشق با جهان بسیار مانده است (از محمد ف. آژن به مينا اسدي) | |
| «فرياد»، از پاغر تقديم به قربانيان فاجعه هشتم ثور در افغانستان | |
| «تـو مـفهـوم انسـانـی»، به محمود گودرزي | «اگر ما بميريم» از اتل روزنبرگ |
| «تو هماني كه زمان» از حيدر لهيب | اشعاري از سعيد سلطانپور |
| «زن» از ياور استوار | «به ناظم حكمت» از هـ. ا. سايه |
| «درود به زنجير شكن» از عبدالاله رستاخيز | «حيا كنيد» از محمد علي افراشته |
| «كارت شناسايي» از محمود درويش | «به كودكان عراق» از الف. بهرنگ |
| شعرى شتابزده براى مرگ بى شتاب از ميرزا آقاعسگرى (مانى) | |
| «آواي بيداري» از شفيعي كدكني | «كسي كه مثل هيچكس نيست» از فروغ |
| از علي رضا نابدل به ياد صمد بهرنگي | از آريل دورفمان، تقديم به بنديان زير شكنجه |
| از عاطفه گرگين «به اهل قلم دربند» | «شعر آخرين» از حسين اقدامي |
| رضا فرمند به خاطرهی گرامی شهيد مينا | «خواهران خشمگين» از اريب با |