تبليغاتX
ترانه های سرزمین خورشید

ترانه های سرزمین خورشید

سرودها , ترانه ها . کار و پیکار

نوال الزغبي, الليالي - الليالي

  

ترانه ای از نوال الزغبي,

نام ترانه :  الليالي - الليالي

 

Nawal El Zoghbi

 

 

Nawal El Zoghbi, The Nights - The Nights

Nawal El Zoghbi, El Layali - El Layali

نوال الزغبي, الليالي - الليالي

Chorus:
الليالي رجعتلي تاني
El layali ragaitni tani,
The nights brought me back again,
حب قلبي من جديد
Hob qalbi min gideed.
And renewed the love in my heart.
بعد غيبة جاني راح نداني
Baad ghiba, gani, rah nadani.
After he left, he came back and called for me.
خلى عمري كله عيد
Khala omri kolo aaid.
And made my life start anew.

Chorus:
كنت فين يا شاغللي هوايا
Kont fein ya shaghili hawaya?
Where were you? You who stole my love?
كنت فين ياللي قلبك معايا
Kont fein yalli qalbak maaya?
Where were you? You whose heart I possess?
ليالي .. ليالي .. ليالي
Layali, layali, layali.
Nights, nights, nights...

حبك يا غالي غيرلي حالي
Hobak, ya ghali, ghayarli hali.
Your love, oh precious, changed my entire outlook.
على شوقي ليك باصحى وبأنام
Alla shoqi leik, bashar wa banam.
Your love keeps me awake and lulls me to sleep.
علمت روحي تهواك يا روحي
Alimt rohi tihwak, ya rohi.
You taught my soul to love you, oh my soul.
وتذوق معاك أجمل غرام
Wit dooq maak agmal gharam.
And to taste, with you, the most beautiful love.

(Chorus)

لو غبت عني لحظة بتوحشني
Law ghibt aani lahza bitewhashni.
If you're away from me for a second,I miss you.
وأنده عليك طول الساعات
Wandah aleik tool el saat.
And I call for you through the hours.
وياك يا عمري إحلو عمري
Wayak ya omri, ihlaw omri.
Because of you, oh my life, my life became joyful.
ورجعلي بيك عمري اللي فات
Wa rigeili beek omri elli fat.
And with you, I regained my lost life.

(Chorus)

 

 


+ نوشته شده پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 3:46 توسط زریاب | 

رنگین کمون

موضوع: 

  

 

 

رنگین کمون

ثمین باغچه بان

 

 

 

 

با شرکت اعضای ارکستر سنفونیک رادیو وین

رهبر : توماس کریستیان داوید

همسرایان میترا

رهبر : اِولین باغچه بان

بهجت قصری ، سپرانو

اِولین باغچه بان ، متزو سپرانو

نقاشی ها : پرویز کلانتری

 

 

 

 

 

 

 آن شب هم مثل شبهای دو سال گذشته ، در اتاقم با پاهایم تنها بودم . مارهایی  که از دو سال پیش در پاهایم لانه کرده اند ، دور زانوهایم می پیچیدند و پاهایم را خفه می کردند . نیشم می زدند و نمی گذاشتند بخوابم . حباب های کوچکی توی بازوها و پاهایم باد می کردند و می ترکیدند ، و گاه از نوک انگشت هایم جرقه های ریز و ناپیدا و سوزانی می جست و در اتاقم پراکنده می شد . دو ساعت از نیم شب گذشته ، خوابم نمی برد  ، خوابم نخواهد برد . مثل شب های این دو سالی که گذشت .

        یکهو صدای صدها زنگ سه چرخه ، و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو در کوچه مان بلند شد . تا آمدم خودم را به ایوان برسانم ، سه چرخه سواران کوچولو به اتاقم ریختند و دوره ام کردند .

        یکی شان عروسکش را در آغوش گرفته و به سینه اش می فشرد . به طوری که می گفت ، عروسکش از چند شب پیش تب کرده بود و هر کاری می کرد خوابش نمی برد . از من می خواست یک لالایی برای عروسک تبدارش بخوانم ، تا سرگرم بشود و خوابش ببرد .

        یکی شان ترن کوچولو و خوشگلی داشت ، پر از پلنگ و آلبالو . روی تاق ترنش ، آهویی به بزرگی یک واگُن ، و پیش راننده ی ترنش هم خرگوشی نشسته بود ، بزرگتر از راننده ی ترنش .

        ترنش در آن دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، از روی پل ها و زیر تونل ها می گذشت . کوههایی را که بلندتر از یک وجب ، و درخت هایی را که درازتر از یک انگشت نبودند پشت سر می گذاشت و صدای لوکوموتیو فسقلی اش را به دنبال می کشید . از من می خواست سرودی برای ترنش بخوانم .

        یکی شان اسب چوبی و حنایی داشت . اسب چوبی روی پایه های هلالی اش، مثل یک الا کلنگ جست و خیز می کرد و سوارش را به جایی میبرد . من نمیدانم به کجا می برد ، اما به طوری که خود سوار می گفت ، اسم اسبش کرنگ بود . می گفت کرنگ از آن بلا هاست . میگفت با این کرنگ بلا از روی چاه ها و دره های گود می پرد ، از کوه ها و ابر ها میگذرد و به ماه میرود و بر میگردد . خیلی جدی میگفت . باور کردم . کرنگ از آن اسب های بلا بود . در گوشم صدایی پیچید و در یک لحظه خاموش شد :

" هی هی هی

کُرَنگِ بلا ،

تو یار قشنگ منی .

هی هی هی

سمند طلا،

تو اسب زرنگ منی. "

 

همه شان بازیچه های قشنگی داشتند . یکی شان میگفت گربه خیلی خوشگلی دارد ، به اسم نازی ، که تازگیها بچه ای زاییده ، به اسم ملوس . میگفت " ملوس از اون آتیشپاره ها ، از اون شیطوناس . "

یکی شان می گفت سگ پشمالو و قلدری دارد ، به اسم گرگی . می گفت « گربه های کوچه مون از ترس گرگی ، جاشون سر درخت و رو پشتِ بوناس . »

یکی شان پسرک پنج ساله ای بود . سبزه و با مزه و خیلی کله گنده ، کمی درشت ، اما بچه تر از سن خودش .  لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود .

یک دفتر نقاشی و یک جعبه مداد رنگی داشت . دفتر نقاشی اش را روی میزم گذاشت و شروع کرد به ورق زدن .  دفترش پر از نقش سرخپوستها بود ، با کلاه هایی از پرهای بلند و رنگارنگ .  به طوری که می گفت ، این ها پر عقاب بود . سرخپوستها زن و مرد ، بچه و بزرگ ، همه برهنه ، اغلب با تیر و کمان و نیزه و تبر ، کنار مثلث های زرد و بنفش و همه رنگی که گویا چادرشان بود ، ایستاده بودند . بعضی هاشان سوار اسب و بعضی هاشان توی قایق بودند .

در سینه ی یکی از سرخپوست ها حنجری تا دسته فرو رفته بود . از جای خنجر خون فواره می زد . اما سرخپوست بی اینکه خم به ابرو بیاورد ، خورشید عجیبی را نوک نیزه اش بلند کرده و راست ایستاده بود . مثل اینکه داشت هورا می کشید . این سرخپوست به زانوها ، مچ دستها و پاها ، و دسته ی تیر و نیزه اش هم پرهای عقاب بسته بود . گفتم این خنجر را چه کسی در سینه ی سرخپوست فرو کرده ؟ گفت یک عرب .

دفترش را ورق زد . نقش عرب یغوری را نشانم داد ، با ریشی انبوه ، چهره ای عبوس و خشمگین و خوف انگیز ، که به یک دستش شمشیری خیلی بلند ، و به دست دیگرش خنجری داشت . به طوری که می گفت ، این عرب آن خنجر را در قلب سرخپوست فرو کرده بود . گفتم پس چرا سرخپوست نمرده ؟ به طوری که می گفت ، سرخپوست ها هرگز نمی میرند . می گفت اگر هزار تا خنجر هم در سینه ی سرخپوست فرو کنند ، طوزیش نمی شود . می گفت مسلسل هم حریف سرخپوست ها نیست . نمی دانید چه قضه های عجیبی از جنگ سرخپوست ها و عرب ها و کابوی ها را نقاشی کرده بود . می گفت سرخپوست ها با هیچ زخمی کشته نمی شوند ،چونکه روی زخمشان روغن عقاب می مالند .

دفترش پر از همه جور شعر و قصه بود . قضه ها و شعرهای بی کلام . خط ها و رنگ های جوراجور ، کلام این شعرها و قصه ها بودند . ورق می زد و تعریف می کرد :

« این یه کشتیه ، میون دریا .

نوک دکلش یه پرچم بسته .

این ماهی از آب پریده بیرون ،

این گربه م رو موج دریا نشسته . »

 

راست می گفت . در این دریا ماهی عجیبی با دُمش روی آب راست ایستاده بود ، و گربه اس روی موج نشسته و کشتی و ماهی را تماشا می کرد .

در صفحه ی بعد نقش اهویی بود ، و دختری به این آهو بستنی می داد . می گفت :

« این آهو از کوه

اومده به شهر .

میخواد از تو شهر دوا بخره . »

 

گفتم پس چرا این دختره بهش بستنی میده ؟ گفت ک

« آهو پول نداره ،

پاشه شکسته . »

در این دفتر نقش عروسی بود با شمشیر و جارو ، و مردی که با یک دسته گُل ، سر کوه ، زیر باران تنها نشسته بود .

نقاشی هایش سرگرمم کرده بود . پاهایم از یادم رفته بودند .

دفترش را ورق زد . نقش کلاغ و مار و آدم و خورشیدی را نشانم داد . می گفت :

« این کلاغ از باغ

پنیر دزدیده .

مار اونُو  دیده ، دنبالش کرده . »

گفتم این مرد داره چه کار می کنه ؟ گفت :

« این مرد با چوبش

مار رو میزنه .

اونم خورشید خانمه . »

خورشید عجیبی بود . خیلی گداخته و وحشت زده . خورشیدی با دماغ و دهان و ابرو و چشمهای بسته . گفتم چرا چشمهای خورشید خانم بسته س ؟  گفت :

« چونکه ترسیده . بله ، خورشید خانم از ترس چشماشوُ بسته . »

در صفحه ی آخر نقش تنوری بود ، بزرگ و سوزان . جلو تنور یک آدم برفی ایستاده بود . چیزی مثل پاروی شاطرها دستش بود . آتش تنور سر و سینه ی آدم برفی را سوزانده و آب کرده بود باران هم می بارید . چه باران دانه درشتی بود . می گفت :

« این آدم برفی ،

جلو تنور ،

بسکه نون پخته ، آتیش گرفته . »

گفتم ای دروغگو !  مگه برف آتیش میگیره ؟

گفت : « نه ، آتیش نگرفته .  مثلاً آتیش گرفته . »

گفتم : « اگه مثلاً آتیش گرفته ، پس سینه ش  چی شده ؟  پس چرا بدنش آب شده ؟ »  گفت :

« چونکه بارون اومده ، برف ها  رو شسته . »

گفتم : « چه قصه ی قشنگی . » گفت :

« قصه نیست و راسته . آدم برفی همون بابا برفییه . عکسش هم اونه ، روی دیوار ، مگه نمی بینی ش ؟ »

راست می گفت . عکس بابا برفی توی قاب ، به دیوار اتاقم آویخته بود و از دورترین جاها نگاهم می کرد .

بچه ی با مزه ای بود . سبزه ، تقریباً پنج ساله . خیلی کله گنده و کمی درشت ،اما بچه تر از سن خودش . لُپهایش خیلی تُپُل و گرفتنی بود ازش چند تا نقاشی خواستم . ده ها نقاشی از دفترش کند و به من داد . پا شدم ، نقاشی هایش را به دیوارهای اتاقم زدم .

اتاقم در یک لحظه غرق در قصه ها و شعرهای بی کلام و رنگارنگ شد . مثل این بود که به دیوار اتاقم رنگین کمانی نشسته بود . رنگین کمان آن بارانی که هنوز نباریده بود ، اما در راه بود .

سه چرخه سواران کوچولو با عروسک ها و بازیچه هاشان دورم را گرفته بودند . همان ترنی که گفتم ، هنوز هم در دشت درندشتی که در گوشه ی اتاقم جا گرفته بود ، کوه های یک وجبی و درخت های یک انگشتی را پشت سر می گذاشت و می گذشت . صدای سوتش پلها و تونلها را می لرزاند . صدای لوکوموتیو فسقلی اش کمی کلافه ام کرده بود .

کُرَنگِ بلا روی پایه های هلالی اش ، مثل الّا کُلنگی جست و خیز می کرد . از روی چاه ها و دره های گود و سیاه ، و از روی کوه ها های بلند می پرید و از ابر می گذشت .

در اتاقم باغ عجیبی پیدا شده بود با پرچینی به درازی صد فرسنگ و آسمانی پر از پاره ابرهای رنگین و خوشگل . باد این پاره ابرها را از این افق به ان افق می برد . این باغ دروازه و هشتی و کوه و کویر و دریا و دریاچه داشت . دماوند ایوان این باغ بود . این باغ کوهی داشت به نام البرز ، با صدها جور پونه و آویشن . دروزه ی بزرگ این باغ صد فرسنگی کلون و نگین و نشان داشت . دروازه ی این باغ باز بود ، اما شیر نگهبان داشت . در این باغ شمشیری پیدا کردم با تن آهن و دل ابریشم . در کنار این شمشیر کتابی بود و در این کتاب سیمرغی با منقار بلندش پیکان های زهرآلودی را از گردن اسبی بیرون می کشید . به سینه ی دروازه ی این باغ متلک با مزه و آهنگین و معناداری در باره ی ریزی فلفل و تیزی آن ، با نیش خنجر حکشده بود .  چه کسی با نیش خنجرش این متلک تیز و تند را روی دروازه ی این باغ کنده بود ؟

در این باغ درخت پسته ای بود و مرغی  پرشکسته روی شاخ آن نشسته بود . سِپس مرغ پرشکسته از فلک بالی می خواست تا پرواز گیرد ، ره دروازه ی شیراز گیرد .

من این باغ را با مرغ پرشکسته و قصه ها و البرز و دماوند و کویر و شوره زار ها و شالی زارها می شناختم . من گنجشک این باغ و پلنگ این باغ بودم . اگر گلزاری بود یا شوره زاری ، من عاشق این باغ بودم : این باغ با آن پرچین صدفرسنگی و آسمان بلند و ابرهای هزاران رنگش چه جوری توی اتاقم جا گرفته بود؟  چرا قلبم امشب مثل طبلی می تپید ؟ . . .

سه چرخه سواران کوچولو دست از بازی کشیده بوند . حیرت زده و آرام به من ، به انگشت های دستم ، به بازوها و پاهایم نگاه می کردند . آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی را که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پرکنده می شد ، دیده بودند . با دست های نرم و کوچکشان آب آوردند و به دست و پایم پاشیدند و مارهایی را که در پاهایم لانه کرده بودند ، بیهوش کردند . حباب هایی که در پاهاو بازوهایم باد می کرد و می ترکید ، به خواب رفتند جرقه هایی را که از نوک انگشت هایم می جست خاموش کردند و در یک لحظه مرا با گُم گُم طبل عجیبی که در اتاقم پیچیده بود ، تنها گذاشتند و رفتند .

صدای صدها زنگ سه چرخه و سروصدای صدها سه چرخه سوار کوچولو ، باز در کوچه مان بلند شد . به ایوان اتاقم دویدم ، اما تا خودم را به ایوان اتاقم برسانم سه چرخه سواران کوچولو از خمِ کوچه گذشته بودند . هرچه نگاه کردم اثری از آنها ندیدم .

به اتاقم که برگشتم هوا داشت سفید می شد . خیلی مانده بود تا آفتاب بزند ، اما آفتابی که هنوز پشت کوه بود ، نور صد رنگش را روی ذرات بارانی که هنوز نمی بارید و در راه بود پاشیده بود و رنگین کمانش سرتاسر اتاقم را گرفته بود .

گریه آن عروسک تب دار ، و صدای مادرش در راه مانده بود . عروسک از تب می سوخت و گریه می کرد . مادرش از من خواست یک لالایی برای عروسک تب دارش بخوانم تا سرگرم بشود و خوابش ببرد .

کاغذهای نتی را که از پنج سال پیش حتی نگاهی به آنها نکرده بودم ، از کشو میزم در آوردم . صداهای زیر و بمی را که مثل اولین دانه های یک برف سفید و خوشگل و مهربان روی موها و ابروهایم می نشست ، یادداشت کردم :

 

 

 

 

 

 

       و این کلمه ها رو زیرش نوشتم :

 

« عروسک جون ، عروسک جون

دیگه شب شد ، لا لا .

به قربون دو چشمونت ،

لا لا کن ، لا لا . . . »

 

عروسک آرام گرفت و خوابید . من هم در میان صدای گُم گُم  طبلی که از دلم بر می خاست و اتاقم را می لرزاند ، به خواب  رفتم . 

چهار ماه زیر باران ماندم . بارانی بی امان که دانه هایش به جز صداهای زیر و بم و رنگارنگ ، و کلمه ها نبود . دراز و کوتاه شدن شبها و روزها را نفهمیدم . لباس هایم ، پاهایم ، آن حباب هایی که در پاها و بازوهایم باد می کردند و می ترکیدند و آن جرقه های ریز و سوزان و ناپیدایی که از نوک انگشت هایم می جست و در اتاقم پراکنده می شد ، همه از یادم رفتند .

کودک شده بودم . چشم و گوشم ، و دهانم هم کودک شده بودند . بادبادکهای رنگارنگ و جوراجور در چشم هایم می پریدند و دور می شدند . گوشم پر شده بود از صدای جغجغه هاو گنجشک ها ، و در مشت های کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه می بردم . بارانی که گرفته بود ، هر روز و هر شب تندتر می شد . موهایم هم کودک شده بودند و نفس پدرم مثل یک سرود کوهستانی در میانشان می وزید .

وقتی آخرین صداها و کلمه های رنگین کمان را پیوند می دادم ، سرما اسب سفیدش را زین کرده و باران و برف و بادش را در خورجین ریخته بود .

نوروزی که در راه بود . با پونه ها و نرگس هایش به پشت دروازه رسیده بود . هوا رنگ آتش و بوی زعفران داشت . و خورشید خانم  با پنجه های گرم و طلایی اش ، درخت های باغ صد فرسنگی مان را چرغان می کرد .

رنگین کمان را به یادبود پدرم جبار باغچه بان ، که اولین شعرها و سرود ها را به من یاد داد و برایم دفترهای نقاشی و شطرنجی و مدادهای رنگی خرید ، که دستم را گرفت و با کمک او اولین آهو ، کشتی ، کلاغ ، خورشید و آدم ها را کشیدم ، تقدیم کرده ام .

 

                                                       نوروز 1375

                                                       ثمین باغچه بان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوروز تو راهه

 

بازَم گُل نرگس ،

اومد به خونه .

به کوچه اومده ،

نعنا و پونه .

بیا گُلِ ریحون دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

بیا رنگین کمون دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

 

پرستو برگشته ،

لونه میسازه .

لونه شو  گوشه ی

ایوون میسازه .

بیا گُلِ ریحون دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

بیا رنگین کمون  دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

 

اسب سفیدِشُو

سرما زین کرده .

باد و بارونِشو

تو خورجین کرده .

بیا گُلِ ریحون دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

بیا رنگین کمون دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

 

خورشید خانم پنجه ش ،

گرم و طلایی .

تو باغ درختارُو ،

چراغون کرده .

بیا گُلِ ریحون دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

بیا رنگین کم.ن دارم ،

دیگه نوروز تو راهه .

***

 

سرود برف بازی

 

به به ،

چه برفی نیشس رو زمین .

هنوزَم می باره ،

بچه ها پاشین .

خونه

       خیابون

                     مونده زیر برف .

روز برف بازییه ،

بچه پاشین .

 

به به ،

چه برفی ، دونه به دونه

چه سفید ، چه خوشگل  .

چه مهربونه .

چشمه 

       چشمه سار

                     مونده زیر برف .

روز برف بازییه ،

بچه پاشین .

 

 

به به ،

چه برفی داره می باره  .

رو زمین برامون

پنبه میکاره .

کوچه

       پشت بون

                     مونده زیر برف .

روز برف بازییه ،

بچه پاشین .

 

 

به به ،

چه برفی نقش زمینه .

پولک و مرواری

فرش زمینه .

بیشه 

       بیشه زار

                     مونده زیر برف .

روز برف بازییه ،

بچه پاشین .

 

 

 

 

به به ،

چه برفی شکوفه بارون  .

شکوفه میشینه

رو تاق ایوون .

صحرا

       بیابون

                     مونده زیر برف .

روز برف بازییه ،

بچه پاشین .

 

***

 

گنجیشک و برف و باران

 

گنجیشکِ من پر زد و رفت .

به لونه شون سر زد و رفت .

تو دشت و تو بیابون ،

می باره برف و بارون .

 

گنجیشکِ من تنها رفته .

به کوه و صحرا رفته .

تو دشت و تو بیابون ،

می باره برف و بارون .

 

گنجیشک اشی مشی ،

می ترسم مریض بشی .

تو دشت و تو بیابون ،

می باره برف و بارون .

 

تنت گرم و بارون سرده ،

پرت نرم و سرما درده .

تو دشت و تو بیابون ،

می باره برف و بارون .

 

آبت کم بود یا دونه ت ؟

برگرد و بیا خونه ت .

تو دشت و تو بیابون ،

می باره برف و بارون .

 

 

 

 

 

***

 

ترن قشنگ من

 

ترنم قشنگه .

توش پر از پلنگه .

ترنم تُن میره ،

                     تُن میره ،

                                  تُن میره .

شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،

شی فو ، شی فو ، دود .

                                  ____

ترنم کوچولوس .

توش پُر از آلبالوس .

ترنم تُن میره ،

                     تُن میره ،

                                  تُن میره .

شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،

شی فو ، شی فو ، دود .

 

 

ترنم ملوسه

توش پُر از عروسه

ترنم تُن میره ،

                     تُن میره ،

                                  تُن میره .

شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،

شی فو ، شی فو ، دود .

 

رو تاق ترنم ،

یه آهو نیشسّه .

ترنم تو کوهه ،

                     تُن تو دشته ،

                                  تُن راهه .

شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،

شی فو ، شی فو ، دود .

 

 

پیش راننده شَم

یه خرگوش نیشسّه .

ترنم تو کوهه ،

                     تُن تو دشته ،

                                  تُن راهه .

شی فو ، شی فو ، دود ، دود ،

شی فو ، شی فو ، دود .

 

 

 

 

 

 

***

 

جای آهو

 

جای آهو ،

دشت و بیابون .

دُمش ریز ،

سُمش تیز ،

شاخِش چه نازه .

 

جای خرگوش ،

بیشه و هامون .

چه با هوش

چه خوشگل

گوشش درازه .

 

جای بلبل ،

گلزار و گلشن .

پرش نرم ،

خودش ریز ،

صداش قشنگه

 

جای گنجیشک ،

کوچه و برزن .

تنش گرم ،

نوکش تیز ،

زبر و زرنگه .

 

جای اردک ،

کنار برکه .

خوش آواز ،

              عروسه ،

پنجه ش  حنایی .

 

جای ماهی ،

میون دریا .

بُلوره ،

بی آواز ،

برقش طلایی .

 

جای « شیر» ه ،

پهنای جنگل .

چه بی باک ،

چه قُلدُر ،

چه قُلچُماقِه .

 

جای « فیل» ه ،

هر جای جنگل .

چه پر زور ،

چه گنده ،

قَدِ اُتاقه .

 

جای میمون ،

شاخ درخته .

رَسَن باز .

هنرمند ،

جنگل نشینه .

 

جای آدم ،

دنیای خوشگل .

این خوشگل ،

ستاره س،

اسمش زمینه .

این ستاره

با آب و خاکش

تو هر چی

ستاره س

مثل نگینه

 

 

 

***

 

گربه ای که مادره

 

یه سگ قُلدُر داره ،

همسایه ی مت .

اسم سگش « گُرگی » ی

از اون بلاهاس .

 

اون یکی همسایه مون ،

یه گربه داره .

اسم گربه ش « نازی» یِ

از اون خوشگلاس .

 

« نازی » یه بچه داره ،

به اسم « ملوس » .

از اون آتیشپاره ها ،

از اون شیطوناس .

 

گربه های کوچه مون

از ترس «گرگی»

جاشون سر درختو ُ ،

رو پشت ب.ناس .

 

« ملوس » از ترس « گرگی» ،

رفته رو درخت .

« گرگی » میخواد درختوُ

از جا درآره .

 

-       « ملوس» داره میلرزه ،

مثل برگ بید .

« گرگی » خونش به جوشه ،

آتیش میباره .

 

-       « ملوس» مثل ماهیه

گرگی نهنگه.

« ملوس» مثل شکاره

« گرگی » تفنگه .

 

« نازی » اگه برسه

اونوخ می بینه

گربه یی که مادره

چه جور می جنگه .

 

« نازی » از رو پشتِ بون ،

پرید رو دیوار .

مثل یه ببر از دیوار ،

پرید تو باغچه .

 

-       « گرگی » اگه زرنگی ،

وقت فراره .

شمشیر توُ غلاف کن ،

بزن به کوچه .

موهای « نازی خانم »

مثل سوزن شد .

پنجه های خوشگلش

گرز صد من شد .

 

رسید یهِ پنجه زد

تو پوز « گرگی »

دنیا به چشم « گرگی »

قدِ ارزن شد .

 

« گرگی » تو یه ثانیه ،

رسید توپخونه .

دور میدون چرخیدوُ ،

خورد به قورخونه .

 

توپخونه با قورخونه ش ،

به اون گندگی ،

به چشم « گرگی » شدن

گود زورخونه .

 

مناره ی پامنار

تو چشم « گرگی » ،

یه قرقره شده بود ،

براش می رقصید .

 

چنار پاچنارم ،

با شاخ و برگش ،

یه فرفره شده بود ،

دورش می چرخید .

 

« گرگی » اینهمه نناز ،

به زور و هوشت ،

اگه اسمت « گرگی » یِ

یا که نهنگه .

 

این حرفو زنگوله کن

بزن به گوشِت :

« گربه ای که مادره ،

ماده پلنگه . »

 

 

 

 

***

 

کُرَنگِ بلا

 

اسب کُرَنگی را دیدم

تو جنگلی تنها .

رفتم جلو با بوس و ناز ،

کُرَنگوُ  زین کردم .

 

هی ، هی ، هی .

کُرَنگِ بلا ،

تو یار قشنگ منی .

هی ، هی ، هی .

سمندِ  طلا ،

تو اسب زرنگ منی .

 

وقتی نشستم رو زینش ،

یه هو  پرید اسبم .

 

اسبم گذشت از دشت و راه .

اسبم پرید از چاه .

پر زد ، پرید از روی کوه ،

رسید به ابر و ماه .

 

هی ، هی ، هی .

کُرَنگِ بلا ،

تو یار قشنگ منی .

هی ، هی ، هی .

سمندِ  طلا ،

تو اسب زرنگ منی .

 

وقتی نشستیم روی ماه

یه نُقل بِهِش دادم .

 

اسبم پرید از روی ماه .

اسبم گذشت از ابر .

پر زد ، پرید از روی کوه .

رسید به دشت و راه .

 

 

هی ، هی ، هی .

کُرَنگِ بلا ،

تو یار قشنگ منی .

هی ، هی ، هی .

سمندِ  طلا ،

تو اسب زرنگ منی .

 

وقتی رسیدیم به جنگل

یه گُل بِهیش دادم .

 

***

 

عروسک جون

 

عروسک جون ، عروسک جون

دیگه شب شد ، لا لا .

به قربون دو چشمونت ،

لا لا کن ، لا لا .

       *

دلم میخواد تو خواب ناز

بِری باغ آسمون ،

شبچراغون خدا روُ

تو آسمون ببینی .

       *

ستاره گل و پولک ،

ستاره ها مرواری .

مرواری و گل و پولک

از آسمون بچینی .

*

دلم میخواد تو خواب ناز

کبوتر شی ، عروسک .

از روی اون ایوون پاشی ،

رو بون ما بشینی .

        *

گُلپونه شی ، دُردونه شی

کنار چشمه سارون .

شاپرک شی ، عروسک جون ،

رو پونه ها بشینی .

 

از خدا من نه گل میخوام ،

نه کبوتر ، نه پونه .

عروسک جون ، یه عروسک مَنوُ کرده دیوونه .

 

شاپرک شی عروسک جون ،

بشینی رو دامنم .

کبوتر شی ، از اون ایوون

رو بون ما بشینی .

 

 

***

 

پنج تا نقاشی

 

 

این یه کشتیه ،

میون دریا .

نوک دَکَلِش  

یه پرچم بسته .

این ماهی از آب ،

پریده بیرون .

این گربه م رو موج دریا نشسته .

 

 

این آهو از کوه ،

اومده به شهر .

میخواد از تو شهر ،

دوا بخره .

این دختره بهِش

بستنی میده .

آهو پول نداره ، پاشم شکسته .

 

این یه عروسه ،

زیر سایه بون .

جارو دستشه ،

شمشیرم بسته ،

اونم داماده ،

با یه دسته گل ،

سر کوه ، تو بارون ، تنها نشسته .

 

 

این کلاغ از باغ ،

پنیر دزدیده .

مار اونُو  دیده ،

دنبالش کرده .

این مرد با چوبش ،

مار رو میزنه .

خورشید خانم از ترس ، چشماشو بسته .

 

این آدم برفی ،

جلو تنور ،

بس که نون پخته ، آتیش گرفته .

- کی دیده که  برف

آتیش بگیره ؟

بارون فروردین برفها روُ شسته .

 

 

***

 

باغ ما پرچین داره

 

باغ ما پرچین داره

میوهی شیرین داره

گل و چشمه و آهو

لاله و نسرین داره

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

پرچینش صد فرسنگه

ابرش هزارون رنگه

هم بارون نَم نَمش

هم توفانش قشنگه

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

باغ ما بارون داره

باد گل افشون داره

« سهند » قد بلندش

چتر زرافشون داره

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

پر از سرو بلنده

یال اسبش کمنده

هشتی داره باغ ما

ایوونش « دماوند»ه

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

باغ ما گلشن داره

سایه و روشن داره

خاره سنگ نالبرز»ش

صد جور آویشن داره

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

یه گُلهَ ش برف و بارون

یه گُلهَ ش آتیشبارون

« کویر»ش خار و شوره س

« گیلان»ش شالی کارون

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

باغ ما قصّه داره

درخت پسّه داره

رو شاخ پسّه ش مرغی

یال شیکسّه داره

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

چمنزارش چین چینه

پر از خال نگینه

رو هر نگین و خالش

یه شاپرک میشینه

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

باغ ما کُلون داره

نگین و نشون داره

دروازه ش بازه ، اما

شیر نگهبون داره.

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

مهرگان و نوروزش

بی رنگ و کم سو نَشَن

پَلنگای شاهنومه ش

بُزهای ترسو نَشَن .

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

باغ ما شبنم داره

برگ گلش خَم داره

شمشیرش تن فولاد

دل ابرشم داره .

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

مردمش بی دل نَشَن

گمنام و بی گِل نَشَن

خوشه های شیرینش

بوته ی فلفل نَشَن

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

گنجیشک این باغم من

پلنگ این باغم من

شوره زار یا گلزار

عاشق این باغم من

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

- تو طلا و تو خشتم

آتیشزار و بهشتم

رو سینه ی دروازه ت

با خنجر نوشتم :

« فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه »

 

 

 

***

 

 


+ نوشته شده شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 12:52 توسط زریاب | 

شعر امروز و راه و رسم آن

موضوع: 

  

 

 

شعر امروز و راه و رسم آن

گفتگوئى پرسش گونه ميان دو شاعر

)سياوش كسرائى و احسان طبرى(

 

 

 

بخش اول

 

سياوش كسرائى:

مى خواهم خواهش كنم كمى در باره ی شعر فارسى از گذشته ی دور و بويژه در باره ی كاربردهاى اجتماعى و سياسى آن صحبت بفرمائيد.

آيا به نظر شما در ملت ما اثر خاصى دارد؟ آيا مى توان خصيصه اى از جهت تأثير پذيرى در برابر شعر در ميان ساير ملل براى ما قائل شد؟ برد و كاربردهاى شعر در زندگى ما، احترام به شاعران، ميل به شاعرى كه اينهمه رو بفزونى است، پناه بردن به شعر در موارد شادى و غم هاى بزرگ، پديده ايست كه مرا به اين سئوال وا مى دارد.

 

احسان طبرى :

شعر را در كشور ما مى توان يك "فرهنگواره" (Subculture) ناميد كه تمدن ايرانى را در تمام جهاتش منعكس مى كند. در اين فرهنگواره نه تنها فلسفه و عرفان و سياست حتى طباخى يا خياطى نيز اسناد منظوم خود را بوجود آورده است. كاربرد اجتماعى و سياسى شعر در ايران هميشه فوق‌العاده جدى بوده است. براى اسمعيليه و صوفيه و ديرتر براى جنبش حروفيه شعر افزار عمده ی تبليغ و ترويج بود. شيعيه از شعر به حد اعلا استفاده كرد و با آن مخالفان عقيدتى خود را نكوهيد و پيشوايان مذهبى خود را ستود. در دربارهاى پادشاهان و اميران از شعر سودجوئى فراوان كردند كه از سودي كه بنام "صله" به شاعران مى رساندند يا نمى رساندند بسى بيشتر است، (مقصد آنست كه حتى اگر تنها جهت صرفاً مادى اين سود را هم در نظر گيريم در دوران معاصر، جنبش مشروطيت با حربه ی شعر كار بزرگى انجام داد. افشاگرى استبداد در زبان جد يا طنز در شعر فارسى دوران مشروطه و پس از آن قوى است. همين اشارات كوتاه و پراكنده دامنه ی وسيع كاربرد اجتماعى و سياسى شعر فارسى را در تاريخ گذشته كشورمان نشان مى دهد.

اما اينكه آيا شعر براى مردم سرزمين ما جاذبه‌اى و تأثيرى خاص دارد حقيقتى است كه در آن محل ترديد نيست و اِلا مقام شعر در تمدن ايرانى به چنين اوجى نمى رسيد و اينكه اين خصيصه ی ويژه مردم ما باشد و از نوعى تأثيرپذيرى يگانه نزد ايرانيان حكايت كند، در پاسخ بايد بسى تأمل ورزيد، زيرا شعر در همه ی تمدن ها تجلى نيرومندى دارد و تنها مقايسه ی تاريخى ـ ادبى مى تواند نشان دهد كه آيا اين تجلى در كشور ما از همه ی جاى ديگر پرتوفشان تر است يا نه؟ اما با اطمينان مى توان گفت كه ايران در رديف كشورهاى نادرى است كه در آن شعر از چهارچوب عادى خود خارج شده و نقش مدنى و تاريخى عظيمى ايفا كرده است و چنانكه ياد كردم به نوعى فرهنگواره بدل شده است.

اينكه در كشور ما شعرگوئى و شاعرى چنين رايج است، نه تنها عامل پيدايش "پديده ی شعر" در ايران است، بلكه محصول آن نيز هست. چون شعر در ايران زياد به وسيله ی ادبيات و فرهنگ ديرينه‌اش "تبليغ شد"، لذا ناچار ميدان بيشترى باز مى كند، اين از نوع تأثير علت و معلول در يكديگر است و آنچه كه در اصطلاح سيبرنتيك معاصر آن را "پيوند معكوس" مى‌نامند.تمايل به قافيه بافى و آنچه به شوخى "مترومانى" يا "جنون وزن" نام گرفته تا آنجا كه من مى دانم در بين آلمان ها نيز قوى است و مانند ما براى هر چيز شعرى دارند. رومن رولان در رمان "ژان كريستف" به اين اشعار "بند تنبانى" آلمان ها اشاره مى كند كه با خط زيباى گوتيك نوشته شده است و مرقع‌وار در خانه ها و مغازه ها آويخته است.

از زمانيكه شعر "دمكراتيزه" شد و باستيل وزن و قافيه را به اصطلاح ويكتور هوگو درهم كوبيد، شعرسرائى از قيد و بند عروض كلاسيك رست و آسان تر شد، شعر به آن چيزى بدل شد كه قدما در حكمت آن را به بيان خواجه نصير "كلام مخيل" مى خواندند. اين امر از سوئى و نهاد پرشور و عاطفى خلق ما (لااقل در اين دوران تاريخ) از سوى ديگر، فورانى از شعرگوئى پديد آورده است.شعر اكسيرى براى رنج ها، عصاى تعادل براى مرد رسن باز و وسيله‌اى براى جبران خلاءها و كمبودها شده، گاه نوعى افيون است، گاه نوعى شيپور نبرد، عملكردهاى مختلف، آن را دائماً به صحنه مى آورد و مورد نياز انسان مى سازد. خلق هاى ديگر نيز براى شعر جاى زيادى باز كرده‌اند و شعر به همراه موسيقى زندگى آن ها را انباشته است.

بارى شعر نعمتى است كه به قول يك ترانه ی معروف روسى "بشر را در زندگيش يارى و مددكارى مى دهد" تا جاده ی دشوار را آسان تر بپيمايد ولى در استفاده از هر نعمتى بايد اندازه شناخت.



سياوش كسرائى :

آیا به نظر نمی رسد که در دوران معاصر به ویژه در پنجاه و چند سال گذشته کوشش شد که پیوند ما با فرهنگ و ادب کلاسیک یا قطع شود یا درک و دریافت های مخدوشی از آن داشته باشیم !؟

هر ملتی می تواند از فرهنگ کلاسیک خود، فرهنگ فولکلوریک خود و فرهنگ جهانی بهره برداری کند ، ملاحظه میکنید که استفاده صحیح از این سه گستره را در کشور ما تباه کرده اند لطفاً در این زمینه ها نظر خود را بیان دارید.

احسان طبری:

اینکه در دوران سلسله ی پهلوی خشت های تمدن معاصر در کشور ما عمداً و "سهواً" کج نهاده شده مورد تردید نیست. بخشی ثمره ی نقشه های سنجیده ی استعمارگران بوده و بخشی ثمره ی عقب ماندگی ها، عوامی ها و ندانم کاری ها ، لذا نه تنها در زمینه ی ادب کلاسیک ، بلکه در همه ی زمینه های تمدن امروزی کارهائی شده که غالباً می توان ، بدون بیم از غلو یا غرض ، آنها را "خرابکاری" نامید. فرهنگ کلاسیک ما را ، هم ار جهت شناخت ، هم از جهت تعبیر این وقایع ، به غلط یا به شکل تحریف شده عرضه کرده اند. آن را به سود مقاصد اشرافی و اربابی خود مورد تفسیر قرار داده اند. فن تفسیر یا "هوریستیک" در ادب و فرهنگ فن حساسی است. تاریخ گذشته را نمی توان و نباید نه زیباتر ساخت و نه زشت تر، ولی باید مضمون و معنای واقعی زمان و مکان و تداوم و خلاقیت آن را جست و یافت و عرضه داشت. کاری که ابداً ساده نیست. آیا فردوسی تنها مداح نهاد شاهنشاهی است؟  آیا عرفان ایرانی تنها قلندریِ اوباشانه و ایدآلیسم منحط است؟ آیا بهترین نمونه ی ادب منظوم و منثور فارسی همانست که ما می شناسیم و به ما عرضه شده ؟  آیا در شناخت گویندگان این ادب هزار ساله نباید تجدید نظرهای جدی کرد؟ و از این نوع پرسش ها باز هم می توان مطرح ساخت، در یک کلمه به کار انجام شده باید از دیدگاه بازخوانی و بازشناسی برخورد کرد. اما در عرصه ی اخذ فرهنگ جهانی و در زمینه ی بررسی فرهنگ فولکلوریک ما و دیگران نیز نقائص و نارسائی ها زیاد است. البته طی قریب شصت سال ، ملتی که تمدنی کهنه دارد، دست روی دست ننشسته است و کار زیاد و گاه کارهای بسیار با ارزشی انجام گرفته و زمان چنان به عبث نگذشته است ، ولی با اطمینان می توان گفت که اگر یک سلطنت استبدادی دست نشانده ی استعمار بر سرنوشت ما ایرانیان مسلط نبود و به ویژه پس از 28 مرداد 1332 خرابکاری و انحراف در مسیر رشد و ترمز کردن حرکت طبیعی جامعه با این حرارت موذیانه انجام نمی گرفت کار انجام شده ، هم بیشتر و هم بهتر بود. لذا من فقط میتوانم اظهارات آن دوست ارجمند را در این زمینه تأئید کنم ، و آرزو کنم که این برخورد مجدد و فعالانه به فرهنگ ادبی ایران ، که هم اکنون آغاز شده،  بسط یابد. در این زمینه کاری که باید انجام گیرد بی اغراق الوندگونه است و کار یک نفر و دو نفر ، حتی کار یک نسل و دو نسل نیست. ما از جهت فرهنگ کلاسیک و فولکلوریک خود ، بدون میهن پرستی کاذب ، غنی هستیم . کاری که باید در عرصه ی کسب فرهنگ هنری و ادبی جهانی انجام بدهیم نیز هنوز در آغاز است و تا کنون در حکم گلگشتی کمابیش نامنظم بوده است. در کشورهای رشدیافته ای که من می شناسم زبان و ادبیات کشورهای همه ی جهان کارشناس درجه ی اول دارد و در مورد جغرافیا ، تاریخ ، زبان و ادب هر کشور گاه پژوهش های گرانقدری انجام گرفته که خود صاحبان اصلی آن ادب و زبان ، نیازمند بهره گیری از آن هستند. چنانکه ما از ایران شناسان خارجی چه بهره ها که نبردیم. ایران هنوز از آن مرز دور است و کارش در حدود نوآموزی « دیله تانیسم » است نه پژوهشگری استادانه ، ولی ما لیاقت رسیدن بدان مرز را داریم ، به شرط آنکه منظم و سیستم وار عمل کنیم نه به صورت گلچینی های پراکنده. روشن است که همه ی اینها بسته به آنست که چه نظام اجتماعی ، با چه اسلوب فکر و عمل در کشور ما پا بگیرد.

 

 

سياوش كسرائى :

چنین به نظر می رسد که در قبال دگرگونی های اخیر کشورمان ، هنرمندان ما به طور اعم و شعرا بالاخص نوعی سکوت اختیار کرده اند. به گمان شما کدامیک از موجبات ذیل ممکن است علت آن باشد.

این دگرگونی را به درستی شناخته اند؟ برای عکس العمل زود است؟ در کار پی ریزی بنای جدیدی هستند؟ حرفی در خورد برای گفتن ندارند؟ به سبب داشتن تعهدات و مسئولیت های دیگر به امور دیگری اشتغال دارند؟ به نظر شما وظیفه ی هنرمندان ما در قبال این دگرگونی چیست؟

 

احسان طبری:

به علت غیبت طولانی در جامعه ی ایرانی ، قادر نیستم که علت «سکوت» هنرمندان را مشخص کنم اگر در واقع چنین «سکوتی» وجود داشته باشد همه ی عللی که ذکر گردید حتی می تواند در عین حال صادق باشد و به اصطلاح همبودگی این علل « مانعه الجمع» نیست. تصور میکنم مسئله ی « زود بودن عکس العمل ها » و «در کار پی ریزی بنای جدید بودن» که ضمن عوامل بیان داشته اید ، عوامل جدی تری برای توضیح آن پدیده است.

اما در اینکه هنرمندان در قبال انقلاب ایران مسئولیت سنکینی دارند محل حرفی نیست. این انقلاب ، مثل همه ی انقلاب ها ، برای آنکه حرف آخرش را بزند هنوز باید راه درازی را طی کند . وظیفه ی هنرمندان در این «راه پیمائی انقلابی جامعه» سکوت نیست. بلکه همگامی با آن است که معمولاً در نوع اثر هنری پدید می شود: آثار «طی راه» و آثار «پس از رسیدن به منزلگاه» ، یعنی وقتیکه به هدف میرسند می توانند راه طی شده را از آغاز تا پایان ببینند و بشناسانند. البته آثار «طی راه» میتوانند متضمن برخی تعمیم های هنری نارس و خام و شتاب زده باشند ولی با اینهمه ضرورند و کمک میکنند. سکوت نمی توان کرد. باید به تحرک انقلابی جامعه و به ثمربخشی آن در سمت سالم و طبیعی از هر باره یاری رساند.

شعر فارسی ، با آنهمه هیمنه ی فرهنگی خود ، در اینجا وظیفه ی روشنی دارد که ذکر آن از طرف من زبان درازی است، زیرا شاعران ما خود نیک واقفند ، البته وضع نو به شناخت سیاسی و هنری نیازمند است و شاعر باید موضوع ها و افزارهای مناسب با محیط و سودمند برای هدف را بیابد و این امر نوعی «مکث» و «انتراکت» را ناگزیر می سازد ، همانکه آن دوست ارجمند «در کار پی ریزی بنای جدید بودن» نامیده اند.

 

سياوش كسرائى :

رستاخیز اخیر ایران که با شرکت قشرها و گروه ها و طبقات گوناگون اجتماع بر پا شد افراد میلیونی تازه ای را به مسائل اجتماعی و سیاسی و از آن طریق به خواندن و شنیدن راغب کرده و ولع عجیبی به سوی نشریات و کتب در آنها مشاهده می شود که بخشی از این میل شامل مطالب ادبی و هنری و شعر و سرود و ترانه است و جالب آنکه همه ی مطالب موجود قبلی را نیز مردود می شمارند که علل آن البته معلوم است زیرا:

-                                            یا فرمایشی بود و در جهت تأئید و تحکیم حکومت

-                                            یا طبق تجویز و اشاره ی استعمار بود و اشاعه دهنده ی اندیشه های کاذب و زیان بخش

-                                            یا متون دور از ذهن عامه بود

-                                            و یا ضرورتاً به سبب حال و هوای اختناق حاکم ، سمبولیک و استعاری و تمثیلی ، لذا گاه مبهم ، نا روشن و پیچیده.

برای نزدیک شدن به این توده ی پر اشتها چه راه هائی را تجویز می کنید؟

 

 

احسان طبری:

توجه آن دوست ارجمند به پیدایش یک نوع تحول کیفی در میدان تجلی هنر و نوع هنرپذیران و به اصطلاح «فوروم» هنری درست است: بدین معنی که هنر از سالن های بورژوائی دوران پهلوی ، با تمام ویژگی هایش که بیان داشتید و همه خوب می شناسیم ، از زاویه ی خاموش روشنفکر و کمابیش هنرمند منفرد که با خشم سرکوفته و غم ناشناخته ی خود میزیسته ، خارج شده و می شود و عطش میدان ها و خیابان های شهر و روستا برای گوارش هنر در کار فزونی است.

هنر می خواهد از هنر «زبدگان» یا «الیت» به هنر میلیون ها بدل گردد. به علاوه هنر از زیر فشار سانسور ساواکی تن رها میکند و می تواند در فضای ، ولو بطور نسبی ، آزادتری پر بگشاید. این تحول هم از جهت نوع هنرپذیران و هم از جهت امکانات آفرینش هنری یک تحول کیفی است. فصلی نو در تاریخ جامعه و لذا در تاریخ هنر گشوده شده و شکل میگیرد. هنرمندان ما ناچار باید این تحول کیفی را در نظر گیرند. اگر به صحبت قبل برگردیم یک علت سکوت چنانکه یاد کردیم ، سکوت در مقابل «تازه ایست» که هنوز هنرمند آنرا نمی شناسد . «گفته ها» کهنه شده و تکرارپذیر نیست و حال آنکه «چه باید گفت؟» هنوز کاملاً روشن نشده و لذا شخص ناچار منتظر فرصت گفتن می ماند ، به ویژه آنکه خود مسئله ی هنر را ایدئولوژی های متداول امروز زیر سئوال قرار می دهند و در جستجوی دریافت ویژه ای از آن هستند . وضع نو تأثیر متناقضی در هنر خواهد داشت، از سوئی آنرا خلقی تر و سرزنده تر و بسیجنده تر میکند و از سوئی شاید میدان جستجوگریهای انتزاعی و پیچیدگیهای روشنفکرانه و نوآوری شکل گرایانه را بر آن تنگ تر سازد. این پدیده دوم همیشه مثبت نیست . جستجو و نوآوری ها ، ژرفکاوی ها که بدون آنها کار هنر به ابتذال میکشد برای تکامل هنر ضرور است. سرنوشت آینده ی جامعه ی ما نیز هنوز زیر علامت سئوال است. ولی اگر واقعاً انقلاب به گل بنشیند و میوه بدهد و محیط آزاد رشد اجتماعی پدید آید ، باید از هم اکنون در باره ی سیاست تکامل هنری در جامعه به درستی اندیشید و تا شکوفائی هنر بدون تنزل احتمالی سطح آن انجام پذیرد. در عین حال باید در مقابل گرایشهای ضد هنری که از تعبیر غلط و قشری ایدئولوژی مذهبی ناشی می شود ، خردمندانه و هوشیارانه با توسل به استدلال های قوی ایستادگی کرد. تکرار میکنم : این وضع کاملاً نوی برای هنرمندان ماست. دفاع از هنر ، نه به شکل عاطفی که به وحدت مردم زیان رساند ، بلکه به شکل تعقلی ، هم در گفتار و هم در کردار ، به یک ضرورت بدل شده است . من تصور میکنم که انقلاب بزرگ ما به هنر از انواع : شعر ، نثر ، موسیقی ، نقاشی ، معماری ، سینما ، رادیو و تلویزیون و غیره نیاز حیاتی دارد و هنر در عرصه ی نبرد فکری با گرایشهای غلط قشری مسلماً پیروز خواهد بود. جز این راهی نیست. این وضع متناقض در انقلاب ما نباید مایه ی دلسردی هنرمندان شود. تاریخ از نابیوسیده ها ، گاه مطبوع و گاه نامطبوع ، سرشار است. نباید از مبارزه درست و تلاش منطقی و از «راهش» تن زد و کرخت شد، تسلیم شد ، از عرصه گریخت یا به واکنش های خشمگین پرداخت ، که به کار کمک نمی کند. زیرا هنرمند زمان ما حق ندارد فقط عاطفی باشد ، با آنکه این حق اوست که عاطفی هم باشد ، زیرا هنرمند است و هنرمند تهی از شور نیرومند ، هنرمند نیست . پس از نخستین سکوت نسبی ، وقت آنست که هنرمند محیط تازه ی پس از انقلاب را بیابد و شراع بکشد و کشتی خود را در اقیانوس بی پایان تاریخ در مسیر نو به حرکت در آورد این وظیفه ی مقدس شهروندی اوست و هنرمند قبل از همه یک شهروند است. در نبرد عظیمی که برای نوسازی جامعه در گرفته افزار هنر و لذا افزار شعر نمی تواند و حق ندارد شرکت نداشته باشد. ما شعر را مانند شاعر غنائی روس -  یِه سنین ، تنها « طنبوری برای شاعر » نمی دانیم بلکه آنرا حربه و سلاحی در پیکار بزرگ تاریخ می شماریم باید از این سلاح در راه درستش و در کنار مردم و به سود مردم با شور تمام استفاده کرد . اینها حقایقی است عیان ولی درست و همیشه حقایق عیان و بدیهی ، مبتذل نیست و تکرار و تأکیدش واجب است به ویژه اگر چنین وجوبی احساس شود.    

 

 

سياوش كسرائى :

با توجه به سال های طولانی مهاجرت و اقامت در کشورهای خارج انعکاس هنر و ادب ایران را در آن صفحات چگونه یافتید و آیا اصولاً زمینه ای برای بسط و گسترش آن هست اگر ممکن است اندکی در باره ی تلقی دیگران از هنر امروز ایران صحبت بفرمائید.

و اما آخرین پرسشم ، به کدامیک از زمینه های گشوده شده در هنر و ادبیات ما امیدوارترید ؟  

 

 

احسان طبری:

در مورد بخش نخست سئوال شما ، اگر نمونه ی اتحاد شوروی را ( که در آن نه سال از سی سال مهاجرت اینجانب گذشته) برداریم ، آنگاه باید گفت که بدون تردید شوروی از جهت پژوهش در باره ی تاریخ و ادب کلاسیک و معاصر ایران و زبان فارسی و صرف و نحو و تجوید آن در چنان دامنه ی وسیع و در چنان حدی از کیفیت بالای علمی کار میکند ، که به نظر من همتائی ندارد. دهها تن از شاعران و نویسندگان امروزی به زبان های متداول در شوروی ترجمه و چاپ شده اند. انعکاس هنر ادبی ایران در این کشور انعکاس مثبتی است. پس از ادبیات فیلم فارسی نیز در شوروی بازتاب جالبی دارد. در این زمینه می توان مطالب مشخص بسیاری گفت که جایش در این گفتگو ی کوتاه نیست. در مورد بخش دوم سئوال ، برای دادن پاسخی سنجیده ، من خود را  نیازمند حس می کنم که با جریانات مختلف هنری امروزی ایران در ادبیات ، هنر نمایشی ، هنر تصویری و پلاستیک ، موسیقی و غیره بیشتر آشنا شوم ، بدون شک پیشرفت نسبت به دورانی که در میهن خود زندگی می کردم ، نظرگیر است ولی نابهنجاری ها ی عمومی رشد ( که علل آن روشن است) در اینجا نیز اثر خود را باقی گذاشته است. امید است در صورتی که خود را برای انجام داوری آماده تر حس کنم ، در این زمینه ها مطالبی در میان بگذارم.  


نقل از : دنیا شماره ی 3 سال 1358

ارگان تئوریک «حزب توده ی ایران»

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بخش دوم

 

باز هم گفت و شنودی در باره ی شعر و شعر امروز

 

سياوش كسرائى :

با به ميدان آمدن توده هاي بزرگ مردم ، رفته رفته انديشه هاي اجتماعي نيز در تمام سطوح براي پائين ترين طبقات اجتماع مطرح شده و مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است و هر روز ضرورت داشتن بياني ساده تر و همه فهم تر ، در زمينه ي نشر مسائل اجتماعي بيشتر مي شود .

شاخه اي از هنر نيز شعر است كه خود بخشي از فرهنگ اجتماعي است . اين هنر نيز به فراواني مطرح و مورد استفاده واقع شده است و آن چه بسيار به چشم مي خورد اين است كه از ابتداي جنبش اخير ، مردم ايران اصرار داشته و دارند كه براي موزون كردن شعارها و منويات سياسي خود ، آنها را به قالب شعر در آورند . كه خود بيانگر اين معنا است كه توده ها شعر را به مثابه ی يكي از ابزارهاي مبارزه انتخاب كرده و به رسميت شناخته اند . در اينجا نمي خواهيم در باره ي ضعف يا قدرت اين شعرها و شعارها سخن گوييم .

با توجه به آن چه گفتيم . اين دوران بهترين هنگام براي پيدايش آن شاعران بزرگ خلقي و مردمي است كه بتوانند با بيان ساده ، همه فهم و هنرمندانه خود پاسخ گوي نيازها و راه گشاي بن بست ها و يا عرضه كننده ي حسرت ها و اميدهاي خلق ، در راه مبارزه با دشمن و اعتلاي جامعه باشند .

و امّا به نظر ميرسد كه در راه خلقي ، مردمي و يا توده اي شدن شاعران در ايران ( در شرايط كنوني ) دشواريهائي چند قرار دارد كه پاره اي از آنها به شرح زير است :

1) كمبود سواد خواندن و نوشتن

2) وجود خلق هاي گوناگون با زبانها و گويش هاي متفاوت

3) نازل بودن سطح فرهنگ عمومي براي درك زبان اشعار

4) نبودن شاعران بزرگي كه از طبقات محروم اجتماعي برخاسته باشند

5) فقدان انجمن ها و كانون هاي ديرپاي هنري و ادبي كه شعراي خلق هاي مختلف ايران را براي جذب و درهم آميختگي فرهنگ هايشان در كنار هم گرد آورده باشد .

6) بي اعتنايي به گردآوري و بررسي ترانه هاي محلي و شعراي خلق ها

7) سنت گوشه گيري و انزوا طلبي هنرمند و به ويژه شاعر ، در اين مرز و بوم كه خود ، شعر را به امري خصوصي و شخصي و وسيله اي براي بيان جهان دروني هنرمند تبديل ميكند . اين خود موجب پيدايش نوعي زبان و بيان خاص و خصوصي است و ارتباط خواننده را با گوينده ي آن دشوار مي كند . اين وضع وقتي به اوج خود ميرسد كه سياست اعمال فشار حكومت ها را نيز كه در گذشته بر همه ي حيات اجتماعي و از جمله بر انديشه و بيان آزاد مسلط بود ، بر آن بيفزائيم و آن گاه است كه با انواع بيان هاي تمثيلي و نمادگونه روبرو خواهيم بود كه دستيابي به جهان هاي شاعران را بر عامه ي مردم از هر باره مشكل تر مي كند .

 

احسان طبری:

پس از برچيده شدن بساط سلطنت استبدادي و دست نشانده ي محمد رضا پهلوي و اعلام جمهوري ، فضاي تازه اي از جهت سياسي و اجتماعي در كشور ما به وجود آمده است كه هنوز سيماي كامل به خود نگرفته است .

تكامل انقلاب  در ايران بسيار پيچيده و وضع گاه غير شفاف و سرشار از بيم و اميد است . اين بغرنجي و رازناكي وضع ، همراه با مشكلاتي كه هم ياران انقلابي و هم دشمنان ضد انقلابي به وجود مي آورند ، نوعي گيجي و سردرگمي و بلاتكليفي پديد آورده است . بسياري كه از انقلاب انتظارات ديگري داشتند ، به حق يا ناحق ، دچار سرخوردگي و دل زدگي شده اند . چنين جوي ، هيجانات بزرگي برنمي انگيزد زيرا فتح يا شكست در آن براي طبقات گوناگون با وزن همانند و همساني وجود دارد . فتح حماسه آفرين است . شكست فاجعه آفرين است و حماسه و فاجعه اجتماعي موجب اوج گيري احساس مي شود كه آن را اروپائيان "Paroxysme"  مي نامند . اوج گيري احساس لازمه ي آفرينش هاي هنري است . بدون آن نمي توان انتظار كارهاي برجسته داشت .

حق با آن دوست ارجمند است كه دوران هاي انقلابي و اوج نهضت هاي وطني براي بروز شاعران ملي دوران مساعدي است ، عده اي از شاعران ملي و انقلابي و خلقي مانند : بهار ، عشقي ، عارف ، اشرف الدين حسيني ، اديب الممالك فراهاني ، اديب پيشاوري ، وحيد دستگردي ، فرخي يزدي در چنين ادواري  پديد شدند . براي رفع سوء تفاهم تصريح مي كنم كه اين جانب همه ي اين شاعران را در يك كفه نمي گذارم ، برخي از آنها در دوران هائي از زندگي به سوي سازش رفتند و قلم خود را به مديحه آلودند . كساني در راه استقلال و آزادي جان خود را نثار كردند . كساني تا آخر عمر مظهر پارسايي و عزت نفس ماندند . سرنوشت ها گوناگون است . ولي به هنگام تصفيح                      دواوین اين شاعران ، بسياري اشعار ملي و انقلابي و خلقي مي يابيم و عنوان " شاعر ملي " حتي به كساني مانند عشقي از طرف معاصران او داده شده است .

ولي انقلاب ما كه از آغاز با عواطف مذهبي در آميخت ، داراي آن چنان ويژگي است كه حتي احساسات وطن گرايانه را به شيوه ي مرسومي و سنتي آن نمي پذيرد ، زيرا آن را در رابطه با فرهنگ و اسطوره ي كهن شاهنشاهي و طاغوتي مي بيند . اشعار غنايي يا حماسي لائيك ، كه ابداً مخالف مذهب نيست ولي جنبه ي مذهبي نيز ندارد و اين همه در تاريخ معاصر ما تكرار شده ، ولي اين نوع اشعار اين روزها ، بدون آن كه كسي رسماً و تصريحاً بگويد ، عملاً " ناباب " بودن خود را احساس مي كند و لذا به كنجي خزيده است . به همه ي اينها آن عللي نيز كه شما در سخنان خود به تفصيل و به درستي ياد كرديد افزوده مي شود . من اميدوارم كه انقلاب در تكامل خود محيط مطبوع و جان بخشي براي شعر واقعي ايجاد كند . جاي یأس نيست ، به قول شاعر :

نوميد نيم ز كار عشقش            زيرا كه زمانه هم به كاري است

 

 

سياوش كسرائى :

نيما و افراشته دو شاعر نامدار ايران و دو چهره ي محبوب روشنفكران و مردمند كه با سبك و سليقه و زبان و بيان و فضاهاي خاص خود و به كلي متفاوت با يكديگر اما در يك راه و يك جهت گام برداشته اند .

براي روشن شدن پهلوهاي ديگر شعر مردمي ، خلقي توده اي ، اگر ممكن است در مورد اين دو سيماي درخشان شعر بعد از مشروطيت ايران مطالبي بفرمائيد .

 

 

احسان طبری:

 

افراشته شاعر خلقي و نيما ، در دوران هايي از آفرينندگي خود ، شاعر انقلابي است . محبوبيت ، هنوز شاخص نوع و جهت اجتماعي يك شاعر نيست شاعران اجتماعي را مي توان به " شاعران ملّي " ( كه احساس حماسي و رزم عليه ستم گر خارجي را بر مي انگيزند ) و " شاعران خلقي " ( كه از زندگي مردم و به زبان مردم سخن مي گويند ) و " شاعران انقلابي " ( كه شور تحول طلبي سياسي و اجتماعي را در جامعه بيدار مي كنند ) تقسيم كرد . اين از جهت                    سمت اشعاري است كه عرضه ميدارند . اين كه محبوبيت پيدا كنند يا نه ، آن امر ديگري است . البته معمولاً ‌شاعران ملي و خلقي و انقلابي  ( اعم از حماسي يا غنايي يا طنزگو) محبوبيت پيدا مي كنند ، زيرا " فوروم " ( (Forum يا جمع خواستاران شعر آنها ، اكثريت مطلق جامعه است و جامعه سپاسگزار كساني است كه بر طنبور اعصاب آنها نغماتي مي نوازند كه به سود تكامل آن است .

از ميان شاعران دوران اخير ، عشقي و عارف از زمره ي شعراي ملّي و فرخي و لاهوتي از زمره ي شعراي انقلابي و اشرف الدين حسيني و افراشته از زمره ي شاعران طنزگوي خلقي هستند . نيما و خود شما در بسياري از آثار خود ،  اشعار غنايي انقلابي آفريده ايد . منتها سطح فني و ادبي شعر و لذا " فوروم " پذيرنده ي آن فرق مي كند . اگر سطح شعر از جهت تخيل ، زبان ، پيچيدگي فكري كه بيان ميدارد ، بالا باشد شعر به شعر " خواص " بدل مي شود . خاصه پسند بودن يا عامه پسند بودن يك شعر ، مطلب ديگري است كه ربطي به نوع اجتماعيت شعر ندارد . اين مقولات را بايد از هم جدا كرد و الا تحليل سر در گم مي شود .

امّا در باره ی افراشته و نيما ، نظر اين جانب در گذشته نيز بارها ذكر شده و روشن است . شاعر خلقي افراشته ، كه در عين حال يكي از استادان شعر گيلكي است ، قطعات " سهل و ممتنع " و غالباً طنزآميز در باره ي مسايل سياسي و زندگي مردم ايجاد كرده كه در ادبيات فارسي ممتاز است . البته مانند هر شاعري در آثار او غث و ثمين و در حيات آفرينش او اوج و فرود وجود دارد ولي در مجموع افراشته چهره ي تابناكي است كه حزب ما به او مي بالد و تاريخ ادبي خاطره اش را جاويد خواهد ساخت .

نيما شخصيت ممتاز ديگري است . او راه گشاي برجسته ی تحول انقلابي در شكل و مضمون شعر فارسي است و تا امروز هم در اين عرصه استاد بي بديل بزرگي باقي مانده است . نيما شخصيت هوگو را ( كه دژ قوافي را تصرف كرده ) و ماياكوفسكي را ( كه شعر را در خدمت طبقه ي حمله ور تاريخ قرار داده ) ، در خود جمع دارد و سرفصلي در تاريخ ادب ما پديد آورده است . بر خلاف تصور برخي اديبان خشك و سنت گرا ، ستايش نيما كوچكترين منافاتي با ستايش ادب كلاسيك ما ندارد و اختلافي كه ساواك بين نوپردازان و كهن پردازان پديد آورده بود ، عبث ، موذيانه و مصنوعي است . خوشبختانه شاعران بسياري هم اكنون فعالند كه هم در زمينه ي شعر كلاسيك و هم در زمينه ي شعر نو آثار ارزنده اي پديد مي آورند مانند خود شما ، هـ . ا. سايه ، آقاي شفيعي كدكني ، آقاي مهدي اخوان ثالث و ديگران .

 

 

 

 

 

 

 

سياوش كسرائى :

طرح ها و پيشنهادهاي نيما ، با همه ي سرسختي جامعه ي كهن ، بر آن فائق آمد و اينك در كنار شعر كلاسيك فارسي ، جاي شايسته ي خود را به دست آورده است و لذا در اينجا بر روي آن شيوه از شاعري درنگ نمي كنيم ، امّا آنچه تازه تر ، غريب تر ، و ظاهراً بي قاعده تر و  لذا سهل الوصول مينمايد قطعاتي است بي وزن و قافيه امّا داراي تعابير و تشابيه و استعاره و ديگر ملاحظات هنرمندانه ي شعر كه نيك و بدل آن رواج فراوان دارد .

- به نظر شما اينگونه سخن گفتن آيا در ادبيات كلاسيك ما با كاربرد شاعرانه جايي داشته است ؟

- آيا قواعدي بر آن حاكم است يا ميتوان آن را بر قواعد معيني استوار كرد ؟

- علل رواج آن چيست ؟

- آيا به سبب فقدان وزن عروضي كه تحفظ آن را دشوار مي كند و از ماندگاري اثر مي كاهد مي بايد اين شيوه ی سخن گويي را طرد كرد ؟

 

 

 

 

 

احسان طبری:

خواجه نصير الدين تصريح مي كند كه از نظر قدما شعر " كلام مخيل " است و وزن و قافيه جنبه ي نسبي و اعتباري است . لذا پيدايش " اشعار آزاد " و فارغ از وزن و قافيه امري طبيعي است و در ادبيات معاصر شايد والت ويتمن در امريكا از آغازگران اين شيوه باشد و سپس شاعران برجسته اي در اين زمينه پديد شده اند ، مثلاً مانند پابلو نرودا در شيلي يا سن ژان پرس در فرانسه كه در دوران ما شهرت فراواني به هم زدند و از جمله مورد علاقه ي هنري اين جانب هستند . منتها از ميان رفتن قيد وزن و قافيه ، بر اهميت تخيل شاعران و ژرفاي انديشه ي شاعر مي افزايد و اگر قدرت پندار و ژرفاي فكر نيست ، آن گفته رنگ مي بازد و به يك صفحه ی نثر معمولي بدل مي شود كه به قول شادروان افراشته آن را با مداد نوشته و سپس وسط آن را با مداد پاك كن ، سترده باشند .

درست است كه اشعار موزون و مقفي بهتر در حافظه مي گنجد و حافظه پذيري " اشعار آزاد " (  Vers    Libre) كم است ولي اين نكته يك ملاك هنري نيست . اين ايراد را كساني به موسيقي مدرن نيز گرفتند كه فاقد نغمه ( مه لودي ) است لذا فاقد خصلت حفظ پذيري است . اين ايراد به خودي خود مي تواند از يك واقعيت حكايت كند ، ولي نمي تواند مانع منطقي در سر راه پيدايش شعر آزاد يا موسيقي دوازده گامي يا موسيقي كنكرت يا موسيقي ابستراکت و انواع ديگر موسيقي مدرن قرار گيرد . حفظ پذيري ملاك هنري بودن نيست .

مسئله ی ماندگاري اثر نيز يك مبحث بغرنج است . علل ماندگاري اثر و گاه رستاخيز مجدد يك اثر گمشده ، مختلف است . يوهان سباستيان باخ در ميان موسيقي دانان و فرانسوا ويلن در ميان شعرا مدتي در تاريخ گم شدند و جلوه باختند ولي سپس رستاخيز كردند . سليقه ی عصر ، ادراك هنري ، نياز جامعه و غيره در اين امر مؤثر است . ما اخيراً نثر شاعرانه و ژرف شمس الدين ملكداد تبريزي را كشف كرده ايم و گاه از آن بيش از اثر بسیاري از شاعران لذّت مي بريم . خاقاني در تاريخ ادب ما گاه گم شد و گاه رستاخيز كرد . ماندگاري مطلب بغرنجي است و نمي توان آن را با حافظه پذير بودن شعر همسان دانست . هيچ يك از اين دو مقوله نيز نمي توانند ملاك مطلق ارزيابي هنري باشند .

به هر جهت شعر آزاد در ادب فارسي جا باز ميكند و انواع خوب آن را بايد در كنار ديگر اشعار خوب فارسي قرار داد و براي آنها «حق اهليت هنري كامل قائل شد . به قول ولتر :

" همه انواع هنر زيباست ، جز نوع كسالت بارش " .

در باره ي قواعد مدوّن براي شعر آزاد و سپيد همين قدر مي توان گفت كه چنين قواعد مدوني كه بتواند براي همه ی زبان ها اعتبار داشته باشد موجود نيست و در زبان فارسي نيز در اين باره چيزي نوشته نشده . اگر محققي مصالح شعري گرد آمده در زبان فارسي اعم از اصل و ترجمه را با دقت بررسي كند و قادر باشد قوانين رتوريك را بر آن ها انطباق دهد ، شايد بتواند به نتايج تعميمي معيني برسد . ولي اين كاري است سنگين و كم اجر . لذا نوعي خلاقيت آزاد و مبتكرانه شيوه ي اساسي كار شاعران نوپرداز است و بعضي بخش هاي رتوريك به قدري محدود است كه هنوز نمي توان آن ها را براي عرضه داشت علمي كافي شمرد . ملاك اساسي كماكان ذوق سالم هنري سراينده است و پذيرنده ي اثر هنري .

به عنوان نتيجه اين نكته را يادآور مي شوم كه براي شاعران آغازگر و جوان ما شروع با اشكال كلاسيك و يا اشكال نوپردازانه ولي موزون و مقفي به مراتب سودمندتر است . مهارت در اشكال كلاسيك را بايد از ضروريات شاعري دانست . در نقاشي نيز كساني مانند ماتيس ، پيكاسو ، شاگال ، دالي و ديگر مدرنيست ها ، مهارت خود را در اشكال آكادميك نشان داده اند . بزرگ ترين شاعران نوپرداز معاصر ما نيز چنان كه گفتيم داراي چنين خصيصه اي هستند .

 

نقل از : دنیا سال 1359 شماره ی 4

ارگان تئوریک «حزب توده ی ایران»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بخش سوم

 

« مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود، دیگران را سرد کند »

شمس تبریزی

 

 

گفتگو در باره ی برخی مسائل شعر امروز

 

1-              تکنیک ، تکنولوژی و هنر

 

سیاوش کسرائی:

پدید آمدن هنر کار می برد ، و کار زمان می خواهد. فاصله ی اثرگذاری بر هنرمند تا تخمیر و درهم جوشی در انباره ی ذهن او و شکفتن مطلب و رعایت قواعد و آداب و مواظبت های فنی و غیره را در گذشته ، روزگار به هنرمند فرصت می داده است.ولی به گمان من یکی از تغییرات عمده و بنیادی در کار (هر کاری ) تغییر سرعت و ریتم است ، همچنانکه آهنگ حرکت موزون کاروان ها پایه ی کار بسیاری از اوزان شعری ما بوده است ، این ریتم حرکت با سرعت سیر هواپیماها و موشک ها و وسایل برقی دیگر و انواع ماشین ها ، اعم از تایپ الکترونیک تا روتاتیو ، یا وسایلی مانند سینما و تلویزیون و تلفن سرعت و شتاب بیشتری گرفته است. هنر نیز در ارتباط با این وسایل  از پاره ای ملاحظات خود کاسته است. حرکت های تند و ساده شده در نقاشی و مجسمه سازی ، ریتم های تند موسیقی و کوتاه و بلندی سطور شعر که دور از نواخت های منطبق برهم گذشته اند و انتخاب اوزان کوتاه یا شعر بیز وزن همه حاکی از این تغییر بزرگ است. نتیجتاً به نظر میرسد که نوعی سرعت هنرمندان نیز پدید آمده است ، به این معنا که همه ی کارهای قبلی در درون و بیرون آفریننده ، برای آقرینش هنری می باید با زمان کمتری پدیدار شود. چه ، جامعه بی تابانه در انتظار دریافت سفارش روزافزون متاع خویش از کارگاه هنرمند است.

نظر شما نسبت به تغییراتی که شتاب کلی تکنیک در همه ی مسائل اجتماعی از جمله در هنر به وجود آورده چیست؟

 

 

احسان طبری:

در واقع یکی از پایه های عینی تحول در سبک و شکل و محتوای هنر امروز همین تحول ریتم یا آهنگ رشد اجتماعی و پایه ی فنی آن اشت که یادآور شده اید. مثلاً سبک معماری «روکوکو» (Rococo) در گذشته برای یک قشر نازک اشرافیت ، در محیطی کندکار و پرحوصله ، با منطق زمان همخوانی داشت ، ولی امروز چنین سبکی نمی تواند لااقل سبک مسلط معماری باشد. طی پنج سال آینده (1985-1980) در شوروی موافق سند دولتی مهمی که اخیراً در باره ی تکامل سال های 80 در این کشور نشر یافته ، پنجاه میلیون نفر به آپارتمانهای نو منتقل خواهند شد. در این شرایط معماری تکنیک خود را که گاه حتی خودکار است پدید می آورد .لذا سبک های «گتیک»، «باروک» ، «روکوکو»،«آمپیر» جایی ندارد. کوشش ناموفقی برای احیاء نوعی « نئو کلاسی سیزم» در معماری بود که شکست خورد. لذا طرح مسئله از جهت بازتاب ریتم تحول اجتماعی-فنی در اشکال هنر علی الاصول درست است.

ولی گستره ی هنر گستره ی خاصی است و هم در درون کل آن قوانین ویژه ای وجود دارد و هم در رشته های جداگانه اش و هم حتی در تحقق زمانی-مکانی هر رشته.

تاریخ هنر از این جهت در هم پیچیدگی حیرت آوری را عرضه می دارد . لذا بازتاب ریتم تکنیک و تکنولوژی را نمی توان ساده شده و سر راست در نظر گرفت . به عنوان ویژگی های خاص تکامل هنری مثالی می زنیم :

مارکس در بررسی رونق حماسه ی یونانی همر و هزیود می گوید که این رونق بر پایه ی اوج تفکر اساطیری اوج گرفت و با انحطاط آن انحطاط یافت زیرا« آن چنان دورانی از رشد اجتماعی رسید که برخورد اساطیری به طبیعت و یا طبیعت اسطوره وار را رد می کرد و از هنرمند تخیلی آزاد از اسطوره می طلبید .» ولی در کشور ما اوج حماسه، تابع علل اجتماعی دیگری است ( شعوبیت ایرانی علیه تسلط اعراب ) لذا ایلیاد و اودیسه از سوئی و شاهنامه از سوئی دیگر بر حسب فنرهای محرک به کلی گوناگونی پدید آمدند. منظور آنست که قوانین عمومی برای توضیح پدیده های هنری بخودی خود کافی نیست. بلکه باید بررسی مشخص انجام گیرد و قونین خاص مکانی-زمانی کشف شود. در عرصه های دیگر هم همین طور است : آیا این از شگفتی ها نیست که سرمایه داری صنعتی انگلیس ، سرمایه داری بازرگانی هلند را به سود فئودالیسم سرکوب میکند؟

در شعر امروز این بازتاب ریتم به عیان دیده می شود. چنان که شما توصیف کرده اید، امری است بجا و به قاعده و هرگونه طغیان کهنه پرستان علیه آن خنده آور است. ولی یکی از ویژگی های هنر دلبستگی و وابستگی آن به سننی است که در سرزمین معینی آفریده است. ریتم فن معاصر ما را به خلق اشکال نو بیان شعری وامیدارد، ولی ما را از سنن شعری خودمان بی نیاز نمی سازد. «ریتم» تنها عامل دگرساز در هنر نیست. هنر در کلاف درهمی از عوامل شکل میگیرد.

بحثی در گذشته تحت عنوان فرهنگ پویا و ناپویا وجود داشته است. به این بحث باید با نهایت احتیاط نزدیک شد و ابداً مجاز نیست ما شعر کلاسیک ایران را در زیر عنوان تحقیرآمیز « فرهنگ ناپویا» قرار دهیم و یا مابین شعر امروز و شعر کلاسیک تضادی ناهمساز ببینیم. ]خر وراثت و سنت نیز از قوانین تکامل و تداوم هنری است. مطلق کردن سنت به زیان نوآوری و همگامی با تندپای زمان ، یا بر عکس مطلق کردن مقتضیات زمان به زیان ارثیه ی گردآمده هیچکدام درست نیست. باید گذاشت که شاعران ما ، برحسب آن دگرگونی های ظریفی که در وجدان هنری هر یک میگذرد، به شکلی که می توانند بشکفند. آنچه که باید طلبید کیفیت خوب هنری-فنی و مضمونی-فکری است.

 

به قول حافظ:

    "یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ !

                                                    حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی"

       

         همیشه به یاد این سخن طنزآمیز ولتر می افتم که دوست داشت بگوید: « همه ی انواع هنر خوب است ، جز نوع ملالت آور آن».

در همین شعر امروزی ما ، با پیروی از سبک های کلاسیک ، نئوکلاسیک ، و انواع مختلف نوپردازی ، از اشکال محافظه کارانه تا بسیار جسورانه ، انواع نمونه های عالی ، بسیار خوب ، خوب ، متوسط، بد، بسیار بد به وجود آمده است. از آنجاکه بیان مابین شکل بیان هنری و بسیاری ویژگی های هنرمندان ما (که مانند همه ی هنرمندان عواطفی شکننده دارند) رابطه ی ظریف روانی-فکری برقرار می شود که از پیوند زیستنامه ی انفرادی و خاص آنها با تاریخ ، زائیده می شود ، لذا در این امر باید «دموکراتیک» اندیشید و گرانشگاه بحث را به جای دیگری برد. به قدرت عاطفی و کیفیت هنری اثر (درجه ی آفرینش گری آن) ، به صلابت فنی-زبانی ، به مضمون فکری-اجتماعی ، به پرداخت چهره ها ، و بسیاری ظرایف دیگر. در تمام این موارد سخت گیری مجاز است، بدون آنکه طرفدار نوعی هنر زبده گرایانه ی ویژه ی خواص باشیم؛ هنر می تواند در سطوح مختلف «مشتریان» عرضه شود و این تا زمانی که نابرابری سطح فرهنگی (مانند نابرابری ثروت) فاحش است ، امری است ناگزیر. برخی از هنرمندان و شاعران ما سخت ، سلیقه و دریافت و پسند خود را مطلق میکنند. آنها را باید به تسامح و آسان گیری فراخوانند البته نه تسامحی که مایه ی تدنی هنری شود ، بلکه تسامحی که به مردم گیر و مردم پذیر شدن هنر کمک کند، بدون آنکه اشکال والاتر و زبده تر و خاص تر را از میان ببرد.

 

2- شعر و تمدن امروزی

 

سیاوش کسرائی:

همه می دانیم که جهان پیرامون شاعر امروزی را ابزار و وسائلی به کلی سوای آنچه مثلاً گرداگرد سعدی و حافظ را می انباشت پر کرده است و تازه بر همه ی آن یا این وسائل و ابزارها اکنون ، مناسبات دیگری حاکم است. نیز خوب می دانیم که سنت بیان شعر فارسی از قبول واژه ها و کلمات جدید تا چه حد پرهیز دارد، من باب مثال تا سال ها دار و درخت های شعر نیما و پرندگان و حیواناتش را که پیش از آن در شعر فارسی نیامده بود نه تنها قبول نمی کردند که دست هم می انداختند. درگیرهای جدی روزگار ، و فشار مسائل مشخص دیگر آن، کلی گوئی های کلاسیک را نمی پسندد. سنگینی و زبری و خشونت مشکلات فرود آمده بر گرده ی آدمی ، ضرورت صراحت را در بازگوئی اندوه و غم یا امیدها و آرمانهای بشری روزافزون می کند و کمتر جائی برای تمثیل و سمبل یا استفاده از پیاله و میخانه و گل و بلبل و پروانه و شمع و شبستان می گذارد . چه باید کرد؟ ضرورت ، تلنگرهای شکننده ای به جدار ساغر بلورین شعر می زند ، راه ورود شاعرانه ی علوم و تکنولوژی و اقتصاد و سیاست ( که جای طبیعت را در چشم انداز شاعر گرفته اند) چیست؟

 

 

احسان طبری:

در واقع مطلبی که مطرح فرمودید ، این بار بیشتر در مورد مضمون شعر است. کاملاً درست است که فضای تاریخی شاعر امروز ، فضای کسائی مروزی یا هلالی جغتائی یا حتی ادیب الممالک فراهانی نیست، آن همه مضامین و استعارات دل انگیز که از رودکی تا بهار در شعر کلاسیک فارسی پدید آمده ، برای بیان سیاله ی سوزان امروزی زیست فردی و اجتماعی ، ناگهان خود را الکن و نارسا نشان میدهد. حافظ از جهت داشتن تفکر عمیق تعمیمی و رمزآمیز بودن زبان ، شرایط تداوم را برای اثر خود پدید آورده ، با این حال امروز او هم نه بیانگر عشق ماست و نه بیانگر اندوه و امید ما . مسائل ما را در برش های خاص زمانی _ مکانی امروزی مطرح نمی کند و نمی تواند مطرح کند. یک مرتبه می بینید که شعر کمابیش پیش پاافتاده ی یک شاعر نوخیز در شما جریان برق نیرومند احساس پدید می آورد که فلان قصیده ی فصیح خاقانی با همه ی سوز و گدازش قادر نیست: اختلاف فاز و گسست روحی پدید آمده است. لذا باید شعر زمان ، فرزند اصیل زمان باشد . اما در اینجا هم همان سخن پیش گفته صادق است . پس گنج سرشار صور و استعارات کلاسیک را به گوشه ای بنهیم ، از مضامین گذشتگان فیض و الهام نگیریم؟ ابداً . گویا مطلب روشن است و توضیح زائد .      

 

 

3- شعر و شعار

 

سیاوش کسرائی:

شعار ، صرف نظر از هر معنی لغوی ، با این معنا ، امروزه کاربرد دارد که ماحصل عمل ما و حساب ما و بررسی های درونی یا بیرونی یک شخص یا یک حزب و گروه یا ایدئولوژی مذهبی و سیاسی است ، کپسولی از همه ی داروها ، نارنجی از نارنجستان یا برشی از میوه های درشت جهان بینی است که طعم و مزه و عملکرد آن همه را در اندام لاغر خود دارد: - « قولو لا اله الی الله تفلحوا» ( محمد رسول الله) ، « پرولتاریای جهان متحد شوید» (کارل مارکس) ، « هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید ! » (شمس الدین حافظ) ، حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت » (شمس الدین حافظ) ، «تو بگو با زبان دل خود هیچ کس گوی نپسندد آن را» (نیما) .

چنان که من به نوبه ی خود نیز آرزو دارم که پاره ای از اشعارم شعاری باشد یا بشود و شادمانم که این شعر خود را گاه بر در و دیوار می بینم: «هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده ، غرق ستاره هاست.»  اما این که می گویند شعر نباید هرگز شعار باشد ، آیا از آنجا نیست که شعر شدن شعار را با انتقال خام شعار در درون شعر اشتباه می کنند؟ و خطر آنکه ، با پیش گیری از ورود شعارهای درست در شعر ، راه شعارهای تخدیر کننده و به بن بست کشاننده ی آدمی را باز می کنند؟

 

 

احسان طبری:

چه کسی گفته است شعر فقط باید شعار باشد؟ این مبتذل کردن سخن کسانی است که به تعهد اجتماعی شعر باور دارند و آن را هم لازم میدانند. احدی حق ندارد در تعدد وظایف شعر تردید کند و بگوید شعر فقط باید مسائل سیاسی روز را مطرح کند. آیا شعر در وصف طبیعت ، عشق ، رنج ، مرگ ، اندوه ، طنز و دیگر مسائل انسانی ضرور نیست؟ شعری که به هر حال بشر را می پرورد ، تسلی می دهد. اوج می بخشد؟ لذا مسئله ای که مطرح است ، مسئله ی «تعهد اجتماعی» شاعر در حرکت کلی تکاملی ، در جنبش ، در مبارزه، در انقلاب ، در جنگ ، در نوسازی و غیره است و نه این که شعر باید شعار باشد. به قول شما برای آن که شعری بتواند تا حد شعار یک خلق اوج یابد، خود باید «جوهر ذاتی» از خود بنماید. آن ، بحث دیگری است. به هر صورت بحث در باره ی این که شعر باید شعار باشد یا نباشد، بحث پرت و نادرستی است که مسئله ی « تعهد اجتماعی شعر » را از یک زاویه ی تنگ و تا حدی «هوچی مآبانه» مطرح میکند. این هم از همان حرف هاست که می زنند یا می زدند و امروزه هواداران پر خروشی ندارد.

 

 

4- تعریف شعر امروز

سیاوش کسرائی:

در سال های اخیر ، به سبب ازدیاد ترجمه ی آثار هنرمندان خارجی، از جمله شاعران بزرگ جهان باب تأثیرگذاری عقاید و اندیشه های آن شاعران که در زادگاه خود و در ارتباط با مجموعه ی مختصات هنری و ادبی سرزمین اصلی چه بسا بجا و درست بود در کشور شعرپرور ما نیز به غلط

گشوده شد ، تا آنجا که هر از چندی نوخیزان شیفته را در طلب راه نو به گمراهی کشانید. از جمله در تعریف شعر جنجال ها به پا شد که آیا شعر خوب آن است که شعر تصویر باشد(ایماژ) یا شعر اشیاء یا شعر ناب و یا شعر حجم و غیره و حتی بعضی تا آنجا پیش رفتند که : شعر واقعی پس از جنگ بین الملل دوم پدید شده است. از آنجا که وسعت و گونه گونی شعر به ویژه در کار نوابغ شاعری ایران تا حدی است که کار تعریف شعر را به صورتی جامع و مانع شامل شعر آنان نمی کند  و با توجه به تعاریف کلاسیک ایرانی و غیر ایرانی خواهشمند است در این زمینه ها نظر خود را بیان دارید ، چه به گمان من اطلاق شعر به ویژه به یک شیوه ی بخصوص به کلی خطا است.

 

 

احسان طبری:

تعریف منطقی از مقولات ضرور است ولی در عین حال از دیدگاه دیالکتیک ، تعاریف چارچوب های تنگی است که سرانجام روزی واقعیت آن ها را در هم می شکند زیرا زندگی از مفهوم غنی تر است. به قول گُته دانش خاکستری است و درخت زندگی سبز و خرم. از لحاظ صرفاً منطقی شعر یکی از اشکال عمده ی تجلی بیان هنری است که شاخص برجسته ی آن از سوئی خیال آمیزی تعابیر و از سوی دیگر فوران عاطفه ی هنری است. خواجه نصیر الدین طوسی به اتکاء تعریف ارسطو آن را «کلام مخیل» میداند و شاخص های «وزن» و «قافیه» را عامداً ذکر نمی کند. در شعر «دیدگاه خاص» شاعر که با دید عادی تفاوت دارد، و به همان نیروی پندار وابسته است ، اهمیت دارد. من این مثال را در جای دیگر هم ذکر کردم که روستائی به شهر آمد و همه جا ذکر شاعر و تندیس شاعر و نام شاعر را دید و سرانجام شاعر را شامگاهان در بیرون شهر یافت و از او پرسید: « چه کرده ای که چنین نام آور شده ای؟ » شاعر هلال را نشان داد و پرسید: « آن را می بینی؟ » . روستائی گفت: « آری»، شاعر گفت: « حالا چشم هایت را فرو بند و بگو آیا آن را می بینی؟ » ، روستائی گفت: «نه ! ». شاعر گفت: « ولی من وقتی چشم هایم را می بندم هلال را زیباتر از آنچه که هست ، می بینم.» این یک مثال «شاعرانه» است. تخیل واقعیت همیشه زیباتر(به معنای متداول این واژه) نیست و آن هم مخصوص شاعر نیست. ولی این مثال مسئله ی « دید خاص شاعر » را مطرح می کند و از این جهت بد نیست.  این دید خاص اگر با آن بیان شاعرانه همراه نشود ، ثمره ای به بار نیاورده است. برای دانستن بیان خیال آمیز و خیال انگیز و پر عاطفه ی شاعرانه و دید ویژه ی شاعر ، روانشناسی خاصی لازم است که بی شک با نوعی ماوراء حساسیت همراه است ، آنچه که منبع گنج و رنج شاعران است و گاه آن ها را به آدم های بدون تعادل نیز بدل میکند. لذا یکسویه کردن تعریف شعر درست نیست. این سخن که شعر پس از جنگ دوم دارای جوهر شعری بالاتری است: قابل تأمل و دقت و بحث است. مارکس در موردی یادآور می شود که تولید سرمایه داری از برخی اشکال هنر (مثلاً شعر) خوشش نمی آید. این درست است. ولی در عصر ما علاوه بر عامل سرمایه داری عامل انقلاب نیز که شعر را می پرستد ، تأثیر دارد. باری در دوران ما شکی نیست که حرکت جوشانی در شعر وجود دارد. عصر ما عصر آگاهی علمی ، فنی ، هنری و اجتماعی است. شاعر امروز در فضائی به مراتب بیدارتر و فهیم تر از گذشته شعر میگوید. لذا از جهاتی این مطلب می تواند قابل قبول باشد. ولی ساده گوئی است اگر ما بگوئیم مثلاً پیکاسو از روبنس و رامبراند نقاش تر است. سودمندی این مقایسه چیست؟ آیا لازم است نیما را با فردوسی یا سعدی مقایسه کنیم؟ آیا لازم است بگوئیم کدام شاعرترند؟ به نظر من این مقایسه ها که دو پدیده ی دیاکرونیک (دو زمانی) را با تجرید از صدها مشخصه ، در یک جهت تنگ و محدود ، می سنجند ، نه سودمند است و نه حاصل بخش. باری ، آنچه که «جوهر شعری» نام دارد، دید شاعرانه ، بیان مخیل ، عاطفه ی نیرومند و مسری است که اگر با یافت های نغز فکری همراه شود، می تواند شخص را به تحسین برانگیزد. در این زمینه اینجانب در برخی از نوشته های گذشته ی خود مشروح تر و منجزتر سخن گفته است و اینک نمی خواهد آن ها را تکرار کند زیرا چاپ شده و در دسترس همگانی است و تکرارش ملالت آور است.     

 

 

 

5- شعر کلاسیک و نیاز امروز

 

سیاوش کسرائی:

درباره ی پاره ای از بنیادهای قابل حفظ و نگهداری شعر کلاسیک (از قبیل وزن و قافیه) یا «توصیف» که انسانی کردن طبیعت بود و یا خدا دیدن آدمی و ستایش انسان در پیکره ی معشوق و معماری های کلامی (که قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و رباعی و انواع دیگر شعر و شگردهای سخنوری تجلی آن ها بود) امروز نیز می توانیم به بحث بنشینیم. آیا این بحثی عبث است، یا می تواند برای شاعر معاصر راهگشا باشد؟  

 

 

 

احسان طبری:

در مطلبی که مطرح فرمودید دو نکته ی مختلف قید شده است که من با اجازه ی آن دوست ارجمند ، آن دو نکته را از هم جدا می کنم. یکی مسئله ی وزن و قافیه و دیگری مسئله ی حفظ و ادامه ی موضوعات(تماتیک) و اشکال شعر کلاسیک در شعر امروز. در مسئله ی وزن و قافیه ، این گویا مطلب حل شده ایست که وزن و قافیه برای شعر ( بنا به تعریفی که در مبحث قبلی از آن شده است) خصائص حتمی نیست. منتها من شخصاً «سلیقه ای» را در مورد «اشعار موزون» دنبال می کنم که در آن وزن را نمی شکنم و یک عنصر بی وزن را به ناگاه در آن وارد نمی کنم. تا آنجا که به خاطرم میرسد این شیوه با فروغ فرخزاد در شعر امروزین ما شروع شد و او در جائی که اکنون یادم نیست کجا تصریح میکند که وقتی وزن را قالب تنگی برای روح و عاطفه ی شعری خویش می یابد، آنرا با وجدان آسوده می شکند و سخن خود را می گوید. به نظر من انتقال از یک وزن به وزنی هماهنگ با آن ، موافق قاعده ی « تلائم موسیقی » ، بلامانع است، ولی درج جمله یا عبارت بی وزن در متن شعر موزون روا نیست. از آنجا که نوعی طغیانگری و نیست گرائی (نی هیلیسم) در نزد جمعی از شعرای نوپرداز ما مرسوم شده ، مراعات قواعد فنی را کاری عبث می دانند و آن را نوعی گرایش جزمی و ملانقطی بودن می شمرند.  ولی در تمام عرصه های معرفت مانند علم، فن ، هنر ، قواعدی وجود دارد. اینکه «قواعد» در جایگاه معینی به سود تکامل شکسته می شود، قانون تحول طولانی و انقلابی پدیده هاست و مورد تردید نیست. ولی این کار نمی تواند خودسرانه ، دل بخواه و هوسناکانه باشد. به هر جهت من نظر خود را به عنوان یک «سلیقه» یاد کردم ، نه یک «قانون گزار». خود من از این سلیقه تبعیت می کنم ولی کسی را که قانع نیست ملزم نمی دانم. در مورد قافیه تصور نمی کنم بحثی باشد. ما باید در قوافی انعطاف بیشتری ایجاد کنیم . مثلاً «باغ» را با «مشتاق» قافیه کنیم و حتی «هماوائی» را نیز که مولوی به کار برده(صفات اعتقاد) بپذیریم. در ترانه های عامیانه قافیه سازی با «هماوائی» بسیار است(مثلاً: «ما بچه های گرگیم از سرمائی بمردیم»). قافیه را می توان جابجا کرد و نظام کلاسیک آن را به هم زد قافیه را می توان در اشعار موزون ، و یا سجع وار در اشعار غیر موزون آورد. مثلاً مانند این سخن عین القضات در «لوایح» :

 

            « . . . در پرتوی نور

                    معشوق از هستی سفر کند

                    و در نیستی مستقر کند

                    و معشوق را هم راضی می باید نمود:

                                    بدانچه عاشق به هستی او هست شود

                                    و به شراب مشاهده ی او مست شود.»

 

گلستان سعدی و مناجات های خواجه عبدالله انصاری و مقامات حمیدی و بسیاری آثار دیگر فارسی از این سجع های دل انگیز انباشته است که قافیه دارد و وزن ندارد و گاه قافیه هم به صورت قرینه است. و سرانجام قافیه را اصلاً می توان کنار گذاشت. ترجمه ی موزون دو سوره ی قرآن بطور عمده به شعر هجائی دارای قافیه ی آزاد که در قرون اولیه ی هجری انجام گرفته و آقای احمد علی رجائی تحت عنوان « پلی میان شعر هجائی و عروض فارسی» منتشر کرده نشان می دهد که سنت شعری فارسی از جهت شکل غنی است و در ان زمینه حتی نوآوران ما می توانند از کهن پردازان ما الهام گیرند. اما در باره ی فیض گیری از تماتیک و موضوعات شعر کلاسیک (مانند وصف طبیعت یا ستایش انسان در پیکره ی معشوق و غیره) مسلم است که تکرار برده وار یا مو به موی اشکال کهن و اندیشه های کهن چیزی به ما نمی دهد و باید تتبع (Epigonisme) را رها کرد. ولی این فیض گیری در تماتیک بذاته بلامانع و گاه شاید سودمند است. به شرط آنکه با شیوه ی نو باشد. از این جهت کوشش برخی شاعران نسل امروز برای ایجاد غزل ها ، مثنوی ها ، چکامه ها و قطعات نو اگر در آن نفخه ی زمان دمیده شده باشد، کوشش عبثی نیست.استقرار نوعی «تابو» و منع و حرمت علیه کاربرد اشکال و مواضیع شعر کلاسیک ، خنده آور است. باید گفت که اگر کسانی در این زمینه هستند که از خود قریحه ی سخنوری نشان میدهند ، قدم آنها بر روی چشم !  ولی کار بزرگ نسل معاصر شاعران این بود که شعر را از نظم خشک با مضامین مکرر و ملال آور درآورند. حالا اگر گاه شعر کلاسیک با پاسخ گوئی به توقعات امروزی ، یعنی با نشان دادن «جوهر ذاتی» عرضه شود ، چرا باید آن را نپذیرفت؟ ما جزم گرائی کهن پردازان را رد می کنیم و چرا جزم گرائی نوپردازان را بستائیم؟ ما طرفدار تنوع سبک های نو و کهن هستیم ولی طرفدار آن که همه ی آن ها در خدمت پیشرفت انسان کار کنند و سخن خود را در اوج یک اثر هنری به وجود آورند و در راه مثله کردن ، برده کردن ، تخدیر و گمراه سازی آدمی بر نیایند.به قول شکسپیر «That is the question! » ، «تمام مسئله اینجاست ! ».

اکنون که سخن از تماتیک شعر به میان آمد. با اجازه ی آن دوست گرامی گفتگو را با یادآوری اجمالی برخی تحلیل های تئوریک و تذکرات هنرمندان و فلاسفه در این زمینه به پایان می بریم ، این ها مطالبی است کلان و ژرف و ما به اشاراتی چند اکتفا می ورزیم.

خصلت فراگیر و هرسونگر «آگاهی هنری» ، به فرد هنرپذیر کمک می کند که بنا به اصطلاح مارکس «ماهیت نوعی» خویش را به عنوان انسان بشناسد.. به همین جهت چرنیشوسکی بر آن است که « هر چیزی که برای انسان در زندگی جالب است» می تواند موضوع هنر قرار بگیرد و در اینجا نمی توان حدود و ثغور خاصی وضع کرد. در شعر کلاسیک ما دهها و دهها موضوع طرح شده که از نوع «مسائل ابدی» است و ناچار شعر به سوی آن ها باز و باز پرواز میکند.

مهم ترین خصیصه ی آن چیزی که مارکس آن را «دریافت هنری جهان» می نامد در آن است که در اثر هنری نه تنها ترازنامه ی معرفت انسانی تجسم می یابد ، بلکه راه و مسیر این معرفت(که راه بغرنج و پر نرمش ادراک و پرداخت هنری «جهان موضوعی» است) نیز به ناچار بازتاب خود را ایجاد میکند. حتی امور زشت و فرومایه نیز در هنر (باز هم موافق اصطلاح مارکس) «طبق قوانین زیبائی» بیان می شود. آری ، این دیالکتیک روند هنری است که حتی زشت و فرومایه نیز در آن در گروی شیوه ی والائی زیبائی هنری است. این خود فراخنای شگرف «دارالمرز» هنر را نشان میدهد.

اندیشه ی هنری بنا به توجه صائب هگل باید به صورت «هیجان هنری» (Pathos) درآید ، تا بتواند ویژگی بیان هنری را کسب کند. گته ، شیللر ، دنی دیده رو به نقش «بسیج گر» و از «جهت اجتماعی فعال و کنش گر» اثر هنری توجه زیادی داشتند. در همین زمینه ، لنین به هنگام بررسی آثار تولستوی می نویسد:

« اگر در برابر ما واقعاً هنر کبیری است ، در آن صورت باید برخی از جهات اساسی انقلاب را در خویش منعکس کند. »

 

شمس تبریزی گفت:

«هر قصه را لغزی است ، قصه را جهت آن لغز آورند نه از بهر دفع ملالت.»

 

این هاست آنچه که از تماتیک هنر و از آن جمله شعر طلبیده می شود، پس شکل یا توجه به سنت یا پرداخت نوآورانه به شکل تجریدی مطلق شده ، اساس کار نیست و جای اهمیت محتوا را نمی گیرد. اگر چه نوعی تناسب بین تبلورهای شکلی و سمت های موضوعی وجود دارد که گاه از «ناخودآگاه» ما می گذرد و چنان که یک مرتبه می بینیم که غزلی از خامه ی ما جاری شد ، یا شعر آزادی بدون قافیه و وزن سروده ایم ، زیرا محتوا با دست های مرموز خود در جامه خانه ی بزرگ اشکال متنوع شعری سرانجام لباسی برازنده ی قامت خویش می یابد. به قول مولانا جلال الدین مولوی:

" جامه ی شَعر است شِعر و تا درون جامه کیست؟

                                        یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن"

 

نقل از : دنیا سال 1359 شماره ی 9 و 10

ارگان تئوریک «حزب توده ی ایران»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


+ نوشته شده شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 12:47 توسط زریاب | 

در عرصه‌ی "امید" خزانی نیست!

موضوع: 

 

 

 

در عرصه‌ی "امید" خزانی نیست!

 

خسرو باقری

 

کلیک کنید!

 

 

http://www.farhangetowsee.com/141/141-7.htm

 

 

 

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آب‌های دریاها برافشانید

نه در برکه

نه در رود

که خسته شدم از کرانه‌های سنگواره

و از مرزهای مسدود.

" ﮊاله‌اصفهانی" 

 

 

                                                 * * *

 


+ نوشته شده یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 18:0 توسط زریاب | 

ژاله اصفهانی به روایت تصویر

موضوع: 

  

 

ژاله اصفهانی به روایت تصویر
 
 
http://www.sedayemardom.net/articles_detail.php?aid=2997
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
****
 
 
 
 
 
 


+ نوشته شده شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 3:35 توسط زریاب | 

Jaleh SOLTAANI

موضوع: 

 

 

http://www.persian.ws/poet/fullnews.php?id=19

 

 

 

 

 

Jaleh SOLTAANI 
She was also known as Jaleh Esfahani or just as Jaleh (Zhaleh). Jaleh was born in 1921 in Isfahan (Esfahan), Iran. She died in London, UK, on 29, November 2007. She left Iran for the East in 1947, and lived in Russia until her return to Iran in 1979 when the Islamic Republic took over. Shortly after, she left for the West and lived in London, UK until she passed away. Here is ?I Don?t Believe It?, which is one of her famous poems:

***

 


+ نوشته شده جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 3:44 توسط زریاب | 

http://bo2up.com/upload/download.php?file=941Zhaleh.jpg

موضوع: 

  

 

برای دانلود عکس ژاله کلیک کنید!

            http://bo2up.com/upload/download.php?file=941Zhaleh.jpg

 

 

****


+ نوشته شده جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 2:58 توسط زریاب | 

ژاله اصفهانی سلطانی

موضوع: 

 

ژاله اصفهانی درگذشت


 

ژاله اصفهانی سلطانی


ژاله اصفهانی در سال 1300 در اصفهان پا به جهان گذاشت پس از به پایان رساندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت در سال 1326 در سن 25 سالگی به همراه همسرش ناگزیر به مهاجرت از ایران شد و به اتحاد جماهیر شوروی رفت در نخستین بخش زندگی خود در مهاجرت دوره 5 ساله ادبیات را در باکو به پایان رساند و با آموختن زبان آذربایجانی بیش از هزار بیت از سروده های سخنوران کلاسیک و معاصر آذربایجان را به شعر فارسی برگرداند سپس درسال 1333 همراه همسر و دو پسر خود برای ادامه تحصیل به مسکو رفت و در سال 1339 با درجه دکترا در رشته ادبیات از دانشکده دولتی لامانوسف مسکو فارغ التحصیل شد با آغاز کار علمی در انستیتوی ادبیات جهان ماکسیم گورکی رساله ای به نام نیما یوشیج پدر شعرنو پارسی به زبان روسی در مسکو منتشر ساخت این کتاب نخستین اثری است که در روسیه درباره نیما به چاپ رسید ژاله در سال 1359 به ایران بازگشت و پس از چند سال به لندن رفت و هم کنون نیز در آنجا زندگی میکند

برگرفته از آوای آزاد

 

 

ژاله اصفهانی درگذشت

پرويز جاهد

رادیو زمانه

 

ژاله اصفهانی شاعر معاصر و از چهره‌های سرشناس ادبيات در غربت از جهان رفت.


ژاله اصفهانی

وی در اصفهان به دنيا آمد و نام اصلی وی ژاله سلطانی بود. ژاله شاعری نوپرداز بود ولی غزل‌ها و قصيده‌های بسياری نيز سروده است. وی که خود تجربه تلخ مهاجرت را با گوشت و پوست و اندرون خود حس کرده بود، در شعرهايش همواره از درد و رنج ايرانيان مهاجر سخن می‌گفت.

ژاله شاعری سياسی بود و انديشه‌های سياسی و اجتماعی اش که متاثر از سوسياليسم بود در شعرهايش منعکس شده است. ژاله شاعر خوش‌بينی بود و علي‌رغم رنج‌ها و دربدری‌های بی‌شمار و مشقت‌باری که کشيد، شعرهايش سرشار از اميد به رهايی و به‌روزی مردمان است. به همين دليل او را «شاعر اميد» نام نهاده‌اند.

از ژاله بيش از 20 جلد شعر منتشر شده و اغلب شعرهای او به زبان‌های انگليسی، عربی، روسی، آلمانی و چک ترجمه شده است.

ژاله در سال 1324 در نخستين کنگره شاعران و نويسندگان ايران که به رياست ملک الشعرای بهار تشکیل شد نيز شرکت کرد و شعر خواند. وی همسر سرهنگ بديع از افسران نظامی عضو حزب توده بود که چند سال قبل در لندن درگذشت.

ژاله پس از انقلاب به دلايل سياسی مجبور به مهاجرت از وطن شد و پس از مدتها زندگی در شوروی سابق(تاجيکستان) سرانجام به انگلستان رفت و در لندن سکونت کرد. وی بعد از مهاجرت به شوروی، به تحصيل در مقطع دکتری پرداخت و تز دکتری اش را در باره اشعار ملک اشعرا بهار گذراند.

ژاله محبوبيت و احترام زيادی در ميان ايرانيان مهاجر فارغ از دسته بندی‌های سياسی و ايدئولوژيک داشت و در اغلب مراسم و محافل ادبی و فرهنگی حاضر می‌شد و هر جا از او دعوت به شعرخوانی می‌کردند با با رويی خوش می‌پذيرفت.

وی همچنين محبوبيت و نفوذ زيادی در ميان مردم و ادب دوستان تاجيک و ديگر پارسی زبانان داشت و يکی از اشعارش نيز به صورت اپرا درآمد و در تاجيکستان اجرا شد.

مجموعه شعر پرندگان مهاجر آخرين مجموعه شعر ژاله بود که به زبان انگليسی با ترجمه روحی شفيعی در لندن منتشر شده است. شعر پرندگان مهاجر که در اين مجموعه آمده از مشهور ترين اشعار ژاله در غربت است و شعری لبريز از اندوه و بيانگر موقعيت دردبار مهاجران دور از وطن است:

پرندگان مهاجر، در اين غروب خموش،
که ابر تيره تن انداخته به قله کوه
شما شتاب زده راهی کجا هستيد؟
کشيده پر به افق، تک تک و گروه گروه

چه شد که روی نموديد بر ديار دگر؟
چه شد که از چمن آشنا سفر کرديد؟
مگر چه درد و شکنجی در آشيان ديديد،
که عزم دشت و دمن‌های دورتر کرديد؟

در اين سفر که خطر داشت بی شمار آيا،
زکاروان شما هيچ کس شهيد شده است؟
در اين سفر که شما را اميد بدرقه کرد،
دلی ز رنج ره دور نا اميد شده است؟

چرا به سردی دی ترک آَشيان کرديد
برای لذت کوتاه گرمی تنتان؟
و يا درون شما را شراره‌ای می‌سوخت؟
که بود تشنه خورشيد، جان روشنتان؟

ژاله اصفهانی شب گذشته در سن 86 سالگی در بيمارستان کينگ چارلز لندن ديده از جهان فروبست.

وی مدت‌ها بود که از بيماری سرطان رنج می‌برد.

ژاله اصفهانی درگذشت

 

 

علیزاده طوسی BBC

ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، دیروز در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دمکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.

ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوری مهاجرت کرد.

خانم اصفهانی در سال ۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.

مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.

ژاله اصفهانی را بسیاری از صاحبنظران با عنوان "شاعر امید" معرفی کرده اند، و این در میان عنوانهای دیگری که می تواند مبین جنبه های مختلف شعر او باشد، عنوان بسیار مناسبی است، زیرا که او حتی در شعرهایی که از دردمندیهای انسان روزگار خود سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و می کوشد که برای گلهای به ستم پژمرده باغ بشریت، آفتاب و باران باشد، و رنگ و بوی امید را در آنها زنده کند. ژاله معتقد است که:

شاد بودن هنر است

لیک هرگز نپسندیم به خویش،

که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،

بی خبر از همه، خندان باشیم.

بی غمی عیب بزرگی ست،

که دور از ما باد!

ژاله شعر خود را می گوید، و سبک و شیوه کلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اینکه در حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال کرده است، هنوز هم وقتی که شعر تازه ای از او می خوانیم، در آن رنگی و آهنگی از خستگی اندیشه ای و احساسی نمی بینیم. انگار که روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بیدار و تازه نفس مانده است.

شعر او را، بدون اینکه بخواهیم برای شاعر تعهد خاصی قائل باشیم، به راستی می توانیم "شعر متعهد" بخوانیم.

در این تعهد، ژاله زندگی را صحنه هنرمندی خود می داند، و با آگاهی از اینکه هرکسی نغمه خود را می خواند و از این صحنه خارج می شود، نغمه هایی را می پسندد که مردم به یاد می سپارند، و بدیهی است که مردم برای زندگی روحی و معنوی خود چیزی می خواهند که طبیعی باشد، انسانی باشد، زیبا باشد، گیرا باشد، و دریافتنی باشد.

بیشتر شاعران امروز، مخصوصا آنها که جوان ترند، از آنجا که فریب اداهایی با عنوانهای پسامدرنیسم و ساختارشکنی و آشنایی زدایی و معنی زدایی را خورده اند، نه تنها زبان فارسی و فرهنگ انسانی را به مسخرگی گرفته اند، بلکه چیزی برای گفتن ندارند و آنچه می گویند، ارزش یک بار شنیدن هم ندارد. شاید ژاله با نظر به همین واقعیت باشد که در بند پایانی شعر "شاد بودن هنر است"، می گوید:

شاد بودن هنر است،

گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پیوسته به جاست.

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

ژاله اصفهانی که که بیشتر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت ننالید، مخصوصاً از غربت به آن معنایی که بسیاری از شاعران غربت زده ایرانی را در شعرهاشان به نالیدن واداشته است، و شاید این از اثرات جهان بینی او بود که در هرجا که زندگی می کرد، خود را اوّل فردی از خانواده بزرگ انسان در روی زمین احساس می کرد و بعد خود را به یک سرزمین معین، یعنی وطنش که ایران بود، وابسته می دانست، و در این وابستگی بود که در صف وطنخواهان واقعی قرار می گرفت.

محمود کیانوش، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در لندن می زیسته است، در کتابی با عنوان "شعر فارسی در غربت" نمونه هایی از شعرهای شاعران ایرانی در غربت را از حیث احساس غربت زدگی بررسی می کند و می گوید: "شاعری مثل ژاله اصفهانی که از آغاز جوانی جبراً در غربت زیسته است، و بعد از انقلاب ۱۹۷۹ مدتی کوتاه به ایران رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، دوران دوری از وطن برایش چنان به درازا کشیده است که در شعر شود آیا می گوید:

یاد تو

قطره قطره می چکد از چشمم

روی تو

رفته رفته می رود از یادم.

او در ادامه سخن خود می گوید: "با اینکه او روی وطن را، چهره طبیعی وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، یاد وطن به صورت "یک آسمان ستاره ابراندود" در آیینه روح او مانده است، و اکنون، بعد از یک شکست تاریخی دیگر، با آرزوی دیرین خود می پرسد:

آیا شود که در افقی روشن

دیدار تو دوباره کند شادم؟

به گفته محمود کیانوش : این افق روشن برای او برقراری یک نظام دموکراتیک در کشور است، امّا در این پرسش باور یا اطمینانی آشکار نیست.

بعد محمود کیانوش با اشاره به شعر خطبه زمستانی نادر نادرپور می گوید که او "از آن بیم دارد که دیگر روی وطن را نبیند و "حماسه" ای را که "برای کوهسار البرز و قلّه اش، دماوند" گفته است، با ناله آرزویی یأس آمیز به پایان می برد:

ای شیر خشمگین

آیا من از دریچه این غربت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده فراخ تو خواهم دید؟

آیا تو را دوباره توانم دید؟

در اینجا محمود کیانوش در مقایسه نادرپور با ژاله اصفهانی می گوید: "تفاوتی که در آرزوی یأس آمیز او و ژاله اصفهانی آشکار است، در جهان بینی آنهاست. نادرپور ناسیونالیست، که هیچ سرزمینی را بهتر از دیار خود نیافته است، و لس آنجلس را "جهنّمی به زیبایی بهشت" می بیند که نه آدمیان، بلکه "آدمی وشان در آن خانه کرده اند"، فقط باز دیدن محض برآمدن آفتاب از قلّه دماوند را آرزو می کند، امّا ژاله اصفهانی که انسانی است با تعهّد و عادت به جهان بینی انترناسیونالیستی، آرزویش آن است که وطنش را دیگر بار در "افقی روشن" ببیند. افق روشن یک استعاره کلّی است و در آن از آفتاب و برآمدنش از قلّه دماوند اشارت نمی رود."

دنیای شعر ژاله اصفهانی آفاق گسترده ای دارد و مضمونهای گوناگون آن تقریباً همه تجربه های فکری و احساسی و عاطفی انسان را در برمی گیرد و به همین دلیل مثل خود انسان ماندگار است. به جاست که این یادبود ژاله اصفهانی را با شعر کوتاهی از او که نه برکه، نه رود عنوان دارد و باز تعبیر و استعاره ای است از جهان بینی انترناسیونالیستی او، به پایان بیاوریم:

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود.

 

 

 

********* 

 

 

نقل از : صداي مردم

 

ژاله اصفهانی درگذشت

 

او با وجود این که بیشتر عمر خود را در مهاجرت گذرانده بود در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.

 

 

ژاله اصفهانی سال ها در لندن زندگی کرده بود


بی بی سی: ژاله اصفهانی، شاعر مهاجر ایرانی دیشب در بیمارستانی در لندن درگذشت.


او با وجود این که بیشتر عمر خود را در مهاجرت گذرانده بود در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.



ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال 1300 شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد.



نخستین مجموعه شعرهای او با عنوان گل های خودرو در سال 1322 منتشر شد.



او در سال 1325 به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.



خانم اصفهانی در سال 1333 در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب.



مجموعه ای از شعرهای او در سال 1344 با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است.



شعر باد بهار ( از ژاله اصفهانی)



نوبهار آمد و از سبزه زمين زيبا شد
بوستان بار دگر دلکش و روح افزا شد

سبزه روييد و چمن سبز شد و غنچه شکفت
باغ يک پارچه آتشکده از گلها شد

بوی گل آورد از طرف چمن باد بهار
موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد

ای عجب گر دل بگرفته من وا نشود
اندر اين فصل که از باد صبا گل وا شد

وقت آن است که خاطر شود آزاد زغم
بايد از شادی گل شاد شد و شيدا شد

مرغ دل در قفس سينه نگيرد آرام
تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد

ژاله صبحدم از چشم تر ابر چکيد
گشت همخانه گل، گوهر بی همتا شد.

 

نقل از : صداي مردم _ 1386-09-09
http://www.sedayemardom.net/

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

ژاله اصفهانی درگذشت!

 

ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، دیروز در بیمارستانی در لندن درگذشت. او با وجود این که بیشتر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود، در ایران به دلیل محتوای مبارزه جویانه شعرهایش در میان افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی و دموکراسی مبارزه کرده اند، نامی آشناست.

ژاله اصفهانی هشتاد و شش سال پیش یعنی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعر او با عنوان گل های خودرو در سال ۱۳۲۲ منتشر شد. در سال ۱۳۲۵ به اتفاق همسرش که افسر نیروی دریایی بود، از ایران خارج شد و به اتحاد جماهیر شوروی مهاجرت کرد.
خانم اصفهانی در سال
۱۳۳۳ در مسکو مدرک دکترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت ولی پس از مدت کوتاهی دوباره از ایران مهاجرت کرد، ولی این بار به غرب، و در لندن مقیم شد.
مجموعه ای از شعرهای او در سال
۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد. از ژاله اصفهانی تا به حال کتابهای اگر هزار قلم داشتم، البرز بی شکست، ای باد شرطه، خروش خاموشی، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن منتشر شده است. گزیده ای از اشعار او هم با عنوان Migrating Birds (پرندگان مهاجر) به زبان انگلیسی انتشار یافته است.

ژاله اصفهانی را بسیاری از صاحبنظران با عنوان "شاعر امید" معرفی کرده اند، و این در میان عنوانهای دیگری که می تواند مبین جنبه های مختلف شعر او باشد، عنوان بسیار مناسبی است، زیرا که او حتی در شعرهایی که از دردمندیهای انسان روزگار خود سخن می گوید، همدردی می کند، اما از درد نمی نالد، و می کوشد که برای گلهای به ستم پژمرده باغ بشریت، آفتاب و باران باشد، و رنگ و بوی امید را در آنها زنده کند. ژاله معتقد است که:

 

شاد بودن هنر است
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شکلک بی جان، شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی ست،
که دور از ما باد!

 

 

 

ژاله شعر خود را می گوید، و سبک و شیوه کلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اینکه در حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال کرده است، هنوز هم وقتی که شعر تازه ای از او می خوانیم، در آن رنگی و آهنگی از خستگی اندیشه ای و احساسی نمی بینیم. انگار که روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بیدار و تازه نفس مانده است.

شعر او را، بدون اینکه بخواهیم برای شاعر تعهد خاصی قائل باشیم، به راستی می توانیم "شعر متعهد" بخوانیم.

در این تعهد، ژاله زندگی را صحنه هنرمندی خود می داند، و با آگاهی از اینکه هرکسی نغمه خود را می خواند و از این صحنه خارج می شود، نغمه هایی را می پسندد که مردم به یاد می سپارند، و بدیهی است که مردم برای زندگی روحی و معنوی خود چیزی می خواهند که طبیعی باشد، انسانی باشد، زیبا باشد، گیرا باشد، و دریافتنی باشد.

بیشتر شاعران امروز، مخصوصا آنها که جوان ترند، از آنجا که فریب اداهایی با عنوانهای پسامدرنیسم و ساختارشکنی و آشنایی زدایی و معنی زدایی را خورده اند، نه تنها زبان فارسی و فرهنگ انسانی را به مسخرگی گرفته اند، بلکه چیزی برای گفتن ندارند و آنچه می گویند، ارزش یک بار شنیدن هم ندارد. شاید ژاله با نظر به همین واقعیت باشد که در بند پایانی شعر "شاد بودن هنر است"، می گوید:


شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 

 

ژاله اصفهانی که بیشتر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت ننالید، مخصوصاً از غربت به آن معنایی که بسیاری از شاعران غربت زده ایرانی را در شعرهاشان به نالیدن واداشته است، و شاید این از اثرات جهان بینی او بود که در هرجا که زندگی می کرد، خود را اوّل فردی از خانواده بزرگ انسان در روی زمین احساس می کرد و بعد خود را به یک سرزمین معین، یعنی وطنش که ایران بود، وابسته می دانست، و در این وابستگی بود که در صف وطنخواهان واقعی قرار می گرفت.

محمود کیانوش، شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در لندن می زیسته است، در کتابی با عنوان "شعر فارسی در غربت" نمونه هایی از شعرهای شاعران ایرانی در غربت را از حیث احساس غربت زدگی بررسی می کند و می گوید: "شاعری مثل ژاله اصفهانی که از آغاز جوانی جبراً در غربت زیسته است، و بعد از انقلاب ۱۹۷۹ مدتی کوتاه به ایران رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، دوران دوری از وطن برایش چنان به درازا کشیده است که در شعر شود آیا می گوید:


یاد تو
قطره قطره می چکد از چشمم
روی تو
رفته رفته می رود از یادم.



او در ادامه سخن خود می گوید: "با اینکه او روی وطن را، چهره طبیعی وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، یاد وطن به صورت "یک آسمان ستاره ابراندود" در آیینه روح او مانده است، و اکنون، بعد از یک شکست تاریخی دیگر، با آرزوی دیرین خود می پرسد:

 

آیا شود که در افقی روشن
دیدار تو دوباره کند شادم؟

به گفته محمود کیانوش : این افق روشن برای او برقراری یک نظام دموکراتیک در کشور است، امّا در این پرسش باور یا اطمینانی آشکار نیست.

بعد محمود کیانوش با اشاره به شعر خطبه زمستانی نادر نادرپور می گوید که او "از آن بیم دارد که دیگر روی وطن را نبیند و "حماسه" ای را که "برای کوهسار البرز و قلّه اش، دماوند" گفته است، با ناله آرزویی یأس آمیز به پایان می برد:


ای شیر خشمگین
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟



در اینجا محمود کیانوش در مقایسه نادرپور با ژاله اصفهانی می گوید: "تفاوتی که در آرزوی یأس آمیز او و ژاله اصفهانی آشکار است، در جهان بینی آنهاست. نادرپور ناسیونالیست، که هیچ سرزمینی را بهتر از دیار خود نیافته است، و لس آنجلس را "جهنّمی به زیبایی بهشت" می بیند که نه آدمیان، بلکه "آدمی وشان در آن خانه کرده اند"، فقط باز دیدن محض برآمدن آفتاب از قلّه دماوند را آرزو می کند، امّا ژاله اصفهانی که انسانی است با تعهّد و عادت به جهان بینی انترناسیونالیستی، آرزویش آن است که وطنش را دیگر بار در "افقی روشن" ببیند. افق روشن یک استعاره کلّی است و در آن از آفتاب و برآمدنش از قلّه دماوند اشارت نمی رود."
دنیای شعر ژاله اصفهانی آفاق گسترده ای دارد و مضمونهای گوناگون آن تقریباً همه تجربه های فکری و احساسی و عاطفی انسان را در برمی گیرد و به همین دلیل مثل خود انسان ماندگار است. به جاست که این یادبود ژاله اصفهانی را با شعر کوتاهی از او که نه برکه، نه رود عنوان دارد و باز تعبیر و استعاره ای است از جهان بینی انترناسیونالیستی او، به پایان بیاوریم:


مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.

نقل از :  آذین داد     http://www.azindad.net

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

گزیده ای از اشعار:

 

 

 

 

 

 

 

از ژاله اصفهانی :

 

 

چرا تسلیم تقدیری ؟

 

 

 

چرا چون برگ پائیزی

زبان در کام خشکیده ؟

چرا سرچشمه ی الهام خشکیده ؟

ز یک دریانورد پیر پرسیدند :

        پدر را یاد داری در کجا مرده ؟

-        در دریا

و در پیکارها

مُردند دردریا نیاکانم .

-        شگفتا !

تو هم جویای مرگی در دل دریا ؟

به آن ها گفت آن شیدای توفان ها ک

    پدرهاتان کجا مُردند ؟

-        در بستر .

-        پدرهای پدرهاتان کجا مُردند ؟

-        در بستر .

-        دریغا این چه بدبختی است ،

شما هم مرگ می جویید در بستر ؟

 

کنون این من

من و این بستر خاموش

و آن دریای توفان زای پهناور .

دلم خواهد ترا ای سرنوشت ،

ای دلقک خودسر ،

چو یک تشت بلورین بر زمین کوبم ،

که همچون موج های خورده بر صخره ،

غباری نیلگون گردی .

و در ژرفای دریای خروشان سرنگون گردی .

که جان تشنه ام دیگر نپرسد روز و شب از من :

چرا چون برگ پاییزی

زبان در کام خشکیده /

شراب آرزو در جام خشکیده ؟

چرا تسلیم تقدیری ؟

چرا آغاز خشکیده ؟

چرا انجام خشکیده ؟

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از ژاله اصفهانی :

 

اگر هزار قلم داشتم !

 

 

 

اگر هزار قلم داشتم

هزار خامه که هر یک هزار معجزه داشت

هزار مرتبه هر روز می نوشتم من

حماسه ای و سرودی به نام آزادی .

 

 

 

 

اگر فرشته ی عصیان و. خشم بودم من

هزار سال پیش از این می ربودم من

سکوت و صبر غم آلوده ی غلامان را .

به کوی برده فروشان ، روانه می گشتم

برای حلقه به گوشان سرود می خواندم

که ضد بردگی و برده وار  و برده فروش ،

کنیزکان دل آراء غلام های دلیر ،

به پا کنند هزاران قیام آزادی .

که هیچ کس نشود بنده ی کسی دیگر

که راه و رسم غلامی ، رود ز یادِ بشر

کسی نباشد حتی غلام آزادی .

 

اگر هزار قلم داشتم -  زبان زسا

به هر چه هست زبان در سراسر دنیا

به خلق های گرفتار ظلم می گفتم

به ریشه های اسارت اگر که تیشه زنید

گرفته اید شما ، انتقام آزادی .

 

به روی سنگ مزارم به شعله بنویسید

که سوخت در طلب ، این تشنه کامِ آزادی

چه عاشقانه به دیدار آفتاب شتافت

که بشکفد سحرِ سرخ فام آزادی.

 

هزار سال دگر ، گر ز خاک برخیزم

به عصر خویش فرستم سلام آزادی ،

هزار سال دگر ، نسل های انسانی ،

ز یک ستاره ، به سوی ستاره های دیگر

چو می روند به دیدار هم به مهمانی ،

ز موج های بجا مانده ، بشنوید آن ها

ز قرن پر شور ما پیامِ آزادی .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

از ژاله اصفهانی :

 

 

دَه دَر شود گشاده ، اگر بسته شد دری

انگشت ترجمان زبان است لال را

صائب

 

 

انگشت ها   

 

انگشت ها چو شاخ درختان اند

دارای برگ و بار فراوان اند .

آن دَه دَرِ گشاده که صائب می گفت

انگشت های ماهر انسان اند .

 

انگشت های نغمه سازی که

افسون کنند روح خدایان را

دنیای رنگ را به هم آمیزند

صد جان دهند صفحه ی بی جان را

ریزند روی دفتر جاویدان

اندیشه های عالی انسان را .

 

انگشت های مادر هستی ساز

انگشت های خفته به گهواره

انگشت های قاتل هستی سوز

انگشت های وحشی آواره

انگشت های بی هتر بی کار

انگشت های حیله گر غدار

انگشت های عاشق انسان ها

انگشت های محکم عصیان گر

انگشت های سوخته در صحرا

انگشت های دوخته بر سنگر

انگشت های دیگر و صد دیگر .

 

لطفاً ببخش پرسش ام  ، ار بی جاست :

                                        انگشت تو ،

                                                        کدام یک از این هاست ؟

 

 

_________________

 

 

 

شمه ای در باره ای همسر انقلابی ژاله - دکتر شمس الدین بدیع  :

 

یک انقلابی و انترناسیونالیست ، آکادمیسینی توده ای که در مناعت طبع یاد آور خصائل "عقاب" پرویز ناتل خانلری بود و هرگز چونان " خوکِ پیرون" اسیر کاسه لیسی بساط سرمایه داری نشد درگذشت .

همسرش ، ژاله ی زنده رود ، شاعر شهیر در شعر زیر او را چنین یاد کرده است :

 

 

 

به سرغ آرزوها

از ژاله اصفهانی :

( برای همسرم دکتر شمس الدین بدیع)

 

     برو ای عقاب سرکش ،

به سراغ سرنوشت ات

که دریغ اگر عقابی

چو تو ،

در قفس بماند .

 

*

چو به پای خاست توفان ،

گل و سبزه خیزد از جا

به پناه سنگلاخان ،

همه خار و خس بماند .

 

*

به شگفتم از غریقی ، که نمی کند تقلا

و تو ای عقاب عاصی

چه دلاورانه رفتی ،

به سواحل رهایی

به سراغ آرزوها .

 

 ژاله سلطانی (زنده رود )                                   

از مجموعه ی " باد شرطه "

                                                                            

 

 

ایستاده ایم

از ژاله اصفهانی :

( برای همسرم دکتر شمس الدین بدیع)

 

ما آن درختِ سختِ کهنسالیم

روییده روی صخره ی سنگستان

با زخمِ تیشه ،

ضربه های توفان ،

بر ریشه های تناور خود ایستاده ایم

با گشتِ سال ها ،

قد برکشیده ،

برگ و گل و میوه  داده ایم .

 

*

 

هان ، ای نهال ها !

در آن بهار تازه  که از راه می رسد ،

ما را اگر به یاد نیارید ،

گر زنده مان به خاک سپارید ،

                           باک نیست .

 

*

 

جانِ جوانانِ سبز شما

                     پُر جوانه تر !

                           آوازتان بلندتر و شادمانه تر !

 

                                                                       ژاله سلطانی (زنده رود )    

از مجموعه ی " شکوهِ شکفتن"

 

 

 

شمس بديع "گلاسنوست" را خيلی زود توانست حدس بزند و اين جمله از او به يادگارماند:

 

« همه چيز را در كرملين به باد خواهند داد!»

 

 

 

 

شمس الدین بدیع تبریزی افسر نیروی هوایی ، پس از مهاجرت به اتحاد شوروی در سال 1956 توانست درجه ی دکترای خود را در اقتصاد و در سال 1979 درجه ی پروفسوری خود را در همان رشته  دریافت کند . بدیع یکی از مؤلفین فعال فرهنگ روسی به فارسی بود . ترجمه ها از فارسی به روسی :

1-             "عزادارن بیل" از غلام حسین ساعدی

2-             "سووشون" از سیمین دانشور

3-             "زیر آسمان کبود" از علی اصغر مهاجر

4-             "سفر" از محمود دولت آبادی

5-             "شبیرو" از  محمود دولت آبادی

6-             شرکت فعال در ترجمه ی آثار جلال آل احمد

7-             شرکت فعال در ترجمه ی فریدون تنکابنی

8-             بیش از 150 مقاله ارزنده و . . .

9-             شرکت فعال در ترجمه ی تارخ حزب کمونیست شوروی به همراه رفقا هدایت الله حاتمی ، علی گلاویز ، و ویراستاری عبدالحسین آگاهی

10-      ترجمه های آثار "برونتس" فيلسوف و نظريه پرداز راه رشد غير سرمايه داری

11- . . .

 

تألیفات :

1-